با نيم ساعت تاخير راه افتاديم.
روجيار قادری ليدر تور بود و من هم کارشناس. رصد خيلی خوبی بود. ولی سرماش غير منتظره بود.
توی راه همه خودمون رو معرفی کرديم. مثل هميشه!
بچه ها پانتوميم بازی کردن. توی راه گم شديم و با نيم ساعت تاخير به محل رصد رسيديم.
من و شفق و روجيار و ميلاد و محمد و پيمان کمپ ها رو برپا کرديم. عجب کار سختيه.
همه گشنمون بود. من و شفق کباب داشتيم و هر دو مون هم از کباب متنفريم! به همين خاطر غذامون رو با اميرحسين ابوالفتح (که کالباس داشت) عوض کرديم. سه پرس کباب رو با يه بسته کالباس و يه شيشه خيارشور و سس مايونز و نون باگت عوض کرديم ! همه بهمون خنديدن!
ت حدود ساعت ۲ رصد کرديم. کم کم همه سر از توی کمپ ها در آوردن!
توی يه کمپ يه خانومی بود که دائما در حال غر زدن بود. منم اومدم توی يه کمپ ديگه.
چشمتون روز بد نبينه! ۸ نفر توی يه کمپْْ!!!! پای يکی توی دهان ديگری! بهتره به منظور مسائل امنيتی بيشتر توضيح ندم!
خلاصه صبح شد و همون گروه قبلی کمپ ها رو جمع کديم و کم کم به سمت تهران راه افتاديم. منم تمام راه خوابيده بودم!!!!بعدا خاطرات رو شايد کامل کنم
راستی اوشين ذاکاريان توی اين رصد آتيش روشن نکرد
نظرات ()