شب نامه

تصادف
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۳
 

صد بار گفتم: شبنم توی این پیچ (حقانی شرق به مدرس شمال) حواستو جمع کن. وسطش سرعتو نبر بالا و بعد ترمز بگیر. نمی دونم چی شد توی اون برف همین کارو کردم.

ماشین لیز خورد. یک دور کامل دور خودش چرخید و رفت سمت دیوار. گفتم با اون ضربه امکان نداره سالم بیرون بیام. ناخودآگاه یاد آرزو فتادم. و ناخود آگاه اسمشو بلند گفتم. راستش اولین باری بود توی تصادف اینقدر می ترسیدم. ماشین از سمت راننده به دیواره پیچ نزدیک شد. اما به جدول خوردم. چقدر بستن کمر بند خوبه!! با اینحال یه فشار شدید به کمرم وارد شد! با بد بختی پیاده شدم. بدنه ماشین سالم سالم بود. فقط از پایین شاسی و طبق جمع شده بود وچرخ هم به گلگیر چسبیده و پنچر شده بود. من سالمم! و خوشحال از اینکه اون ضربه اینقدر ساده حل شد!

عموم سریع خودشو رسوند و جرثقیل هم همینطور. نمی دونم چرا به جای اینکه از این قضیه ناراحت باشم یا از دردی که داشتم... داشتم به تصادف قبلیم فکر می کردم و اتفاقاتی که بعدش افتاد. چرا آدم نمی تونه با خاطراتش کنار بیاد؟ حیف که قول دادم که دیگه گریه نکنم!

حالا هم باز مجبورم تو خونه بخوابم. از این کار متنفرم. چون حوصله ام سر میره! تو خونه هم نمی تونم درس بخونم... اینم از شانس عالی من!