امروز کتابی خوندم به نام -زندگی کوتاه است- اثر -یاستین گوردر- و ترجمه -مهرداد بازیاری- . خیلی جالب بود.
داستان از اینجا شروع میشه که آقای گوردر نویسنده این کتاب وقتی در بازار دستفروشان سان تلمو در حال گردش بودند به طور اتفاقی کتبچه ای شامل یک نامه به سنت آگوستین را در یک عتیقه فروشی قدیمی پیدا می کنند. نامه از طرف زنی به نام فلوریا بوده که قبلا معشوقه سنت ایرلیوس آگوستین بوده و از او کودکی داشته که پیش پدر زندگی می کرده. هردو اهل هنر و فلسفه بودند (سال ۴۰۰ میلادی) و سال ها با هم زندگی می کردند. اما مادر آگوستین - مونیکا- با ازدواج این دو مخالف بود و در هایت فلوریا را مجبور به ترک آگوستین و فرزندش می کند. تا برای آگوستین همسری با میل خود انتخاب کند. اما آگوستین که از یک سو از عشق آتشین فلوریا بی تاب است و از سوی دیگر خود را پایبند عشقش می داند، راه سومی غیر از راه فلوریا یا مادرش بر می گزیند. راه ریاضت. در همین راه پسرش را از دست می دهد. البته در کتاب (نامه فلوریا به آگوستین) دلیل این واقعه مشخص نیست. پیش از آن فلوریا بار دیگر به روم و به نزد آگوستین باز می گردد . اما آگوستین که از نظر روحی بسیار متزلزل شده مدتی با وی زندگی و عشقبلزی می کند و به ناگهان او را به باد کتک می گیرد چرا که فلوریا را عامل لذات جسمی و شهوانی و همچنین دور ماندن از معبود می داند .پس از آن فلوریا مجددا به زادگاهش باز می گردد و به تحصیلاتش پیرامون فلسفه و هنر ادامه می دهد. تا اینکه سنت آگوستین که اینک اسقف اعظم هیپو شده در چند جلدی اعترافات خود را به خدایش می نویسد. جالب توجه اینجاست که سنت آگوستین که راه ریاضت را برگزیده حتی از خوردن غذا تا حد امکان امتناع می ورزد و گاهی از خدای خود میخواهد که چشم و گوش او را بگیرد تا زیبایی ها را نبیند و صداهای گوشنواز را نشنود. مبادا که لحظه ای از یاد خدا غافل شود. این اعترافات که به راستی حالتی بیمار گونه دارد به دست فلوریا می رسد و او جواب اعترافات معشوقش را در نامه ای می نویسد. کل کتاب ترجمه نامه اوست . در پایان نامه فلوریا این جملات را آورده:
-می لرزم و می ترسم از این که روزی بیاید که مردان کلیسای کاتولیک به قتل عام زنان حکم کنند. اسقف عزیز ،چرا باید چنین اتفاقی روی دهد؟ حتما به این دلیل که شما ماهیت روح خودتان را مردود می دانید. و به خاطر چه کسی؟ بله حتما خواهی گفت به خاطر خدا . همان خدایی که آسمان را بر فراز و زمین را زیر پایمان آفرید . و خنده دار تر این است که همین خدا زنان را نیز آفرید که شما مردان را به زمین ارزانی دارند.
اگر خدایی وجود داشته باشد ،حتما باید از درگاهش طلب بخشش کنید . و شاید روزی به خاطر پشت کردن به لذات کوتاه زندگیتان شما را مورد مواخذه قرار دهد. شما عشق میان زن و مرد را مردود می دانید. شاید خداوند شما را به خاطر این گناه بزرگتان عفو کند و البته گناه بزرگتر شما این است که این کارها به نام خدا انجام می دهید.
زندگی کوتاه است و دانش ما بسیار اندک....... اسقف عزیز،اجازه نمی دهم غسل تعمیدم دهید. این خدا نیست که من از آن وحشت دارم. احساس می کنم هم اکنون با او زندگی می کنم. چون مگر او نبوده است که مرا خلق کرده؟ حتی از ناصری ها هم خودم را دور نگه نمی دارم. شاید مسیح مرد خدا باشد. او حتی در برابر زنان عادلانه رفتار می کرد. وحشت بزرگ من از الهیات و پیروان آن است. شاید خدای ناصری ها شما را به خاطر تمامی احساسات و عشقی که دست رد به سینه شان می زنید و آنها را مردود میدانید ببخشاید.
خلاصه داستان، داستان همیشگی حواست. داستان زنی عاشق و مردی که از عشق می ترسد و آن را در دل خفه می کند. غافل از اینکه حوایش می تواند او را لبریز از عشق کند. اما به روایتی دیگر...
از دیگر کتاب های این نویسنده می توان راز فال ورق ، دنیای سوفی ،درون یک آینه درون یک معما، سلام کسی اینجا نیست و راز تولد را نام برد. سعی می کنم کم کم خلاصه همه این کتاب ها رو بنویسم.
شاد باشید
نظرات ()