شب نامه

کليسا
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
 

ساناز و مامانش و مادر بزرگش ميرن کليسا. مامانش نذر داشته.اما مسلمونن.

اتفاقای خنده داری می افته:

۱.جلوی در يخ بسته بوده. ساناز می خوره زمين و مامانش داد می زنه يا ابالفضل و مامان بزرگش ميگه يا امام زمان!!!!

۲.گويا مامان بزرگش کليسا رو با امام زاده اشتباه گرفته بوده! رفته سمت در که در رو ببوسه که سريعا دختراش جلوشو می گيرن!

۳. محوطه نورانی و عرفانی بوده. مامان بزرگه سرشو به اطراف می چرخونه و  يه دفعه بلند ميگه: اللهم صل علی محمد و آل محمد.. (اين حرکت رو با صدا و رفتار مامان بزرگا تصور کنيد!)

۴.شروع می کنن به خوندن سرود و مامان بزرگه زير لب و کم کم با صدای بلند دعا ميخونه: يا فاطمه زهرا خودت بهم رحم کن و کمکم کن! در اين حال ارامنه اونجا چپ چپ نگاش می کردن. مامان ساناز بهش تذکر ميده که اينجا بايد از عيسی مسيح کمک بخوای و حضرت مريم. اگه هم ميخوای اسم امامات رو بياری تو دلت بگو که اينا ناراحت نشن!! اما مثل اينکه اين قضيه تا آخر حل نشده!!

و البته ساناز و خاله کوچيکه اش با شنيدن صدای مامان بزرگه از خنده منفجر شدن!!! و بهشون تذکر داده شده!!!

۵.موقع خوردن نان مقدس بوده که شب تولد حضرت عيسی کشيش کليسا اونو تو دهن مردم ميذاره. مامان بزرگه گير ميده منم ميخوام برم بخورم!!! و دختراش نتونستن جلوشو بگيرن و خانوم رفته جلو و بهش نون رو ندادن...

ايشون هم برگشتن بلند بلند گفتن که عجب آدمايی هستن اين مسيحی ها! وقتی ما نذری ميديم ميان دم خونه ما ، ما قابلمه شون رو پر می کنيم که بهشون احترام گذاشته باشيم! اما اينا يه تکه نون هم به ما نمی دن!!!

خلاصه مامان بزرگه پدر همه شون رو در آورده!

اينو امشب ساناز و مامانش تعريف کردن و با اجازه خودشن گذاشتم تو وبلاگم!! اينم از رعايت کپی رايت!!