یکشنبه 8 بهمن .. ساعت 11 شب:
تلفنم زنگ زد... آقای دزفولی پشت خط بودند... بعد از سلام و احوال پرسی:
آقای دزفولی: داریم میریم قشم و بندر عباس.. برنامه 6 روزه است و 2 روزش هم دور جزیره هرمز رو پیاده می گردیم.. فردا ظهر راه می افتیم... گفتم به شما هم خبر بدم ببینم میاین یا نه... تا فردا بهم بگین اگه میاین..
من: بذارید فکر کنم...(3 ثانیه بعد...) بله میام. فقط باید از پدرم هم اجازه بگیرم ولی به احتمال 90% میام!
دوشنبه 9 بهمن (روز تاسوعا):
ساعت 10 از خواب بیدار شدم و حمام کردم.. شفق هم همون موقع بیدار شد. زنگ زدم به آژانش گفتم ساعت 12 بیاد دنبالم. و شروع کردم به چیدن کوله.. شفق اومد تو اتاقم گفت کجا داری می ری؟ گفتم قشم.. تو هم میای؟؟؟ شفق: دلم میخواد اما مدرسه دارم.... (5 ثانیه بعد...) فقط یه درس مهم تو این 3 روز غیر تعطیل دارم که اونم بی خیالش.. میام... زنگ زد به بابا و اجازه گرفت... منم زنگ زدم به آقای دزفولی و متوجه شدم یه بلیط اضافه دارند.. شفق هم شد همسفرمون... ساعت 11 بود و یه ساعت وقت داشتیم برای حاضر شدن و کوله چیدن و.... سریع یه چیزایی سر هم کردیم و راه افتادیم. تو راه رفتیم از بابا پول گرفتیم و رفتیم ایستگاه راه آهن... ساعت 1 رسیدیم ونجا و قرار ساعت 2 بود... نشستیم رو اون صندلی کثیف ها... اینجا بود که فهمیدم یه چیز مهم رو فراموش کردم بیارم... دستکش هام.. اونجا هم هر چی دنبال دستکش گشتم پیدا نکردم.. تصور کنید چه زجری تو اون قطار کثیف و وحشتناک کشیدم... شفق به سرعت یه مجله جدول و یه شطرنج خرید..ساعت یه ربع به 2 بود که بعضی از اعضای گروه رو پیدا کردم... آقای دزفولی که 1:10 رسیده بودند& آقای راد و آقای سپنج ... ما هم به اونا ملحق شدیم... همون موقع دو تا خواهر سلطان محمد یعنی فائقه و ساعده عزیز هم رسیدن... و بعد از اونا آقای شهشهان عزیز که تو این سفر نقش کلیدی داشتند هم اومدند.. و بدون اینکه حتی به سمت ما نگاه کنند یه راست رفتند به سمت مخالف!! و شفق هم دنبالشون رفت و آوردشون... و توی همین زمان خانم دکتر مقدسی عزیز هم اومدن... واقعا از دیدنشون خیلی خوشحال شدم. توی خوزستان هم سفر بودیم و واقعا خیلی خوش سفرن... و بعدش خانم فرشته کاظمی و دوستشون سمیرا هم اومدن... که قبلا ندیده بودمشون ..و بعد هم خانم دکتر رهبر هم اومدن.. چند نفر آخر کمی دیر رسیدن چون پشت دسته مونده بودن... شدیم 12 نفر
خب راستش من قبلا با 5 نفر از این دوستان هم سفر نبودم... یه کم احساس غریبگس کردم اما همه اونقدر خونگرم بودن که بالاخره خیلی خیلی زود این حس شکست و با همه خیلی خودمونی شدم... تا جایی که شیطنتم به حد اعلی رسید... من و شفق کارت شناسایی نبرده بودیم... تو اون یه ساعت اصلا به ذهنم نرسید که باید ببرم! رفتیم سوار قطار بندر عباس شدیم.. واگن 2 شماره 49 تا 60 یعنی 2 تا کوپه دقیقا... سفر شروع شد.. با کمک هم تمام کوله ها رو چیدیم بالا و نشستیم. همه یه عالمه خوراکی آورده بودن ولی من و شفق حتی وقت فکر کردن به این موضوع رو نداشتیم. شفق گشنه اش شده بود و من رفتم از رستوران قطار براش قرمه سبزی گرفتم. جفتمون یه غذا رو خوردیم... بعد رفتیم کوپه بغلی که همه توش جمع شده بودن.. اینا کم کم همه به من معرفی شدن... البته خیلی هم رو هم میشناختم...
1.آقای دزفولی.. لیدر گروه که الحق لیدر حاذق و دلسوزی هستند... و یه دفتر چه که هرچی خرج می کنن تو می نویسن و آخر سر باید طبق اون دفترچه دونگمون رو بپردازیم... قرار بود آخر سفر دفترچه رو گم و گور کنیم!! اما نشد! یه کوله هم دارن که نصف وزنش کتابه! از نقشه های دقیق شهر هایی که میریم بگیرین تا کتاب های پرنده شناسی...
2. آقای راد: وای وای وای... دشمن خونی همه اعضای گروه... کسی نیست که یه مدت هرچند کوتاه توسط ایشان بمب باران نشده باشه.. یه راهب به تمام معنا که تجرد رو شرط اصلی بقا می دونن... عامل بالا رفتن سن ازدواج... می تونن ظرف 5 دقیقه 2 تا عاشق و معشوق رو از ازدواج منصرف کنن!!! حالا از شوخی که بگذریم... یه آدم دوست داشتنی و مهربون. با تجربه. کمی شیطون. سعی می کنن کاری کنن که سفر برای همه شیرین بشه.. گاهی با صحبت هاشون زندگی رو زیبا و ساده جلوه می دن. و البته یه بسته شکلات خوشمزه هم همراه داشتن که تا آخر سفر تعریفش رو کردن و آخر سفر ذره ایش به ما رسید... یه دایره المعارف دارن می نویسن که کلماتش و معانیش 180 درجه با کلمات متداول متفاوته! قرار یه اتوبوس آدم برای ایشون بریم خواستگاری! نسخه هم می پیچن... برای اسکیزوفرنی چهار تخمه تجویز می کنن!
3. خانم دکتر گیتی مقدسی: ماما هستن. به گفته آقای راد کسی که دختر حامله باشه براش پسر می زائونن... فوق العاده خوش برخورد و ماه.. مهربون. برای همه مادری می کنن.. خیلی باتجربه.. کوهنورد.. با دستپخت عالی.. یه پلویی پختن که ما انگشت هامون هم باهاش خوردیم. هر چی بگم کم گفتم... اینقدر تعریف کردم که مامانم میخوان ببیننشون. از اون دکترایی که خانم های باردار می میرن براشون..
4. خانم دکتر رهبر: دندانپزشک .. مرتب و شیک.. با ناخن هایی خوشرنگ (صورتی پر رنگ که البته به خاطر ایام عذاداری رنگ تیره زده بودن!!!) .. رژ لبشون توی بدترین شرایط به لبشون بود... مادری مهربون و همیشه نگران برای پسر هاشون.. به قول خودشون توی نیمه دوم قرن زندگیشون بودن... با این حال از من سرحال تر بودن.. صبح ها زود تر از همه بیدار می شدن و کنار دریا پیاده روی می کردن و شب ها هم حتی وقتی همه خواب بودن قدم می زدن..
5.آقای وحید سپنج: سپنج بابا مربا بده بابا... چه آقای با شخصیتی!
بهتره قبل از هر چیز دایره المعرف ایشون رو بگم. یه چند جلد کتابی میشه.. که هر جلدش 500 صفحه است... همه کتاب سفیده! کلا تعداد کلماتی که به کار می برن به 10 تا هم نمی شه.. یا مربا میخوان بابا یا چه آقای با شخصیتی و چند تاییش هم به GPS مربوط میشه! استاد در بازی گل یا پوچ که خیلی هم بدشانس هستند. چون با من هم تیمی شدن و همین باعث شد ببازیم!
6. وااااااااااااای!!!! عکاس محترم... میکروبیولوژیست محترم.... همه دنیا رو میکروب می بینن... عکس میگیرن پس هستند.. بدون سه پایه نمی تونن عکس بگیرن.. تا حالا کسی از ایشون عکسی ندیده! چون اگه عکس هاشون رو نمایش بدن خراب میشن!!! یه عالمه بچه دارن... بچه بزرگه شون یه کوله پشتی 30 کیلوییه!!! به زودی قراره برن ولایت خارجه! خدا به داد هم ولایتی های جدیدشون برسه! با آب یه مشکلایی دارن.. نباید خیس بشن... وای خدا!! اگه اون صحنه ای که من دیدم رو می دیدین الان هم مثل من می خندیدین... بعد از دیدن اون صحنه هر بار که دیدمشون خندیدم! بعدا در باره اش توضیح میدم! ایشون یه روز در میون میرن حمام... اما خیس نمیشن!!! به قول خودشون میرن خشکشویی!!! دست هاشون هم با آب نمی شورن که خیس نشه! یه بار با دستمال مرطوب تمیز می کنن و بار دوم هم ضدعفونی کننده دست می زنن! بی خود نیست کوله شون 30 کیلوست!! برای هر عکسی که می گیرن نیم ساعت سه پایه و دوربین رو تنظیم می کنن! و اما این اعجوبه کیست؟؟؟ آقای احمدی نژاد؟؟؟ نه اشتباه نکنید.. اعجوبه تره!! که متاسفانه منجم هم هستن!!! دیگه بد تر! آقای حمیدرضا شهشهان!!! شهشهان بابا. مربا بده بابا!! آها مربا و پنیر هم نمی خورن! بهداشتی نیست آخه!
7.خانم فرشته کاظمی عزیز: رادیولوژیست مهربون... جدول خوب حل می کنن! به خدا خیلی سن داشته باشن 27 سالشونه!!! هی الکی میگن متولد 43 هستن!!! کوهنورد...خیلی ساکت.. خیلی خوش سفرن... و خیلی خوش برخورد... یه تور برده بودن که تعریفشو خیلی شنیدیم...
8. سمیرا خانوم گل.. خیلی مهربون. قیافه شون مثل عمه منه... یه عکس خوشگل ازشون گرفتم که اگه ایمیلشون رو پیدا کنم باید براشون بفرستم... پرستار اتاق عمل.. خیلی ساکت.. شاید 10 کلمه هم از زبون ایشون نشنیدم.
9. خانم ساعده سلطان محمد: خانم دکتر... که البته قراره به زور خانم دکتر مقدسی تخصص بگیرن. و بعد هم شوهر کنن.. خیلی خوش برخورد.. از اراک اومده بودن تهران که این سفر رو بیان و بعد از این سفر هم برگشتن اراک دوباره... خواهر بزرگه (به همین علت خیلی دوستش دارم) از اون دکترایه که مریضاش می میرن براش.. خنده رو هم هست... مثل اینکه سفر قبلی سرما خورده بودن و آقای راد پزشکشون بودن!! بمیرم برات ساعده جان!
10. فائقه سلطان محمد: خواهر کوچیکه.. اما بهش میگیم مامان فائقه.. خوش دستپخت و برنج شناس.. ساکن تهران.. خود ساخته.. مهربون .. به نظر میاد شیطون باشن... خنده رو.. مهندس معدن... یه کوکو سبزی پخته بودن که آدم انگشت هایش هم می خورد...
11. عشق من.. نفس من.. خواهر من... شیطون.. دق میده آدمو.. اما مهربون.. توی سفر بلایی نبود که سرش بیاد.. آب ببینه به سه شماره نمی رسه که پریده توش.. همیشه بدغذاست.. اما تو این سفر خوب غذا خورد.. از کباب حالش به هم می خوره! (مثل خودم) عاشق کشف جاهای ناشناخته است. اگه آدم هواسش بهش نباشه ظرف چند ثانیه سر از عجیب ترین جاها در میاره.. 2 بار سابقه فرار از مدرسه داشته .. تیزهوشانی هم هست... دید خیلی خوبی توی عکاسی داره.. خوب شطرنج بازی می کنه... هر چی خوبی تو دنیاست این یکجا داره...
12. خودم هم که معرف حضور هستم؟؟؟
قیافه من قبل از سفر و بعد از سفر خیلی متفاوته! نه تنها به خاطر اینکه در کمال تعجب برنزه شدم! بلکه به این خاطر که همش در حال خنده هستم!
توی قطار گفتیم و خندیدیم... ساعده به زور قانع شد که برای تخصص بخونه.. آقای دزفولی 5 بار با شفق شطرنج بازی کردن که 4 بار بردند و یه بار باختند.. از شفق بعیده که ببازه! یه باز 8 تا خانم ها رفتیم سمت رستوران برای خوردن چای. یه عالمه راه بود.. به قولی تهران تا بندر عباس راهش کمتر بود! و فهمیدیم که باید چای رو از همون واگن خودمون بگیریم و برگشتیم. یه بار هم من و شفق و آقایون رفتیم به سمت رستوران برای شام.. بقیه شام داشتن. به غذای اونا ناخنک زدیم و البته ترشی شون. وای دو مدل ترشی آورده بودن. یکی لیته بادمجون که من عاشقشم اما بهش حساسیت دارم که خوردم!(یکی از دلایل بیماری الانم!) و یکی هم ترشی هفت بیجار ... عالی بود. رفتیم شام رو خوردیم. من و شفق با هم یه زرشک پلو با مرغ خوردیم و نفری یه سوپ... جاتون خالی.. موقعی که سوپ من رو آوردن روش روغن ایستاده بود.. آقای شهشهان این روغن رو به بازمانده های معده گارسون تشبیه کردن! من یه قاشق خوردم گفتم مزه سوپ میده و اصلا هم بازمانده معده اون آقاهه نیست.. و آقای شهشهان گفتن خب اون هم سوپ خورده بوده! و من دیگه لب به اون سوپ نزدم! و همون یه قاشق هم داشت حالم رو به هم می زد!! می کشمتون آقای شهشهان!
شب خوابیدیم. من تخت بالایی قطار خوابیدم... راستی یه اعتراف که خودم تازه بهش پی بردم.. من از این نوع ارتفاع ها می ترسم.. البته موقع دیدن چاه های لافت متوجه شدم از اون ارتفاع هم می ترسم!!!!!!!
توی این مدت هم کلی sms بازی کردم... شب رو به سختی خوابیدم. قطار زده شده بودم و از خوابیدن توی اون کثیفی حالم داشت به هم می خورد به همین خاطر هم از لوازم خواب قطار استفاده نکردم.. شفق هم سرش درد گرفته بود. قطار خیلی تکون می خورد...
سه شنبه 10 بهمن (روز عاشورا):
صبح از کوپه 6 نفری ما (من و شفق و خانم دکتر رهبر و خانم دکتر مقدسی و ساعده و فائقه) من و شفق آخرین نفراتی بودیم که بیدار شدیم. رفتیم دست و صورت شستیم و مسواکمون رو زدیم و اومدیم توی کوپه و خودمون رو مرتب کردیم. رفتیم خونه همسایه بغلی که صبحانه بخوریم.. نون محلی اراک (که ساعده آورده بود) و خامه و مربا.. مربا بده بابا... و البته نون لواش با چای که از قطار گرفتند . یه صبحانه کامل که البته من هنوز تو شرایط جوی تهران بودم و صبحانه نخوردم...(من تو تهران صبحانه نمی خورم.. البته تا قبل از سفر نمی خوردم) دو لقمه خوردم و کلی چای... کم کمک رسیدیم بندر عباس و پیاده شدیم.. چه هوای گرم و مطبوعی داشت.. من عاشق گرما هستم.. بر خلاف شفق.. می تونید تصور کنید که من توی این 6 روز چه لذتی از هوا بردم.. از قطار پیاده شدیم و 3 تا تاکسی گرفتیم و رفتیم اسکله ( طبق دایره المعارف آقای راد :اسکلت) حدود نیم ساعت صبر کردیم که قایق موتوری اومد تا ما رو برسونه به هرمز. قرار بود 25 کیلومتر دور جزیره هرمز رو پیاده روی کنیم.
وقتی قایق اومد ما 12 نفر بودیم و دو نفر هم مال خود قایق.. آقای راننده و یکی دیگه و البته کوله های سنگینمون که سنگین تر هم شده بود... یه خانم محلی هم گیر داد من باید بیام و توی هرمز کار دارم و سوار شد.. خطرناک شده بود و خانمه پیاده نمی شد.! آخر سر یه قایق دیگه اومد و وسط راه سوارش کرد. هزینه قایق برای این مسیر نفری هزار تومن بود که چون روز تعطیل بود و قایق نبود .. وسط راه راننده به ما گفت نفری 2500!! بدجنس! کلی کیف کردیم. شفق هم به آقای گیر داده بود تند تر بره. شفق عاشق این قایق های تند روست! سپنج بابا که داشت مسیر رو با GPS اش ثبت می کرد.. همه عکس می گرفت و اما سوژه اصلی:::
آقای شهشهان وقتی آب دریا توی قایق پاشید یه دفعه با حالت بهت زده و متعجب.. با قیافه ای شبیه کسی که انگار کشف تازه ای کرده و با ناراحتی ای شبیه کسی که داره غرق می شه! یه دفعه گفت: ای وای .. دارم خیس میشم!
رسیدیم به اسکله هرمز. چهار تا لنج خوشکل اونجا ایستاده بودند. کوله ها و وسایل رو برداشتیم و حرکت کردیم به سمت قلعه پرتغالی های هرمز.. من اینجا فهمیدم که کوله ام مشکل داره.. مامان این کوله رو با خودشون برده بودن هند و بلایی نبود که سرش بیارن.. خلاصه کوله رو دیگه نمیشه استفاده کرد! باید یه کوله جدید بخرم. کوله شفق هم داغون شده بود. کوله ما پر بود و صبحانه دو روز هم توی کوله من بود... علاوه بر اونا دو تا دوربین و دو تا کیسه خواب هم داشتیم که باید دستمون می گرفتیم... خیلی بد بار بودیم. 1200 متر تا قلعه ÷رتغالی ها راه بود که رسما پدر من در اومد.. رفتیم اونجا.. سه 4 تا بچه از اهالی اونجا سعی کردن به ما صدف بفروشن و ما اون روز ازشون نخریدیم..و نشستیم توی قلعه و نهار خوردیم. نهارمون چند تا کنسرو مائده بود که با نون خوردیم. کنسرو ها قیمه مرغ فسنجون و قرمه سبزی بودن.. خیلی خوشمزه بودن برخلاف بقیه کنسرو ها که اصلا خوشمزه نیستند(صاحب مائده باید بهم پول تبلیغات بده!!) غذا رو که خوردیم مواد و وسایل لازممون رو که هر کدوم یه کیف کوچولو بود جدا کردیم و یه وانت اومد دنبال وسایل تا ساعت 5 بعد از ظهر اونا به محیط زیست هرمز برسونه.. اسم راننده آقای امید محمدی بود.. آدم بسیار خوش برخورد و سر وقت.. یعنی حتی یه دقیقه هم دیر و زود نکرد توی این دو روز... ما پیاده حرکت کردیم که دور جزیره هرمز رو بگردیم. از وسط شهر هرمز رد شدیم و یه جا برای پلنگ زدن (دست به آب) ایستادیم . و دوباره به راه ادامه دادیم. از یه جایی به بعد موجود دوپای زنده غیر از ما 12 نفر وجود نداشت...
اگه قراره بهشت شبیه اون جزیره و صحنه هایی که من اونجا دیدم باشه... حاضرم تا آخر عمرم نماز بخونم و عبادت کنم... بی نظیر بود...
توی ساحل در کنار دریا پیاده روی می کردیم... لاستیک هایی که روی زمین افتاده بود و دورش رو خزه گرفته بود...
سنگ های قشنگ کنار ساحل....
پرنده های مختلفی که اونجا بود... فلامینگو.. حواصیل.. اگریت... گیلانشاه... (که آقای شهشهان اسمش رو از توی کتاب پیدا می کرد و با دوربین های بچه ها می دیدیم)
به یه جایی رسیدیم که باز مانده مد دریا تبدیل شده بود به مقدار هایی آب وسط شن ها...
و جایی که پر از فلامینگو بود.. من تا نزدیکی فلامینگو ها پیش رفتم تا بتونم ازشون عکس بگیرم....
عجب بهشتی بود... سکوتش... اون همه جونور و صدفی که ما پیدا کردیم... یه صدف خیلی خوشگل و بزرگ آقای سپنج بابا.. مربا بده بابا... پیدا کردن... منم یه عالمه دست و پای خرچنگ و خود خرچنگ پیدا کردم.. عجب دنیایی بود.. نمی تونم ب کلمات بیانش کنم.. همه اش سکوت بود.. بهتره منم در قبالش سکوت کنم...
یه جا برای استراحت ایستادیم و خوراکی ها بیرون اومد.. چند صد کیلو تخمه و آجیلی که فائقه آورده بود.و تا آخر سفر تموم نمی شد و آلو هایی که آقای راد از ابیانه خریده بود و آورده بود بهترین خوراکی های این توقف بودن...
به حرکت ادامه دادیم به جایی رسیدیم که پر از نمک بود. متاسفانه ازش عکس نگرفتم چون شارژ دوربینم داشت تموم می شد.. بعد از گذشتن از این منطقه به جایی رسیدیم که بین دو تا کوه (بهتره بگم تخته سنگ بزرگ) بود. اینجا بود که 4 تا آهو دیدیم... البته آقای دزفولی گفتن که اینا آهو نیستن.. جبیر هستن.. و اینکه ونا اینجا چی کار می کردن رو خدا می دونه!
با هم جلو تر رفتیم تا به یه سری تیر چراغ رسیدیم. در انتهای مسیر اون چراغ ها محیط زیست بود.توی مسیر سیاره زهره و صورت فلکی جبار رو به همه نشون دادیم.. راستی توی این سفر 3 تا منجم بودیم و به قول آقای شهشهان جمع منجمان غالب بود.. اما بعد دیدیم که جمع پزشکان خیلی خیلی غالب تره!!! ما به رفتن ادامه دادیم تا اینکه به جاده رسیدیم. کمی به رسیدنمون مونده بود که آقای محمدی رسیدن و با آقای دزفولی با ماشین رفتن اونجا.. ما هم پیاده رفتیم. 5 دقیقه بعد برگشتن و گفتن امکاناتی اونجا نبود. و دیدن حالا که قراره امکاناتی نباشه چرا کنار دریا خوابیم؟ و اینگونه شد که برگشتیم کنار دریا و چادر ها رو برپا کردیم.. من و شفق هم یه چادر رو زدیم.. روجیار جونم بهم یاد داده بود!! 4 نفر خارج از کمپ خوابیدن. قبل از خوا وقت خوردن غذا بود.. با امکانات اولیه خانم دکتر مقدسی کته پختن... واقعا خوشمزه بود . مخصوصا بعد از 11 کیلو متر پیاده روی چنین کته ای که با باقی مانده کنسرو ها بود می چسبید... و البته ته دیگی که داشت... ممممم. شفق خسته بود و وابید و غذا رو نخورد.. منم یه لقمه نون و مرغ براش گرفتم و با یه بیسکوییت گذاشتم بالای سرش... البته صبح اونم نخورد.. اینجا بود که قدر کنسرو های مائده رو دونستم.. یه قرمه سبزی بود مال یه شرکت دیگه. خیلی خیلی بد مزه بود.. یه نکته جالب. یه ستاره نسبتا پر نور بود که من نمی شناختمش.. هیچ حدسی هم در موردش نداشتم.. من خنگ یادم نبود توی جنوب ایرانم.. تا اینکه آقای شهشهان گفتن که اون ستاره& ستاره سهیله!!!!! دل همه بسوزه... تقریبا 15 درجه بالای افق بود... همه وسایل رو جمع کردن و منم رفتم خوابیدم. تا صبح کمی سرد شد و کیسه خواب من هم تابستونی بود.. یکی دو بار بیدار شدم..ولی آخرش بیهوش شدم... و البته تا صبح صدای مرغان دریایی رو می شنیدم. درسته کمی مزاحم خوابم بودن.. اما می دونم چنین خوابی هرگز تکرار نمی شه....
چهارشنبه 11 بهمن (روز زیبایی)
این روز از اولش استثنایی و پر از زیبایی بود. ساعت حدود 6 با صدای آقای دزفولی بیدار شدیم من شفق سرمون رو از چادر بیرون بردیم و همچنان توی کیسه خواب بودیم.. طلوع بسیار زیبای خورشید رو از سطح دریا بین چند تا ابر فلق زده تماشا کردیم.. این هم جزء اون صحنه های تکرار نشدنی و رویایی بود.. من تنبل هم ازش عکس نگرفتم!!!
بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. عجب صبحانه ای بود.. نون و پنیر و خامه و مربا ..مربا بده بابا... و کنسرو عدسی .. شیر عسل.. چای و نسکافه .. خیلی چسبید... کمپ ها رو جمع کردیم.. وقتی اون کمپی که توش خوابیده بودیم رو جمع کردم خیلی با مزه بود.. پت و مت رو دیدین؟؟؟ من جفتشئن بودم!! به زور چادر رو توی کیسه اش جا دادم!!! (روز آخر توی کیسه جا اضافی اومده بود!!! یاد گرفته بودم دیگه) ...مسواک زدن من تو اون حالت خنده دار بود!
نکته: آقای شهشهان با ما غذا نخورد!! مثل اینکه غیر بهداشتی بودیم.. ایشون دور از انظار عمومی و توی کمپ خودشون یواشکی صبحانه خوردن.. البته به ما گفتن که شیر کاکائو و کیک خوردن.. ولی از دید من کله پاچه و حلیم و... بوده نمی خوان لو بدن.. مربا بده بابا
سر ساعت 7 آقای محمدی اومدن دنبالمون.. یه مشکلی پیش اومده بود.. آب دریا بالا اومده بود و ما یه قسمتی از جزیره رو نمی تونستیم در امتداد دریا پیاده بریم... به دو گروه تقسیم شدیم و نوبتی با وانت آقای محمدی رفتیم به سمت منطقه ای که از اون به بعد میشد پیاده رفت... ما گروه دوم بودیم و سپنج بابا مسیر رو با GPS اش ثبت می کرد.. حدود 9 کیلو متر رو با ماشین رفتیم... از وسط جزیره. نکته جالب توجه این بود که وسط جاده رو به فواصل نیمه منظم سنگ های رنگ شده قرار داده بودن که ما آخرش دلیلش رو نفهمیدیم...
توی این مسیر یه عالمه صحنه قشنگ دیدیم که به دلیل تکان های وانت نتونستیم عکاسی کنیم. و البته شب قبلش آنتن نداشتیم و اون موقع sms بود که پشت سر هم می رسید.... رسیدیم به منطقه تعیین شده.. همه منتظر بودن.. سمیرا گفت که یه دلفین مرده لب ساحله.
ما هم رفتیم دیدیمش... شفق بهش دست زد.. من تا حالا دلفین از نزدیک ندیده بود.. اینقدر خوشگل بود.. تو راه باز یه عالمه خرچنگ مرده و خشک شده و 3 تا لاک پشت مرده کنار ساحل دیدیم...به پیاده روی ادامه دادیم.. به جای قشنگی رسیدیم که قابل شنا کردن بود. همه ایستادیم کمی استراحت کنیم که اولین نفر آقای دزفولی پریدن توی آب.. نفر بعدی مسلما شفق بود که شنا کرد.. کلا همون دو نفر کامل رفتن توی آب.. و بقیه پاهاشون رو خیس کردن. و البته گروهی هم آب بازی کردن!! آقای راد رو خیس کردن!! سپنج بابا هم پاچه هاش رو بالا داد و رفت توی آب... اما امان از دست مزاحم ها.. که خیسش کردن و ایشون مجبور شد به سان ماشین لباس شویی دور ودش بچرخه تا خشک شه.. شفق خیس خیس به راه رفتن ادامه داد و در طول مسیر کم کم خشک شد. البته کفش هاش رو پاش نکرد و روی شن های نقره ای راه رفت.. تمام وجودش اکلیلی و نقره ای شده بود... رسیدیم نزدیک قلعه پرتغالی ها . از وسط شهر گذشتیم و رفتیم داخل قلعه. بازم اون بچه ها ریختن سرمون و بالاخره به خیلی هامون از اون صدف ها فروختن...
اونجا که رسیدیم من داشتم از گشنگی می مردم. آقای دزفولی برامون نون و پنیر لقمه گرفتن و خوردیم.. و به شیرینی های ولایتمون (کاشان) هم که آقای راد آورده بودن دستبردی زدیم... آقای دریا پیما لیدر قلعه اومدن و می خواستن توضیح بدن... گریه همه رو در آوردن... اما راستش همه چی تو ذهنمون موند...
اول از همه رفتیم سراغ آب انبار که گفتن قبلا کلیسا بوده.. سئوال هاشون شروع شد.. کی میدونه چرا سقف این کلیسا کوتاهه؟؟؟ همه فکر کردیم و هر چی جواب منطقی تو ذهنمون میومد گفتیم.. و جواب شنیدیم: چون میراث فرهنگی اینجا رو پر کرده و سنگ فرش کرده که بیشتر از بین نره.. حالا چرا ستون هاش گرده؟؟؟ هزار تا جواب دادیم.. خب این وسط هیچ کس معماری نخونده بود و نمی دونست دلیلش اینه که فشار رو کل سطح مساوی تقسیم میشه.. پدر دهن ما رو در آوردن!! (البته با عرض پوزش) رفتیم سمت برج. سئوا جدید: وقتی بخوایم بریم رو برج باید چی کار کنیم؟؟؟ ان تا جواب داده شد. و اما جواب ایشون: باید از فرمانده اجازه بگیریم... از اینجا به بعد من همراهشون نرفتم... پام تاول زده بود و یه دستمال گذاشتم روش تا اذیت نکنه.. رسیدم به همه دیدم دارن می خندن.. رفته بودن داخل زندان قلعه. یه دفعه آقای دریا پیما چراغ رو خاموش کرده و اومده بیرون. میخواسته به مه نشون بده که تاریکی و سیاهچال چقدر بده!!!!!! وقتی آب انبار رو نشونمون دادن گفتن: تخم مرغ دیدی؟ تا حالا تو دستت گرفتی؟ تا حالا تخم مرغ که خوردی؟ دیدی وقتی فشارش میدی نمیشکنه؟ تخم مرغ دیدی که؟ اینجا شبیه تخم مرغه. و البته وقتی بالای برج بودیم گفتن: اسم دیگه جزیره هرمز چیه؟ ما هم نمی دونستیم. گفتن: خب بگو دیگه. شبیه چیه؟ اسم دیگه اش چیه؟ اسم دیگه اش لنگره. چون مثل یه لنگره! توی زندان هم پرسیدن اگه گفتین میراث فرهنگی اینجا چه کار کرده؟؟ جواب: چراغ نصب کرده!
توی راه سمور دیدیم!!! البته داخل قلعه... دو تا سمور با نمک....
کلا اون روز 6 کیلو متر لب ساحل پیاده روی کردیم. و 1200 متر هم از بندر تا قلعه راه بود که اگه رفت و برگشتش رو حساب کنیم توی روز دوم 8400 متر پیاده روی... توی بندر آقای محمدی منتظرمون بود و بار ها رو تحویلمون داد و 10000 تومان گرفت و رفت. خوب حساب کرد. با قایق تند رو رفتیم به سمت قشم. شفق رفت جلوی قایق نشست .. این دفعه قایقه تند می رفت.. و روی موج ها بالا و پایین می پرید... آقای شهشهان هم خیس می شدند!!!! شفق هم اون جلو کیف می کرد. رسیدیم به اسکله قشم و تاکسی گرفتیم.. تاکسی ای که ما سوارش شدیم یه دوو بود که اسپرت شده بود. ما رو رسوند دم رستوران شاندیز.. توی راه کلی آهنگ کوروش صنعتی برامون گذاشت و ما هم کیف کردیم. توی تاکسی من و شفق و خانم دکتر مقدسی و آقای سپنج بابا..مربا بده بابا.. نشسته بودیم... چه رانندگی ای می کرد... آخر هم کرایه 1000 تومان شد. توی قشم تاکسی خیلی ارزونه.. شاندیز غذا نداشت و آقای دزفولی سریع با یکی از اون ماشین ها رفتن و یه رستوران پیدا کردن و با هتل سارا هم صحبت کرد و چند تا اتاق گرفتن. 15 دقیقه نشد که برگشتن. توی این فاصله ما از دستشویی شاندیز استفاده کردیم . خانم کاظمی هم یکی از دوستانشون رو دیدن و باهاش صحبت کردن. مثل اینکه همسفرشون توی اچو بود.. وقت رفتن که شد از یه ون یه سری آدم با کوله پشتی پیاده شدن.. که یکی شون آشنای خانم کاظمی بود.. می گفتن قراره دور جزیره هنگام رو شنا کنن!!!!!!!! که البته بعد شنیدیم کار خطرناکیه و... نمی دونم بالاخره شنا کردن یا نه... آقای دزفولی برگشتن و جی رستوران رو بهمون نشون دادن. نزدیک بود و ما هم پیاده رفتیم. ایشون هم بار ها رو با ماشین بردن توی رستوران. غذایی که همه سفارش دادیم ماهی شیر بود. خیلی خوشمزه بود ولی مقدار ماهیش توی هر پرس خییلی کم بود.. بعد از غذا یه عده ای پیاده رفتیم سمت بازار ها. یه اندازه چند دقیقه بازار ها رو گشتیم و اومدیم بیرون. جلوی در بازار ستاره یه شکلات فروشی هستش... و یه فروشنده داره که دل من پیشش و بهتر بگم پیش شکلات هاش جا موند!! ولی خیلی بد اخلاق بود... می گفت ماه پیش مغازه اش بسته بوده چون ورشکست شده بوده! احتمالا به خاطر اینکه همه شکلات هاش رو می خورد..
وقتی توی جزیره هرمز بودیم اینقدر از اونجا خوشم اومده بود که می گفتم یه پسر جنوبی پیدا می کنم.. همین جا میمونم زندگی می کنم! و حالا پسر جنوبی پیدا شده بود و تازه شکلات هم می فروخت...!!!! به چشم خواهری خوشگل هم بود! اما بد اخلاق بود!!!!! با همه اون شکلات ها هم نمیشد اخلاقش رو تحمل کرد!!! تازه بهانه می آورد خسته ام و کار کردم!!! همین شد که دیگه نشد دیگه خواهر!
توی بازار دم یه لوازم آرایش فروشی توقف کردیم. چون آقاهه خیلی کند بودن من رفتم پشت میز و هرچی گروه خودمون می خواستن بهشون دادم. آقاهه پر رو پررو گفتن این خانوم رو اینجا بذارید بمونه. خانم دکتر رهبر هم گفتن تمام زندگیتو بدی چنین دختری رو اینجا نمی ذاریم!! منم کلی کیف کردم. دستشون درد نکنه...
رفتیم هتل و توی اتاق. دوش گرفتیم ... من و شفق و خانوم دکتر مقدسی توی یه اتاق بودیم. کمی صحبت کردیم و من بیهوش شدم. راستی به شارژ هم رسیدم!!! موبایلم داشت خاموش میشد دیگه... یه خواب خیلی بد هم دیدم...
پنج شنبه 12 بهمن:
صبح همه تمیز و مرتب از خواب پاشدیم..(آقای راد حموم زایمون رفته بودن!!).. توی اتاقی که آقای راد و آقای سپنج رفته بودن یه حوله بوده و آقای سپنج هم استفاده نکرده بوده. خودش هم حوله نیاورده بوده. به قول آقای راد احتمالا سپنج بابا –مربا بده بابا- مثل گربه ها خودش رو تکون داده بوده تا خشک شه. ساعت 7 صبح خودمون رو به رستوران رسوندیم که صبحانه بخوریم... صبحانه رو خوردیم و اومدیم توی اتاقا و وسایل رو جمع کردیم و ماشین گرفتیم برای دیدن دیدنی های قشم. یه ون و یه ماشین سواری سبز خوشرنگ بود.. توی سواری آقای شهشان و خواهر های سلطان محمد نشسته بودن و توی ون بقیه. اول رفتیم به سمت غار های خربس.
بالای غار زیارتگاه شاه شهید هستش و ما از توی ماشین نگاش کردیم و رفتیم داخل غار ها رو دیدیم و اومدیم پایین و عکس گرفتیم ... آقای دزفولی گفتن که این غار ها یادگار میتراییسم هستش. میتراییست ها خودشون وقتی به یه سنی می رسیدن انتخاب می کردن که میخوان چه دینی داشته باشن (مثل ما تمام زندگیشون به دین پدرشون و اون 4 تا کلمه عربی که تو گوششون میگن وابسته نبوده) ..موقعی که دین رو انتخاب می کردن میرفتن با یه مرشد توی غار ( غار رییس نیاسر هم همچین داستانی داشته) و بعد میومدن بیرون و نزدیک یه آتشکده (معبد) توی آب غسل می کردن و به اون دین در می اومدن.... عکس رو که گرفتیم اومدیم نشستیم توی ماشین و به سمت "ستاره افتاده" حرکت کردیم.
منطقه "ستاره افتاده" توی روستای "برکه خلف" واقع شده. این روستا روستای نمونه قشم شناخته شده. باورم نمی شد که حتی یه آشغال هم اونجا ندیدم. جلوی منطقه یه گروه داشتن درخت نخل مصنوعی می ساختن برای فیلم برداری. منطقه بسیار زیبایی بود و من بالاخره وجه تسمیه اش رو نفهمیدم چیه!! اول پایین کوه(؟) هاش حرکت کردیم که مثل یک maze بود و بعد رفتیم بالا. عجب منظره ای بود.. خوشمان آمد!
وقتی اومدیم پایین سوار ماشین ها شدیم و رفتیم درخت لور رو دیدیم. اسم عامیانه این درخت " انجیر معابد " هست که تنها نمونه این درخت در قشم همون یکی است .این درخت با عمر طولانی میوه هایی شبیه انجیر کوچک و سرخ رنگ دارد که خوراکی است. این درخت همچنین دارای ریشه های هوازی است که می توانند وارد خاک شوند و خود درختی مستقل به وجود آورند..نام های دیگر این درخت زیباکرت و مکرزن است. عکس گرفتیم و رفتیم سمت درگهان. 45 دقیقه وقت گردش و خرید داشتیم. البته آقای دزفولی اصلا با خرید موافق نیستن. بدو بدو یه چیزایی گرفتیم. رفتیم رستوران گلایل و نهار خوردیم. نهارش شیرماهی و میگو بود. توی 15 دقیقه من و خانم دکتر مقدسی و ساعده (به قول یکی از اعضای گروه که فقط میخوام بدونم کی بوده!! به ما گفتن 3 تا معلوم الحال) برای گرفتن یه شلوار به بازار برگشتیم و به جای خریدن اون شلوار کفش خریدیم!!
رفتیم به سمت لافت و چاه های لافت و قلعه نادری رو دیدیم. آقای دزفولی یه قایق گرفتن و قرار شد نیم ساعت بعد قایق اونجا باشه که مارو ببره به جزیره شیخ اندر آبی. و کنار وسایل موندن و ما به راهنمایی آقای راد از وسط بافت قدیمی شهر و در های قشنگش که شبیه در های ابیانه است به سمت قلعه نادری رفتیم. آقای راد توضیح مفصلی در مورد قلعه و چاه به ما دادن. توضیحشون این بود: قلعه دیدی؟ تا حالا تو دستت گرفتی؟ نادر چی؟ نادر ایلخانی رو دیدی؟ این قلعه نادریه!
چاه ها رو هم دیدیم. و توی شهر کمی صبر کردیم که فائقه توی مسجد نمازش رو بخونه و رفتیم به سمت بندر.توی راه من کلون در ها رو میزدم و در می رفتم. طفلک آقای شهشهان که داشتن یواش یواش با بچه هاشون (دوربین و سه پایه) دنبال ما می اومدن. از همه جا بی خبر. احتمالا هرکی در رو باز کرده فکر کرده ایشون در زده و رفته!! توی راه از خانوم هایی که برقه می پوشیدن (برقه اون نقاب هایی است که زنان جنوبی به صورتشون میزنن) پرسیدیم چرا بعضی هاشون ندارن. اونا هم گفتن که کسانی که مجردن برقه نمی زنن! البته این قانون گاهی رعایت نمیشه.. رسیدیم بندر و یه عالمه منتظر موندیم که قایقه نیومد. ما هم یه وانت گرفتیم (توجه می کنید؟؟ من عاشق سوار شدن وانت توی سفر هستم و هر دفعه هم یه جا سوار وانت میشم!) رفتیم سمت بندر لافت نو. شفق هم هوس بستنی کرده بود. توی راه بستنی خریدیم و پشت وانت خوردیم. با وزیدن باد شکلات های بستنی من کنده شد و قسمتیش روی کاپشن خانم دکتر رهبر و قسمتی هم روی مانتوی خودم افتاد.. رسیدیم بندر و قایق گرفتیم برای جزیره شیخ اندر آبی. هوا بارونی بود و با اومدن بارون توی قایق کلی خیس شدیم. البته پانچوی آقای شهشهان مانع خیس شدنش میشد! توی جزیره چند تا از محلی ها بودن که چادر هلال احمر رو برپا کرده بودن و تا صبح سکوت ما رو میشکستن! بعد از پیاده شدن از قایق سریع چادر ها رو برپا کردیم و من خزیدم توی یه چادر و کیسه خوابم رو پهن کردم و خوابیدم..هنوز نخوابیده بودم که متوجه شدم که آنتن دارم. و شروع به فرستادن پیام های کوتاه ترسناک کردم. راستش یه کم ترسیده بودم. با اینکه می دونستم آقای دزفولی بی گدار به آب نمی زدن اما از آب می ترسم بالاخره! یه جزیره به شکل تخم مرغ (تا حالا تخم مرغ دیدی؟) قطر بزرگ حدود 100 متر و قطر کوچک حدود 30 متر. آب دریا در حال بالا اومدن و هوا بارونی. از این جزیره ها دیدین که یه نخل وسطشه؟؟؟ از همونا بدون نخل. البته مقداری از درخت های ابن سینا(حرا) هم داشت. یه جزیره کوچولو. من یه کم استراحت کردم. دیدم شفق برام غذا آورد. غدای اون شبمون ماکارونی بود. که خانم دکتر مقدسی پختن و مایه ماکارونی هم کنسروی بود. مثل اینکه سوپ هم درست کرده بودن که من نخوردم. ماکارونیه خیلی خوشمزه بود.گویا سپنج بابا –مربا بده بابا- هم در پخت غداهای این دو شب دستی داشتن. یه کم که خستگی در کردم و بارون بند اومد اومدم بیرون از چادر دیدم که آتیش روشن کردن و دورش نشستن. هیزم رو از چوب هایی که آب به ساحل آورده بود تامین کردن. کنار آتیش دو تا قوری بود که آب رو جوش آورده بودن و ما باقیمانده نسکافه ها رو بیرون آوردیم و درست کردیم و خوردیم. کمی مشاعره بازی کردیم و کمی هم خندیدیم. داشتم یه داستانی رو تعریف می کردم که چند روز پیس توی رصدخونه برام اتفاق افتاد. هنوز شروع نکرده بودم که آقای شهشهان خنده های معروفشون رو شروع کردن. به قول شفق آقای شهشهان که برای سوژه های کوچولو اینجوری به قهقهه می خندن وقتی بخوان خیلی بخندن چی کار می کنن؟ آخر سر نتونستم طاقت بیارم و گفتم : به خدا هیچ جای ماجرا تا الان خنده دار نیست . شما به چی می خندید؟؟؟
توی این مدت سپنج بابا-مربا بده بابا- داشت یه کارایی میکرد. فهمیدیم که این جزیره توی google earth ثبت نشده و دارن به اسم گروه رهرو ثبتش می کنن. (این گروه که پایگاهش توی گروه های گوگل به همین نام هست. تا الان حدود60 عضو داره.آقای راد تبلیغات خرج داره ها!!!) خلاصه گفتیم و خندیدیم. اما نتونستیم از سکوت استفاده کنیم چون اون گروه هلال احمر آهنگ گذاشته بودن و تا نیمه شب کیف می کردن! من که رفتم بخوابم صدای آهنگ اونا هم قطع شده بود.
تصور کنید داخل یه کمپ خوابیدین. نگرانید که ممکنه آب بالا بیاد و غرق بشید. از یه طرف صدای موج میاد و از طرف دیگه صدای مرغان دریایی. هر طرفی رو هم که نگاه کنید دریاست. خودتون هستین و خودتون...
جمعه 13 بهمن:
صبح هم مثل روز قبل سرمون رو از تو چادر بیرون آوردیم و طلوع خورشید رو تماشا کردیم. طلوع زیبایی بود. چادر ها و وسایل رو جمع کردیم و مسواک زدیم وساعت 7 سوار قایق شدیم و به سمت بندر پل حرکت کردیم. مقداری از وسایل غیر ضروریمون رو که توی ون جا گذاشته بودیم رو توی بندر لافت تحویل گرفتیم و با همون قایق رفتیم بندر پل. توی بندر پل صبحانه خوردیم و 3 تا ماشین گرفتیم و با همون ترکیب قبلی رفتیم بندر عباس. و توی ایستگاه راه آهن پیاده شدیم. ساعت 10 بود و 3 ساعت فرصت داشتیم که بندر عباس رو بگردیم و نهار بخوریم. به سرعت بارهامون رو بردیم و توی صندوق امانات راه آهن گذاشتیم. و به سمت شهر رفتیم. نزدیک اسکله پیاده شدیم و به سمت بازار رفتیم. عجب باراز کثیفی داره این بندر عباس. چندشم میشد به چیزی دست بزنم. داشت حالم از کثیفی به هم می خورد. شاید هم تصور نشستن دوباره توی قطار بود که حالم رو این جوری کرده بود. آقای راد مقداری تنباکو خرید و انداخت گردن فائقه. منم یه بسته شکلات و قهوه خریدم و به سمت معبد هندو ها رفتیم. معبد زیبایی بود. البته خارج بنا زیبا بود. داخلش خیلی ساده بود. اون چیزی که از معماری هندی ها تو ذهن منه یه معماری شلوغ پلوغه. اما چیزی که دیدم کاملا متفاوت بود. بعد از دیدن معبد برای دیدن حمام گله داری رفتیم. با انکه تعطیل بود اما رفتیم دیگه!!! اینجا بود که نظر من در مورد میراث فرهنگی تغییر کرد. همیشه فکر می کردم که این میراث فرهنگی با این بازسازی های نیمه کاره و احمقانه اش همیشه گند میزنه به بناها. اما این دفعه یه خرابه رو کاملا درست کرده بود. شاید چون بنای نسبتا ساده ای بوده! چه می دونم! توی این مدت خانم دکتر رهبر از ما جدا شدن و با هواپیما برگشتن تهران. و خانم دکتر مقدسی هم مقداری خرید کردن. 2 تا پتواز واضح ترین خرید هاشون بود... نهار رفتیم هتل امین و کلی غذا های خوشمزه خوردیم. من از ماهی متنفرم. راستش اینه که می ترسم. حتی از ماهی قرمز هفت سین. به همین علت هیچ وقت ماهی نمی خورم. در کمال تعجب این دفعه کلی ماهی خوردم!! ماهی این روز ماهی هامور بود که خیلی خیلی خیلی خوشمزه بود. و البته سوپ هم خوشمزه بود.
بعدش رفتیم ایستگاه راه آهن. بارها رو تحویل گرفتیم و رفتیم توی قطار. کوله ساعده جا منده بود که با آقای راد رفتن و آوردنش. سوار قطار شدیم . یه نفر کم شده بود و روی تختش رو بار چیدیم. کمی استراحت کردیم. من حدود 5 دقیقه خوابیدم و جالب اینجاست که کلی انرژی گرفتم. نشستیم و یه کمی حرف زدیم . منم هی این کوپه اون کوپه می رفتم. شفق با آقای دزفولی شطرج بازی کرد و بازم باخت!!! بعد سپنج بابا –مربا بده بابا- بازی کرد و اونم باخت و بعد هم من باختم...
اون اول که نشستیم توی قطار من یکی از بچه های آقای شهشهان که کیف کمری اش بود رو دزدیدم. و بردم توی کوپه خودمون قایم کردم. و ایشون تا شب نفهمید. وقتی فهمید مسلما و محققا به من شک کرد و سپنج بابا –مربا بده بابا- شماره من رو به 2000 تومان فروخت!! منم اومدم گفتم یعنی من فقط 2 تومن می ارزیدم؟؟؟ و گفتن نه شماره تون 2 تومن می ارزید! در اینجا هم آقای شهشهان گفتن: وگرنه خودتون 2500 تومن می ارزید ! متعجبم که چرا هنوز زنده ان!!!می کشمتون!
من و شفق توی کوپه همسایه ها بودیم. فرشته و سمیرا لالا کردن و آقای دزفولی هم همین طور. من و شفق و آقای شهشهان و سپنج بابا –مربا بده بابا- گل یا پوچ بازی کردیم. من اولین بارم بود. اما بدک نبودم. در هر حال تیم ما –من و آقای سپنج- باختیم و من و شفق برگتیم کوپه خودمون. ای بابا همه نشستن حرف می زنن. منم بی تعارف جلوی همه خوابیدم. یعنی بیهوش شدم. و وقتی به هوش اومدم دیدم هوا روشنه و همه مسواک به دستن...
شنبه 14 بهمن:
وسایل رو جمع کردیم و خودمون رو جمع و جور کردیم. آقای دزفولی هم دونگ هر نفر رو حساب کرده بودن. نفری 46700 تومان. البته 45000 تومان هم اولش باید پرداخت می کردیم. یعنی کلا حدود 90000 تومان خرج یه سفر 6 روزه شد. مبلغ خیلی خوبیه. خب مونده بود صبحانه. چای رو که از قطار گرفتیم. 2 بسته پنیر داشتیم و چند تا گوجه فرنگی. مقداری نون لواش و چند تا پرتغال. و البته کلوچه هایی که قطار بهمون داده بود. همه رو خوردیم. مامان فائقه لقمه می گرفت. بالاخره رسیدیم تهران و از قطار پیاده شدیم. من و شفق با یه آژانس برگشتیم خونه.
سفر بی نظیری بود. از اون سفر هایی که دیگه تکرار نمیشه. جا داره از همه تشکر کنم. مخصوصا از آقای دزفولی.
خاطرات سفر طولانی نشد؟؟؟ لطفا اگه چیزی جا مونده بهم یاد آوری کنید
عکس ها رو هم بعدا میذارم
نظرات ()