شب نامه

بوف کور
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

بعضی آدم ها، اشیا و حتی اتفاقات دورنمای شیرینی دارن

اما وقتی بهشون نزدیک میشی میبینی حتی رنگ وجودشون رو اشتباه دیدی...

با اینحال شناخت همون موجود(!) با همون دورنمای قدیمی و خصوصیات جدید خالی از لطف نیست...

در هر حال بازی خوبیه، می تونه زود پشیمونت کنه یا اینکه پایبندت کنه! در هر دو صورت یه جوری رها شدن از پرسش های ناشی از شناخت هومن دورنماست...

همه آدما برای خودشون و زندگیشون یه سری خط کشی دارن و برای انتخاباشون هم یه سری شرایط. برای مثال میخوایم یه خونه بخریم. یه سری ملاک و معیار در نظر می گبریم. تا حدودی با کاستی هاش در ازای برتری هاش کنار میایم چون می دونیم هیچ وقت اون ایده آلی که تو ذهنمونه واقعیت عینی پیدا نمی کنه. یا مثلا می خوایم یه رابطه رو شروع کنیم. قبلش از طرف نسبت به رفتار و ظاهرش یه تصوری داریم. دورنمای قشنگی داره اما وقتی نزدیک میشیم می بینیم کاملا تو اون چارچوبمون نمی گنجه. کاهی کمتره و گاهی هم بیشتر و بهتر. بعضی کاستی ها رو میشه ازش چشم پوشی کرد و بعضی رو نه. بازم بسته به معیار های شخص داره. اما نتیجه این چشم پوشی ها چی میشه؟؟؟ آیا ایده آل گرا نبودن باعث نمیشه آدم هر قصه ای رو برای خودش و دنیاش بنویسه؟؟؟؟