ببخشید آپدیت نمی کردم.
حال خیلی گرفته بود. داغون بودم! سه هفته با زجر گذشت! لحظه به لحظه اش!
راستی توی این مدت ۵ کیلو کم کردم!!!
نهدلم به درس می رفت نه چیزه دیگه ای! حتی نمی تونستم گریه کنم! اوضاع وحشتناکی بود.
به قول شاملو:
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان!!!
دنیا سخت و غریب بود. تا دیشب.
بابا اومد خونه: بچه ها کجایید؟ شبنم.... شبنم .... بیا.... بدو!!!
منم رفتم!! باورتون نمی شه!!! یه پیشی ملوس. کوچولو و قد یه کف دست تو دستاش بود. پیشیه از بارون و توفان دیشب وحشت کرده بود و سردش بود.
گرفتمش تو دستام. بغلش کردم! یه دفعه مامانم سر رسید!! جیغ و هوار. ببرش بیرون . این توله سگو!!!!!!!!!! از گربه می ترسه!! شدید! منم بچه گربه رو برداشتم و ببردمش. ولی اول از مامانم خواستم نگاش کنه. بچه گربه تو بغلم بود و رفتم تو حیاط. دلم نمیومد اینجوری رهاش کنم.
بابا رفت تو انباری دنبال یه جعبه. شفق رفت یه مقدار پارچه آورد. و یه دفعه مامان اومد با یه ظرف شیر. و به بابام گفت برو یه شیشه شیر بگیر بیا به این شیر بدیم!!!! خلاصه مامان و گربه هه که هر دو از هم می ترسیدن با هم کمی دوست شدن.
زنگ زدم به عمه بابام ( که به نظر من عمه منه!) اون گربه نگه می داره. گفت احتمالا گربه هه مامانشو گم کرده. بفرستیدش بیرون سرما می خوره و میمیره. بهش گوشت و شیر بدین.
منم گربه رو تمیز کردم و براش مامانم توی یه سبد جا درست کرد.
دیشب یه بند توی سبدش جیغ میزد تا اینکه یه کم بغلش کردم. آروم شد و تو بغلم خوابید. تا میذاشتمش زمین شروع می کرد. آخر سر ولش کردم تو اتاقم تا بازی کنه. اگه مامانم تو اون وضعیت می دیدش!!!
و اما دید
صدای قهقهه زدنم بلند بود. براشون عجیب بود!! شبنم داره می خنده!! اومدن بالا تو اتاقم!
اومد دید که در سبد بازه و گربه تو جاش نیست. تصور کنید که چی شد!!! اما وقتی دید گربهه داره چه جوری بازی می کنه آروم شد. براش آب آورد. گربه خسته شد و خوابید. اما نصفه شب دوباره بیدار شد و چون در سبد بسته بود جیغ میزد!
بردمش پایین تو آشپزخونه و با خیال راحت بالاخره ساعت ۸ صبح خوابیدم!!!
همون شب برای تمام لیست موبایلم این خبر رو اس ام اس زدم! چه جواب ها که نشنیدم!!
بعد از ظهر امروز بیدار شدم و رفتم تو آشپز خونه.
باورتون نمی شه چی دیدم. مامانم در سبد رو باز گذاشته بود و گربه (که اسمش شد لوسیفر) توی آشپزخونه داره با یه عالمه از توپ های رنگ درمانی مامان(که ماها نمی تونیم بهش دست بزنیم) بازی می کنه!! و جلوش توی ظرف های کوچیک پر از خوراکیه . مثل گوشت چرخ کرده. تن ماهی. گوجه فرنگی رنده شده. شیر . ماست . شله زرد!!!!. و .............
مامان اومد تو آشپزخونه. یه طوری رفتار کرد انگار بچه شه!!۱
به خدا به جون خودم مامان من از گربه ها متنفر بود و یه کمی هم می ترسید!
بهم چند تا شماره دامپزشکی داد و گفت یه جا رو پیدا کن که بری براش واکسن بزنی و غیره!
منم رفتم کلینیک دکتر طبری! شناسنامه لوسیفر رو گرفتم. دکتر معاینه اش کرد و گفت سالم سالمه!
تاریخ تولدش رو ۲۵ شهریور ۱۳۸۵ نوشت. و لوسیفر شد عضوی از خونواده ما!
دکتر ناخوناشو گرفت و گفت چون خیلی کوچیکه نمی تونه واکسن بزنه الان. هفته دیگه باید بزنه.
براش شربت آهن و مولتی ویتامین و شربت ضد انگل نوشت! و براش خاک مخصوص کارای واجب(پلنگ زدن) حیوونا گرفتم!
توی مطب دکتر و داروخونه همه براش می مردن! دکتره گفت تا حالا گربه به این نازی و شیطونی ندیدم!
خلاصه کلی خرجش کردیم و اومدیم.
حالا هم کلی بازی کرد و پدر منو در آورد. بردمش تو آشپزخونه که بخوابه!
راستی من و لوسیفر اتاق منو منصفانه تقسیم کردیم!!!
داره حسابی خوش میگذره. دارم از ته دلم می خندم. از تنهایی در اومدم!
یکی هست که بفهمه محبت یعنی چی و درست جواب بده! یکی هست که می تونی دوسش داشته باشی و مطمئن باشی بهت بی اعتنایی نمی کنه.
یکی هست که می تونه نیات باشه و مطمئن باشی تو هم دنیای اونی! کاش آدم ها هم همین بودن!
باز یاد بدبختی هام افتادم.! شاید هم تمام این اتفاقات یه خوشبختی بزرگ بوده.
یه برگ جدیدی از دفتر زندگیم باز شده!
میگن گربه خوش قدمه. به خرافات اعتقاد ندارم. اما تو این مورد میخوام معتقد باشم.
نظرات ()