زياد نميگذره از اون زمان. روزی که ماندانا يه تيکه کاغذ پاره داد دستم و گفت ديروز تو تلويزيون گفت که رصدخونه زعفرانيه برای کلاس های آموزش نجوم ثبت نام می کنه. قبل از اون يه سالی ميشه که ته توی هر چی کتاب تو بازار بود در آورده بودم. اما وقتی اون کاغذ پاره رو ديدم از شدت خوشحال نمی دونستم چی کار کنم. سريع زنگ زدم به اون شماره ،يه آقايی گوشی رو برداشت. باهاش صحبت کردم. و قرار شد ساعت ۵ برم برای ثبت نام خودم و شفق. تا ساعت ۵ لحظه شماری کردم. تا رسيدم. اون آقاهه يه نيم ساعتی تاخير داشت (بعدها فهميدم عاديه) و ثبت نام کردم.
يادمه ۱۱ تير روز اول کلاس بود. همون آقاهه اومد سر کلاس. از نجوم گفت. چه کلاس عجيبی بود. قيد و بند نداشت. مثل مدرسه يا کلاس زبان يا هر کلاس ديگه ای نبود. بعد از رصدخونه بهمون گفت. و بعد خودش رو معرفی کرد. در حد يه اسم. من نوروزی هستم. يکی از معلم هاتون.درس صورت های فلکی و کره آسمان رو باهاتون دارم. معلم ديگه تون بابک امين تفرشی هست که الان آفريقا هستش و آخرين خبری که ازش داريم اينه موقع کسوف يه شير خوردش. بهتون اختر فيزيک رو درس ميده. و معلم بعدی تون شادی حامدی آزاد که منظومه شمسی رو باهاتون داره. و خلاصه درس رو شروع کرد. با نام گذاری ستارگان. يادمه يه دفتر چرک نويس داشتم و يه پاک نويس. از ۲۹ تير (روز تولدم/) که يه واکمن هديه گرفتم به بعد، تمام کلاس ها رو ضبط هم می کردم که جزوه ام کامل باشه. شايد بار ها و بارها اون جزوه رو می خوندم. حفظش می کردم. سعی می کردم نکات جديد از کتابهای ديگه در بيارم و به جزوه ام اضافه کنم. کاری که هيچ وقت تو مدرسه نمی کردم.
کلاس های بابک هميشه جدی بود و پر از نکته. يادمه پدر دستم در ميومد. هميشه اونقدر سئوال برامون پيش ميومد که هيچ وقت نميشد مباحث درسی رو توی يه ترم کامل کنه. کلاس های شادی هم بی نظير بود. دموکراسيه محض. هر کی دلش می خواست گوش ميداد. وقتشو برای ساکت کردن بچه ها هدر نمی داد. هميشه هم نيم ساعت بيشتر از حد طول می کشيد. همه چيز منظم و کلاسه بندی شده. امکان نداشت يه سئوالی رو ازش بپرسيم و هفته بعدش با يه شماره مجله و اسم يه کتاب برای مرجع بر نگرده. سر کلاس های اون دو جلسه اول کم آوردم چون واکن نداشتم. حجم اطلاعات زياد کلاس آدمو ديوونه می کرد. نمی تونستم حفظشون کنم.
و کلاس های پژمان هم هميشه شاد بود. شايد در کل کلاس کمتر درس ميداد. اما هميشه حرف های اضافه و خاطره هاش بود که کلاس رو طولانيتر از حد می کرد. اينو به جرات ميتونم بگم: خط مشی زندگی منو تغيير داد.
و از همه وحشتناک تر خانوم يزدانی بود که من هميشه باهاش مشکل داشتم. سر ساعت تموم شدن کلاس هی پارازيت ميزد. به مقنعه گير ميداد. وای که چقدر اذيت ميکرد. البته الان دوسش دارم. چون ميبينم که يه کم کمتر سخت گيری کنن چه فجايعی پيش مياد.
من شاگرد تاپ کلاس نبودم.اما فکر کنم فاجعه ترين شاگرد تاپ دوره ما می ارزه به هزار تای اين جديدا. لا اقل اونقدر علاقه داشت که بياد سر کلاس و درس گوش بده. البته از بچه های کلاس ما بايد يکی رو فاکتور گرفت که پارازيت کلاس بد. خدا رو شکر که ترم های بعد رفت. و البته يکی دو سال پيش برگشت.
يادمه تا يه آنتراک می گرفتيم شروع می کرديم به بحث در مورد نجوم. يادمه عادله هميشه اخبار تلويزيون رو می گفت. زاهده اخبار رو از تو اينترنت می گفت. نسيم و ليلا و يکی دو تای ديگه هميشه با هم بحث می کدن جدای از ما. و يه دختری پشت من مينشست که بعد ها شد يکی از بهترين دوستان من. در حقيقت بهترين دوست من.آيدا فردی. که توی اولين باشگاه نجوم باهاش دوست شدم.
همايش سال ۸۰ بود. وقتی سخنرانی شروع ميشد همه می ريختن تو سالن. گوش ميدادن. واقعا ... باشگاه نجوم شروع شد کمکم. باشگاه هم همينطور بود. باشگاه فيزيک هم می رفتيم. وقتی يه سئوال مطرح ميشد يه ماه از تمام معلم های مدرسه می پرسيديم. براش کتاب می خونديم. خلاصه.. دنيايی داشتيم. منم مثل هميشه از اين شاخه به اون شاخه می پريدم و آخرش هم به هيچ کدوم نمی رسيدم.
شبای رصد رصد خونه خواب حروم بود. اون وقتا فقط رصد خونه رصد می برد. گاهی هم پسر های رصد خونه خودشون يه گروه می شدن و می رفتن رصد. منم که اجازه نداشتم با اونا برم. گاهی فکرشو می کنم می بينم چقدر خطرناک بود. يه مينی بوس می گرفتن به مقصد مثلا نويس. بی هيچ اقدام امنيتی. حتی گاهی يه کيسه خواب اون وسط پيدا نميشد. اون وقتا ابزاری نبود. می ديدی يکی يه دوربين تو ناصرخسرو پيدا می کرد به همه خبر می داد. هر کی زودتر می رسيد دوربين مال اون بود. يادم نمی ره همون سال آستارا رو برای پيدا کردن يه ۶۰*۲۰ زير و رو کردم اما پيدا نشد. داشتن يه تلسکوپ آپوکروماتيک يه آرزو بود. گرچه نمی دونستيم چی هست. اگه کسی يه ۸ اينچ داشت يعنی خيلی پولدار بود.
کم کم روزگار عوض شد. نجوم عمومی تر شد. تا جايی که لان هرکی رو ميبينی يه سررشته ای از نجوم داره. شد يه جور کلاس گذاشتن شده. تو هر خونه ای يه تلسکوپ پيدا ميشه و همه هم هزار جا کلاس رفتن و تو همه همايش ها و کارگاه ها و باشگاه ها شرکت کردن. روز نجوم که ميشه ديدار ها تازه ميشه. بذاريد رک بگم. دختر بازی ها و پسربازی ها شروع ميشه. توی باشگاه ها نصف بچه ها تو راهرو ان. البته سخنرانی ها هم متفاوت شده. شايد الان من و امثال من چيز بيشتری می خوايم. توی رصد ها پر از ابزاره. اما خيلی هاشون فقط نصب ميشه. خوابيدن و خنديدن شده جزء جدا نشدنی رصد ها. همه ميرن رصد تا سفری رفته باشن. هنوز هم پيدا ميشن کسانی که رصد کنن. از جون و دل. اما تو هر رصد انگشت شمارن. يادمه توی رصد مرنجاب سال ۸۱،خيلی ها مثل خودم هيچ ابزاری نداشتن. کل بچه ها (حدود۴۰ نفر) يه تلسکوپ۴.۵ رصد خونه و يکی دوتا دوچشمی داشتن. و البته تلسکوپ بابک. تا صبح فقط با همونا رصد کردن. همه رصد کردن. اون شب ليلا کار کردن با دوربين دوچشمی و گرفتن جرم رو به من ياد داد.
اما الان بچه ها نصف صورت های فلکی رو هم نمی دونن. از نجوم فقط ادعاش رو دارن. نمی گم که کسی از خودش دفاع کنه يا از ديگران. اما واقعا همينه. تا دانشگاه قبول ميشن نجون رو ول می کنن. البته فقط همون روز های جشن رو ميان. الان همه مجله نجوم رو می گيرن تا تو کتابخونه شون داشته باشنش. و حتی مقاله هاش رو درست نمی خونن. نجوم شده يه علم لوکس که بهتره هر کسی ازش يه اسمی داشته باشه لا اقل.(مثل دونستن زبان فرانسه يا آلمانی) و ابزار نجومی مثل تلسکوپ يا دوربين شده يه سری ابزار لوکس که هر کسی بايد داشته باشه. مثل وسايل اسکی.
به قول دوستی: هر وقت امکانات زياد ميشه تلاش برای يادگيری کم ميشه. در نتيجه تنبلی مياد جلو.
اما از جانب ديگه ميگم اگه اين امکانات نبود هيچ کس نمی تونست مثل امير حسين ،ايليا ، شهريار... عکس هايی به اون زيبايی بگيرن. اما گاهی هم ياد رصد های آقای جعفرزاده می افتم (که البته تعريفشون رو شنيدمم) که بچه ها مجبور بودن تک تک ستاره هايی رو که می بينن بکشن. ياد اسکچ زدن های آيرين و بنفشه. راستی چقدر توانايی چشمشون بالا رفته بود.
نمی دونم مشکل کجاست. اما اين سرگردونی و وقت گذرونی بچه ها رو دوست ندارم.
(من الان ديگه نجومی نيستم. فقط دو تا باشگاه قبلی و يک رصد رو به دلايل شخصی رفتم. هر وقت دوباره خواستم برگردم تو اون جامعه مثل آدم بر ميگردم)
فقط يه گوشه ای از ذهنيات و خاطراتم رو نوشتم. نقدی نکردم و دنبال راه حل هم نيستم. همين!!
نظرات ()