این روزها در حال خواندن کتاب "ما می مانیم" هستم که مجموعه مقالات دهه هفتاد "مسعود بهنود" است . اولین مقاله که "بی کرشمه رها می شوی" نام دارد شکستن بغض یک روز نامه نگار است که با امید به آینده در آذر ماه سال ١٣٧۵ نگاشته شده. نکته جالب در این مقاله شباهت عجیبش به وضع کنونی ایران است که گویی این مقاله پس از انتخابات اخیر به تحریر رسیده. طبعا خواندن قسمت هایی از آن که در ذیل آمده و مقایسه آن با اوضاع کنونی خالی از لطف نیست.
".... و راز رنگ ها را ما چه می دانستیم. در کودکی رنگی نبود جز سپیدی-رنگ چادر نماز مادربزرگ&رنگ صدای مادر- جنگ کره بئد، جنگ دو زرد، اما سپیذ بوذ. جنگ سیا و شاه با مصدق و مردم، جنگی سیاه بود اما در چشم کودکی ما سپید بود. حتی دندانه های تانک های سرخ در ورشو و پراگ. تیتو، عبالناصر و نهرو سپید بودند. اما سپیدی دیری نماند و سبز شد.رنگ جوانی، رنگ بهار، رنگ پرچم هیئت-مخلصان خامس آل عبا- چه باک اگر دنیا در خلیج خوک ها درگیر حادثه ای پر هراس بود. در چشم ما دنیا سبز بود. در میتینگ جلالیه.، در ١۵ خرداد ، و سبز شد سنگی در دست ها، و رفت تا خورد به شیشه انقلاب سفید. انقلابی که انقلاب نبود، سپید هم نماند و ما به خود گفتیم خون سرخ لومومبا در جنگل های کاتانکا سبز می شوذ. یاد مصدق سبز بود. یاد مدرس و یاد شریعتی، با چشمانی سبز در دفتر های سبز نام تمامی انقلابیون و آزادی خواهان جهان را سبز نوشته بودیم.
ما سبز بودیم و ندیدخ می دانستیم که ویت کنگ ها در ویتنام پیروز می شوند.در جهان سبز ما نه سوموزا ماندنی بود نه شاه و نه پینوشه. چنانکه نماندند و ما جشن تولد سبز را روز سقوط شاه با صدایی که به آن سوی تاریخ، به آن سوی زمان می رفت فریاد کردیم. اما دیر نبود که یکی در گوشمان گفت که سبز بودید اما سبزی نبودید لابد.سبزی از شما نرویید.و تا این را دریابیم، در پنجاهمین خزان عمر،خر نرسیده خزان رسید، و جهان زرد شد به رنگ بمبی از خردل"
"و این نسل خزانی است که امروز را می نگردورنه در نگاه نسل امروز سبز، جهان نه بی دیو مانده است و نه بی تیری که باید به چشم دیو دوخت.چنان که هرگز نمانده است.دل تاریخی ما می گوید که در خزانی ترین خزان ها نیزهمیشه یکی سبز مانده است تا بهار را نشانی دهد. و جهان با همه بی برگ و باری بی نشانی نمی ماند.در کوچه باغ های خزان زده همیشه یکی هست که آواز بخواند از منتهای دل"گر دهر به کام ما نگردد کاری بکنیم تا بگردد" و این کار را کسی از کوچه گرد خراب خواب زدهچشم انتظار نیست که همیشه پشت دیوار کسی هست که او می شنود. و او از نسل سبز است،نسل امروز سبز و نسل فردا سبز که خیابان های فردا به نام اوست...."
" نظم نوین جهانی، صلح سپید، انقلاب امید، صلح سرد و تعبیراتی از این گونه در وصف این روزگار ، از نسل زرد است. ورنه او که سبز است و فرداست، خود می سازد و خود ویران می کند، و خود نام می بخشد و خود نام می گیرد. کسی چه می داند شاید او همان چراغی باشد که خاموشی در ایین او نیست و راه رسم خزانی بر می اندازد.
هوا سرد شده . کوه ها برف زده اند. همیشه اول قله ها خبر می دهند که خزان می رئد. بهار فرداییان سبز ذر راه است. جهانی که ما به آنان می سپاریم. از آن بدتر نیست که دیروزیان به ما سپارده بودند. این جهانی است اماده دیگر شدن. ما وقتی سبز بودیم، با چشمانی که شوق کشف در آن بود، از هر کوهی بالا رفتیم، به هر جا سر زدیم، به هر سراب دل سپردیم، پای هر علمی سینه زدیم، در کشف و در طلب، هر بیشه گمان بردیم خالی است. اما نسل سبز فردا، در پی کشف نیست، در کار ساختن است. نگاهش ساختاری است.... خدای ما نا مهربان بود اما اینان خدایی مهربان دارندکه دریافته اند معنای این کلام خدایی را که تغییر نمی کند احوال قومیمگر آنکه خوذ را تغییر دهند"
".... اما کار ها مانده که نسل سبز باید صورت دهد.جز آنکه به یاد آورد از آنها که سبز بودند،گرچه سبزی نبودند"
نظرات ()