ديشب خوابم نمی برد. تا صبح تو سر خودم ميزدم. آرو می کنم يه بار بتونم بخوابم و هيچی خواب نبينم. می خوام يه خواب عميق داشته باشم. اگه هم بيدار نشدم فبه المراد. هر شب خواب می بينم. خوابای عجيب. ديشب خواب ديدم توی يه دانشگاهم. جالب اينجاست که اين دانشگاه وسط يکی از زمين هی رودهم بود. باگندم های طلايی خوشگل. جالب اينجاست هيچ وقت توی اون زمين ها گندم کاشته نشده. از درخت ها هم خبری نبود. توی زندگی غرق شده بودم. توی همون چند ساعتی که ديشب خوابيد (حدود ۸ يا ۹ ساعت) سه روز رو خواب ديدم. حتی احمدی نژاد هم تو خوابم بود. ولی يادم نيست چرا و کجا و چی کار می کرد. موقع خواب فقط جسمم استراحت می کنه ولی ذهنم بازم با زندگی لعنتی درگيره. کم وقتی بيدارم اين ذهن برای خودش خيال می بافه و داستان می سازه!
ساعت ۷ صبح از شدت گرسنگی و معده درد رفتم تو آشپزخونه. دلم نون خالی می خواست. بر خلاف هميشه نون تازه داشتيم. يه کم خوردم و بعدش کم کم تونستم بخوابم.
تا قبل از اون يعنی از ساعت ۱ تا ۵/۷ کتاب خرمگس رو خوندم. کتناب عجيبی بود. نکته خاصی نداشت ولی اونقدر عجيب بنظرم اومد که نمی تونستم باورش کنم. خوشبختانه کمتر کسی پيدا ميشه که حوصله کنه چرنديات منو بخونه پس لزومی نداره به کسی پيشنهادش کنم. راتس راهی هست که آدم بتونه حرفاش رو بنويسه و آخرش هم کسی نتونه توی وبلاگ بخونش؟
الان هرکی وبلاگ منو می خونه فکر می کنه کلی افسرده و مريضم!شايدم حتی خطر ناک! يعنی تا حالا کسی اين طوری نشده و خيلی غير عاديه؟ بايد همه چيزو توی زندگيم عوض کنم تا اوضاع روحيم بهتر بشه. شايد اگه حتی دانشگاه بتونم قبول بشم (فيزيک شهيد بهشتی) يا برم سر يه کاری که دوستش داشته باشم، وضع روحيم بهتر بشه و البته پشت سرش وضع جسميم! چون هر وقت خيلی عصبی ميشم همه جام درد می گيره. خدا کمکم کنه!
نظرات ()