سلام
خيلی ديره برای آپديت کردن!ولی اتفقات احمقانه اين چند روز باعث شد. ترجيح ميدم گزارش سفر محلات رو بنويسم و بعدش اون ااتفاقت رو.
ساعت ۶ صبح پنج شنبه اول تير ماه به سمت محلات حرکت کرديم. ليدرمون روجيار قادری بود. من توی اين سفر تازه روجيار رو شناختم. به تنهايی توی کارش ۱۰ تا مرد رو حريفه. اون قدر دقيق کار می کرد که من تا به حال نديده بودم. فکر کنم بايد به آقای دزفولی خبر بديم که يه رقيب براش پيدا شده! رفتيم کاروانسرا و پل دو دهک رو ديديم. از زير پل يه رود با آب صاف رد می شد. خنک و زلال توی اون گرما. من سوسول مامانی کفشم رو در آوردم و زدم به آب. ديگه ببينيد ديگران چه حالی می تونستن داشته باشند. من و شفق و آقای صديق و محمدرضا (از نوع ريسمانيانش) يه کمی آب بازی کرديم. يه کم در حديه که همه خيس خيس شده بوديم. راستی اولين سفرمون با اتوبوس جديد کولر دار آقای قشقايی بود. رفتيم نهارمون رو توی رستو.ران المهدی خورديم. غذاش خوب بود. ولی شفق طبق معمول توی سفر اومد و بد غذا شد. هر چی آقای صديق بهش قول پاستيل می داد هم اثر نمی کرد. حتی آقای صديق گفت شام اون شب با ۴ تا پاستيل به شفق ميده که شفق فقط غذاشو بخوره. اما نخورد! بعد از نهاررفتيم معبد خورهه رو ديديم. برای بعضی هامون تکراری بود و رفتيم توی خرابه های اطرافش دنبال جن بگرديم.! صداش ميومد. ولی پيداش نشد. اما بالاخره يه جن با يه سمند از اونجا گذشت. چند ت از بچه ها داشتن می رفتن طرف خرابه و ما داشتيم بر می گشتيم. رفتيم سر کارشون بذاريم گفتيم يه قبر اونجاست از سال ۱۰۹۰ مونده! وقتی برگشتيم تو اتوبوس حتی دروغمون هم يادمون رفته بود.
رفتيم هتل . وسايلمون رو توی اتاقامون گذاشتيم و رفقتيم توی قهوه خونه سنتی چايی خورديم. وقتی اومديم بيرون يه سنگ خيلی بزرگ دم در هتل بود ازش بالا رفتيم! ۴ نفر بوديم. من و شفق و بهزاد هوشمند و پوريا. (راستی برای کسايی که نميدونن. شفق خواهرمه) بالا رفتن من داستانی شرمناک بود. متاسفانه محمدرضا ازش فيلم گرفت!!!!!!!!!!
اون بالا يه چند تايی سنگ برای اونايی که پايين بودن پرتاب کرديم و جنگ شروع شد. چه جنگی!!!! هر که بامش بيش سنگش بيشتر. کار به جايی رسيد که شاهرخ چند تا از گوجه فرنگی های کالی که اونجا بودن رو کند و به ما پرتاب کرد! متاسفانه گوجه فرنگی ها مال صاحب هتل بود. طفلکی وقتی ما رو ديد چه حالی داشت! خلاصه! اتفاقاتی که افتاد اونقدر زيادن که نمی تونم و حوصله ندارم بنويسم. وقتش شد که من از روی اون سنگ بيام پايين. تمام اعضای گروه به کمک فراخوانده شدند. کم مونده بود آتش نشانی رو خبر کنن!البته آتش نشانی هم ازش کاری بر نمی اومد. باز هم محمد رضا فيلم گرفت. البته خيالتونو راحت کنم که اين فيلما با دوربين خودم بود!!!!!!! موقع فوتبال شد . بازيه چک و ايتاليا. بين جناحين کتک کاری در گرفت. نصف اعضای تور ريخته بودن توی يه اتاق دو نفره و همديگه رو ميزدن! خوشبختانه بازی تموم شد و يه ساعت بعد هوا تاريک شد. اما ابری بود. توی اين فاصله امير حسين ابولفتح و بابک امين تفرشی هم از راه رسيدن و خودشونو برای رصد آماده کردن! با تاريک شدن هوا و فرارسيدن اولين ايريديوم با قدر حدود ۵/۶- (که اوجش رفت زير ابر) معده درد من شروع شد./ آخرين باری که قبلش معدم درد گرفته بود رو ياذم نمياد. اونقدر حالم بد بود که همش گريه ميکردم. دست روجيار شفق اميرحسين آقای صديق و محمد رضا درد نکنه که خيلی کمک کردن. به اجبار خوابيدم. ولی می دونم هوا تا صبح نيمه ابری بوده. دم صبح که اختفای ماه و خوشه پروين بوده مثل اينکه فقط يکی امده ابرای دم ماه رو زده کنار و همه اختفا رو ديدن وقتی تموم شده پرده رو بسته. دم اختفا اونقدر همه داد زدند و اختفا اختفا گفتند که نصف هتل بيدار شدند. البته دو سه تايی از مسافرين هم ازمون شکايت کردن. بچه ها ميگن دم صبح يه آقايی اومده توی بالکنی که ما رصد می کرديم فقط با تعجب همه رو نگاه کرده!!! تصور کنيد يه آدمی که از نجوم چيزی نمی دونه يه دفعه بشنوه يه سری ميگن دم عقرب رو بگير. نه سر اژدها! طرف سکته می کنه! خلاصه دم صبح بچه ها سه ساعت وقت داشتن برای استفاده از آب گرم وخواب. اما از شدت خستگی هر کس ديده در هر اتاقی بازه رفته و يه جايی توش افتاده و خوابيده. اين جوری شده که ۶ نفر توی يه اتاق وابيدن و صبح رسپشن هتل از هر کدوم می پرسيده کدوم اتاقيد می گفتن ۱۱۶. طفلک شوکه شده بود که ما فقط ۲۰ تا مسافر داشتيم!٬ اگه همين تعداد تو هر اتاقی بوده باشن چه کلاهی سرمون رفته! منم صبح با حال نسبتا خوب بيدار شدم و وقتی صبحانه خوردم حالم خوب شد. راستی صبحانه با تور بود. رفتيم ايران کاکتوس و يه سری کاکتوس خريديم. محلات معدن گل ايرانه و ايران کاکتوس هم بزرگترين گلخونه کاکتوس خاور ميانه. تا حالا کلی جايزه بين المللی برده.شفق کلی کاکتوس خريد و(وقتی رسيديم خونه مامانم اينا دیپرس شدن که اين دو تا خواهريا آدم نميشن دست از کاکتوس بازی بردارن.) خوبه شفق استعداد منو تو خشک و خراب کردن کاکتوس نداره. همه شون رو خوب رشد ميده! ايول شفقم!٬
بعدش رفتيم سرچشمه محلات و ناهار خورديم. جمعه بود و خيلی شلوغ. ملت اومده بودن پيک نيک!! فرش و گليم و غذا و گاز پيک نيکی و بالش و يه سری آدم که دراز به دراز وسط يه پارک عمومی خوابيدن! صحنه بی نظيری بود!
بعدش رفتيم آتش کده آتشکوه رو ديديم. کنارش پر از گندم بود و يه صحنه طلايی خوشگل و يه سری يونجه کنار اونا. و چند نفر در حال چيدنشون. آتش کده هم تميز بود و تازه باز سازی شده بود. يه آتشکده چهار طاقی خوشگل و دوست داشتنی! موقع برگشتن احساس کردم کمرم درد ميکنه. به همون شدت معده ام! کم کم رفتم عقب اتوبوس خوابيد تا نزديک تهران که بيدار شدم و ديدم که بچه ها حدود ۴ ساعت پانتوميم بازی کردن و به طرز وحشتناکی به ترک های ديوار هم می خندن!حتی کسانی هم که با بچه شر های تور (به سردستگيه آقای صديق) آشنا نبودن، يخشون آب شده ب. رسيديم تهران و با کلی دردسر بالاخره بابای من با نيم ساعت تاخير رسيد. !! دست محمد رضا درد نکنه، با اينکه از هر طرفش کولی ای سه پايه ای گلدون کاکتوسی چيزی آويزون بود نيم ساعت منتظر موند تا من و شفق تهنا (تنها) نمونيم.راستی آخرين سفر آقای صديق بود و روز خداحافظی. فکر کنم الان توی استراليا پالتو پوشيده و توی برف رصد می کنه. ميگه کاش الان محلات بودم که تا گرمم ميشد آب معدنيه يخ و کولر هتل بود!!! جاش خالی ميمونه!راستی سردستگيه آپاچی ها (مقامش) رو به کی واگذار کرد؟ کسی ميدونه؟
از بعد از سفر بشنويد. کمر درد وحشتناک! حتی نمی تونستم غلط بزنم! تا پريروز. يک هفته تمام بستری بودم. دکتر کلی بهم استراحت مطلق داده ولی نمی دونم کی بايد تموم بشه و من تموم شده اعلامش می کنم. روزی دو سه تا گاهی هم ۴ تا ديازپام. ۲تا ديکلوفناک و يه ايندو متاسين. همش خواب بودم. تا شب کنکور که مامان بزرگم اينا خونه ما بودن . به پيشنهاد دکر مامان بزرگ يه آمپول درد دار بهم زد( البته اونب که دکتر زد و زياد بود بدتر بود. ) و تا صبح رسما بی هوش شدم! و البته سر کنکور هم نسبتا خواب بودم! ديگه نتونستم سر هنر بشينم!!!! آخه يکی نيست بگه دختر آبت کم بود نونت کم بود باز کنکور شرکت کردی! شدم علی کنکوری که دانشجو هستش ولی باز هم همون علی کنکوريه!!!!
دکتر يه رينگ بهم داد گفت موقع نشستن زيرت بذار. مخصوصا موقع امتحان. منم ميذارم فقط قدم ۶ متری اضافه ميشه! تصور کنيد يکی از فاميلامون منو در اون حال سر امتحان ديده! حالا تمام فاميل فکر ميکنن من يا فلجم يا روی ويلچير ميشينم تا حتی مردم!!!!!!!!!!!! از اين بدتر نميشه.
نظرات ()