من شبنم.ک ٢٣ ساله متولد تهران
اعتراف می کنم:
١.در دوم خرداد ٧۶ کودکی بیش نبودم و روز انتخابات تنها به فکر امتحان ریاضی نهایی پنجم دبستان که روز سوم خرداد در مدرسه هاجر برگزار میشد بودم و همان روز با پدر بزرگم بازی می کردم و به دختر همسایه شان ریاضی یاد می دادم. کاش کمی بزرگتر بودم و انگشت سبابه ام را برای خاتمی جوهری می کردم.
٢.تا قبل از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری فرق صندوق پستی و صندوق ارای انتخاباتی را نمی دانستم.
٣..٢ ماه قبل از انتخابات به لطف دوستان طرفدار اصلاحات متوجه شدم رای دادن فعل حرامی نیست. و پس از مذاکرات بسیار به این نتیجه رسیدم برای اولین بار انگشت سبابه ام را به نام موسوی رنگین کنم.
۴.از همان زمان در ستاد موسوی آغاز به کار کردم و مچ خواهر گرامی کنکوری رو در همان ستاد گرفتم!! تمام اینها بدون مجوز مادرم بود!!! بعد ها که فهمید می خواست منو بکشه!
۵.با همکاری خواهرم، مادر گرامی رو قانع به شرکت در انتخابات کردیم! توجه:آخرین باری که مادر من در انتخابات شرکت کرده ١٢ فروردین ۵٨ بوده که رای آری داده! هیچ وقت یادم نمیره که مامان روز انتخابات با چشم گریون از خونه رفت بیرون! هنوز نمی خواست به قول خودش شناسنامه اش رو کثیف کنه.
۶اعتراف می کنم روز زنجیره انسانی بدون اجازه مادر ، خواهر کنکوریم و ٣ تا از دوستاشو از کتابخونه برداشتم و بردم دم پارک ملت! مادر زنگ زد و گفت شنیدم امروز زنجیره است! یه وقت نریا! اگه خواهرت می خواست بره خودت اازه می دادی بهش؟ منم گفتم نه! در صورتی که خواهرم کنارم نشسته بود.
٧.اعتراف می کنم برای فعالیت در ستاد موسوی و شرکت در برنامه هایی از این دست هرگونه دروغ ممکن رو به خانواده برای فرار از خونه گفتم.
٨.عتراف میکنم هیچ چیز، حتی جیغ جیغ های مادرم هم باعث نشد تا روز انتخابات پارچه سبز را از دستم در بیاورم.
٩.اعتراف می کنم برای اینکه بتونم شبای آخر تبلیغات توی خیابون باشم از کتابخونه ای که خواهرم توش درس می خوند تا خونه رو ا بدترین راه های ممکن طی می کرم تا توی ترافیک بیفتم.
١٠. اعتراف می کنم که حداقل ١۵ نفر روراضی کردم که رای بدن و به موسوی هم رای بدن!
١١.اعتراف می کنم در روزهای پیش و پس از انتخابات یک کلمه هم درس نخوندم و همش یا روز نامه می خوندم یا تو اینترنت بودم یا داشتم شبکه های اغتشاشگر رو مشاهده می کردم!
١٢.اعتراف می کنم روز بعد از انتخابات اونقدر شوکه شدم که انگار فحش ناموسی شنیدم یا انگار یه شبه دکترامو گرفتم.
١٣.اعتراف میکنم روز بعد از انتخابات به همراه دوستم برای خرید عطر به مناسبت روز مادر که فردایش بود به خیابان ولی عصر رفتم! و متاسفانه باتوم مبارکی نوش جان نمودم و البته تا چند ساعت بعدش که به تلویزیون های بیگانه پناه آوردم هم نفهمیدم دلیل اون باتوم چی بود.
١۴.اعتراف می کنم همان شب هنگامی که به منظور پوشاندن کبودی ناشی از باتوم با حجاب اسلامی تو خونه راه می رفتم مامان دقیقا روی همون نقطه یه پشه کشت و من هم دچار گرفتگی نفس شدم! آخه پشه هه می مرد بره جای دیگه ای بشینه؟
نمیدونم مادر گرامی از کجا به قضایای زنجیره (خواهرم یه دستی خورد و لو داد)و باتوم و ستاد پی برد!
١۵. اعتراف می کنم پس از ٢٣ خرداد تو خونه زندانی شدن! حتی نمی ذاشتن برم سر کوچه نون بخرم!!! و تمامی تلفن های منم کنترل میشد! حتی روز تظاهرات سکوت تمام در های خونه قفل شده بود و کلید ها گم شده بود. و اعتراف میکنم برای این ترم حتی یک کلمه هم درس نخوندم و همش روزنامه خوندم
١۶.اعتراف می کنم تمام خونه و کوچه رو دنبال رایم گشتم اما پیداش نکردم!
١٧.اعتراف می کنم هر وقت بتونم کاری انجام بدن با تمام وجودم انجام می دم و رای من همیشه موسوی خواهد بود.
١٨. اعتراف می کنم مدحی شیرین تر از خس و خاشاک برای من و امسال من وجود ندارد. من خس و خاشاکم
امیدوارم مسئولن مربوط دادگاه حاضر این اشتباهات منو ببخشه و منو تبرئه کنه تا باز هم بتونم از این کارا و چه بسا بیشترش رو انجام بدم. اینبار هم از تمام کلید های خونه زاپاس تهیه کردم تا وقتی دسته کلیدم توقیف شد از اونا استفاده کنم و قرص خواب هم به مقدار کافی برای مادر گرامی تهیه کردم! شاید هم بهش آمفتامین دادم تا مثل ابطحی یهو نظراتش عوض شه و باهام بیاد برای آشوبگری!
میگن اینبار نماز جمعه و روز قدس قاقالی لی خیرات می کنن! راست میگن؟ 
اعترافات دیگر دوستان:
نظرات ()