شب نامه

امروز ... امروز .... امروز....
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥
 

سلام

امروز خوب بود و بد

و جالب بود

نمی خوام از بدی هاش بنويسم. فقط نکته های شادش رو می نويسم.

اسم سگ دختر همسايه مون ژانتی هستش. از اين سگ های سوسول و پشمالو . آورده بودنش پايين تا با لوسيفر بازی کنه! اونقدر از لوسيفر ترسيده بود که يه بند تو بغل سميرا جيغ ميزد و می لرزيد.

آرمين و آدرين (پسر های دوست مامان) يه گربه پيدا کردن!! اسمشو گذاشتن بلک اند وايت . اونم امروز اينجا بود. دو برابر لوسيفره! اما از لوسيفر می ترسيد!!!!

نيم وجب گربه (البته دقيقا يک وجب) باعث وحشت دو تا جونور  بزرگ تر از خودش شده بود! از بس وحشيه! من مامان گربه خوبی می شم! دارم بهش گاز گرفتن پرين و چنگ زدن رو آموزش می دم! بايد وحشی باشه! توی اين دنيا نکشی می کشندت! بايد لوسيفرم ياد بگيره چه جوری از خودش دفاع کنه.

راستی کلی چاقش کردم!! شکم در آورده! توپوليه من!!!

امروز يه دل رو شکستم! در اصل دل خودم شکست. هنوز عذاب وجدان دارم.

امروز دلم هم شکستن. دلم شده يه آيينه ای که هی می شکنه و هی چسب می خوره. اما ديگه تصويری که توش از آدما می بينم هزار تکه و غير قابل باوره.

۲ سال پيش تو چنين روزی...... ديگه مهم نيست. زمان ميگذره و زمونه عوض ميشه. ما و زندگی هامون هم عوض ميشيم. فقط خاطراتی می مونن کههر لحظه روح آدم رو مثل يه خوره می خورن.

 

اما امروز شادم! نمی دونم چرا!!!