شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱
 

چقدر اتفاق افتاده!

رامونا ديشب خونمون موند . چند سالی ميشه که به شدت با دوران کودکيم قهر بودم! با هيچ کدوم از دوستام نبودم.

تا اون پازل دوست داشتنی رو که مدت ها بود چيدنشو کنار گذاشته بودم رو ديد پيشنهاد کرد با هم بچينيمش! دو باره چيدنشو از سر گرفتيم.

شب تونستم راحت بخوابم. خيلی راحت و صبح هم آروم بيدار شدم. البته شبش خواب ديدم رفتيم کردستان! هنوز سبز و بهاری بوود.  رويايی بود.

صبح بيدار شدم فهميدم بهرنگ مريض شده. سرما خورده و تب داره. ولی از اونجايی که کمی تا قسمتی رو دور لجبازی افتادم بهش زنگ نزدم. فقط يه بار حالشو پرسيدم. ولی آخرش دلم نيومد. توی تمام مد بيماريم مثل اينکه کنه اش باشم به زور جواب تلفنم رو  ميداد . حالا خودش مريضه و اينجوری شايد بفهمه که کارش درست نبوده. البته اگه طاقت بيارم و يه بند زنگ نزنم حالشو بپرسم!

از دستم به هزار و يک دليل عصبانيه. منم همين طور. ولی سعی می کنيم به روی هم نياريم.

مدت ها بود ازش ميخواستم وبلاگم رو بخونه. ولی اهميت نمی داد. امشب خوند و الان وقت غيبت کردنه!

برای پازل ۹۰۰۰ تکه ايم که ولنتاين بهم کادو داد جا کم آوردم و به ناچار به ميز نهار خوری انتقالش دادم! ولی هنوزم جاش کمه. عجب دردسری شده!

ولی سرم گرمه و کمتر پاپيچ بهرنگ ميشم!

در هر حال.......

امروز خوب بود. اونقدر خوب که باورم