شب نامه

برای بهترينم
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
 

همچین روزی بود... ۱۶ سال پیش... من رو گذاشته بودن خونه مامان بزرگ اینا... مامانم بیمارستان بود و من نگران.. منتظر رسیدن داداش کوچولوم بودم... زمان خیلی کند می گذشت.. مامان ۳ روز بیمارستان بود و من ۱۶ روز شمرده بودم! فقط ۴ سالم بود...

بالاخره منو بردن دیدن مامان... کاپشن صورتیم رو پوشیده بودم... رسیدم مامان دلش واسم تنگ شده بود... منم همین طور... می خواستم دادش کوچولومو ببینم... بهم گفتن خواهر دار شدی... منم کلی ناراحت شدم... پرستار منو برد تا خواهرم رو بهم نشون بده.. از پشت شیشه.... تخت وسطی خواهر توئه... درست ندیدمش اون روز... اما روزهای بعد یه موجود سیاه زشت و  کوچولو رو دیدم... نمی دونستمم می تون بپرستمش.... خواهر گلمو... نمی دونستم وقتی بزرگ بشه اینقدر خوشگل بشه....

من می خواستم اسمش ستاره بشه (مثل سلطان قلب ها) اما نذاشتن... اسمش رو گذاشتن شفق... اون موقع نمی دونستم شفق یعنی چی اما خوشم اومد. به شبنم میومد... مثل اینکه رو پیشونیش نوشته بودن منجم میشه...

فهمیدیم خیلی باهوشه... چپ دست هم بود... چهار سالگیش من کلاس سوم بودم.. با من جدول ضرب رو یاد گرفت... شیطون بود و جیغ جیغو.. هر چی می خواس اونقدر پافشاری می کرد تا بدستش بیاره... خیلی خوش زبون بود.... کم کم فهمیدم می پرستمش... می پرستمش...

هر چی بزرگتر شدیم بیشتر بهش وابسته شدم....

شفق فرشته ایه که خدا از آسمون فرستادش... شاید هم خود خداست که اومده رو زمین...

شفقم تولد مبارک عزیزم....

همیشه دوستت دارم و می پرستمت...