شب نامه

روز نوشت.... می خوام چرند بنويسم
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
 

چند روز پیش نشستم کل وبلاگم رو از اول تا آخر خوندم... بی کارم دیگه... توی یکی از پست ها نوشتم دنیا برای من مثل یه جاده است که هی پیچ می خوره.. منم که تو رانندگی ماشاله.... راستی یه فیلم دیدم به نام the fast and furious, tokyo drift اول فیلم پسره بدون اینکه دستی کشیدن بلد باشه سعی می کرد رانندگی کنه... فیلم قشنگی بود... خلاصه جاده زندگی من هی داره پیچ می خوره. یه زمانی با پیچ خوردنش دل من هم می پیچید.. الان خنده ام می گیره... دیگه سعی توی عوض کردنش نمی کنم... فقط می خندم...

می خوام چرند بنویسم و ذهنم رو خالی کنم. لطفا هر کی میخواد ایراد بگیره نخونه... فقط یه جور خاطره نوشتنه که یادم بمونه چه دورانی رو طی کردم... این آرامش نسبی رو دوست دارم...

دانشگاه قبول شدم.. میخوام فعلا همینو برم. دارم سعی می کنم فکر جدیدی به ذهنم نرسه که باز هم همون آشفته بازار ذهنم تکرار بشه ....

زندگیم مثل یه پازل شده. هی دارم جای تکه ها رو عوض می کنم تا بالاخره به یه ثباتی برسونمش... به همین علته که هی دارم تصمیم های مختلف می گیرم... تصمیم های مختلف....

سال ۸۲ تو کنکور علمی کاربردی که صرفا یه کنکور آزمایشی برای من بود اویونیک (الکترونیک هواپیما) قبول شدم.. اونو رفتم... تیر ۸۳ اقتصاد نظری الزهرا قبول شدم .. اونم رفتم... (من فیزیک می خواستم) .. دو رشته ای شدم... اما بهمن ۸۴ اقتصاد رو انصراف دادم... با کلی بهانه برای دیگران و بدون هیچ دلیلی برای خودم.. شاید تنها لجبازی... اویونیک تموم شد... همون بهمن ۸۴.... مرداد امسال یهویی تصمیم گرفتم برای کارشناسی بخوم. خب تنها رشته ای که می تونستم الکترونیک بود که به لطف گند ترین استاد دنیا (خلیل پور) از این درس متنفر شده بودم... اما خوندم و چند روزی میشه که فهمیدم قبول شدم ... راستش منتظر یه تبریک از یه نفر بودم که نگفت.... مهم نیست...( آخه دل من، دل ساده من.... برو گمشو و دیگه فکرشو نکن) . عجب دل خری دارم ها! قبل از اینکه بفهمم قبول شدم زد به سرم برم پزشکی بخونم ... شاید فقط به خاطر اینکه ببینم این یکی دیگه چیه!! یه کم زیست خوندم... اما دیدم تو شرایطی نیستم که بتونم به خودم سخت بگیرم.. فعلا بی خیالش شدم . شاید بعدا دوباره به این فکر بیفتم! عجب موجود خلی هستم ها!

چند روز پیش رفتم دنبال کار ... ۲جا رزومه پر کردم...  نمی دونم چی میشه... اما  دلم یه تنوع گنده تو زندگی میخواد!

میخوام با خودم رو راست باشم... من نمی دونم از زندگیم چی میخوام... هنوز ۲۰ سالمه و اینقدر به شاخه های مختلف می پرم... دنیای منم این جوریاست.. یادمه وقتی دبیرستان بودم میخواستم فیزیک بخونم. که بعدش نجوم رو ادامه بدم.. اما به محض اینکه رسیدم به پیش دانشگاهی  به خودم گیر دادم. اون قدر درگیر این فکر شدم که از دنیا چی میخوام و میخوام چی کار کنم ،‌که سعی کردم زودتر از این چالش رها بشم... شاید درستش این بود که مثل بقیه دوستام می خوندم و سرنوشتم رو به جواب کنکور بین ۱۰۰ تا انتخاب می سپردم... به قول حافظ:

گفت آسان گیر کارها کز روی طبع...

                 سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش

من سخت کوش نیستم.. کاملا هم تنبل تشریف دارم... نمی دونم....

الان همه دوستام دارن درسشون رو می خونن... حتما موفقن... خیلی هاشون فقط به کلاس رشته و دانشگاه فکر کردن... حتما موفقن.... دلم براشون تنگ شده... اونا مثل من یه سالشون رو از دست ندادن...

کاش می دونستم از زندگی چی میخوام. شاید هم زندگی از من چی میخواد... بهتره بذارم این قطاره یه مدتی واسه خودش بره تا ببینم کجا می تونم شروع کنم به ریل چیدن... شاید بهتره این قدر به ذهنم سخت نگیرم...

شاید مهندس الکترونیک خوبی بشم... شبنم صبور باش...

یه مدت یه خلا عاطفی خیلی بزرگی حس می کردم. سعی می کردم یه جوری پرش کنم.. یه مدت با یه گربه... یه مدت توی اینترنت... یه مدت کنار دوستام... پیدا کردن دوستای جدید... پیدا کردن عشق... زهی خیال باطل... میخواستم همه چیز رو به اختیار خودم حل کنم.... اما.... زمان بهترین درمانه... توی این مدت فهمیدم نباید دنبال چیزی باشم... اگه قراره چیزی باشه خودش میاد...

یاد گرفتم بین دل و عقل گیر نکنم.. یه گزینه سوم رو تعریف کردم : زمان و عقل.... 

دلم رو گذاشتم زیر پام.... بهترین جا واسه یه دل زیر پاست...

دارم کم کم زندگیمو آروم می کنم. تصمیم طوفانی جدید نمی گیرم... و یه مدت خودم و ذهنم رو آروم میذارم... ذهنم حتی نمیذاره درست و بدون فکر کردن به تصمیم های جدید بخوابم... البته من تو  خواب کم نمیارم.... این حس آزادی رو دوست دارم... دیگه خرابش نمی کنم. هر کی ازارم میده رو میندازم کنار.... راحت میشم.... من آزادم

شاید توی این ماه پازلم رو چیدم...

یه عالمه فیلم دیدم.. بازم می بینم... یه سری کتاب هم خوندم

فیلم ها:

the fast and furious, tokyo drift
ocean's eleven
ocean's twelve
million dollar baby
indecent proposal
the lake house

همه خوب بودن...

کتاب ها:

۱.تاریخ پرچم ایران (دکتر بختور تاش)

۲.قمار عاشقانه (دکتر سروش)

۳.دزیره (با کمال شرمندگی از خودم... چون از رمان های تینیجری خوشم نمیاد.. البته چون از فیلمش خاطره دارم خوندمش)

خلاصه زندگی عوض شده...گاهی اتفاق های اشتباهی هم میتونن جالب و خنده دار باشن!!! (اینم جریان داره)

پ.ن : تنها دلیل نوشتن این پست این بود که می خوام خودم رو به تصویر بکشم... واسه خودم.. یه بار نوشتم و برای خودم شرایط رو تکرار کردم... در حقیقت به خودم جرات دادم... و دیگه حتی به این مسائل هم فکر نمی کنم. هم خالی شدم هم حس رهایی می کنم...

راستی آدم های خوشبختی که ۲۰ سالشونه چه جوری زندگی می کنن که ۱۰ سال بعدش پشیمون نشن؟؟؟