شب نامه

خاطرات رقابت صوفی
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۳
 

سلام. ببخشيد اينقدر دير آپديت کردم.

اول بايد از محمد حسين تشکر کنم به خاطر کتاب هايی که خيلی زود برام آورد. برام عجيبه که دارم يه منجم خوش قول رو می بينم!!!

بعد هم خاطرات رصد هايی که رفتيم. به ترتيب:

۱. مسابقه صوفی ۲ و۳ شهريور ماه

ساعت ۹ زمان حرکت بود و ۴ تا اتوبوس يه جايی توی خيابون آزادی منتظر بودند. من و شفق با هم شرکت کرده بوديم. ساعت يه ربع به ۹ رسيديم. جاتون خالی اتوبوس با يک ساعت و ۴۵ دقيقه تاخير راه افتاد!!!!!!!! (توی بی نظمی انجمن نجوم روی رصدخونه و.... رو کم کرده)( ... رو اسم نبردم چون انجمن يا محل دولتی نيست و بهتره اسمشو نبرم) خلاصه تاخير فاجعه بود. توی راه هم همين طور. ما گير يه راننده بد اخلاق افتاده بوديم که يه بند غرميزد که چرا چند تا از تلسکوپ ها رو آورديد توی اتوبوس! قدر آقای قشقايی رو بيش از پيش دونستم! توی راه کم کم همه با هم آشنا شديم و البته يه سری دوست خوب هم پيدا کرديم. نمونه اش محمد خليل بيگی بود که از نظر رفتاری و کلا از همه نظر خيلی پسر خوبيه! ديگه يه گروه فوق العاده با اطلاعات از مشهد که متاسفانه اسماشون رو نمی دونم. يه اسطرلاب با دقت بالا درست کرده بودند و کلی در باره اسطرلاب به ما آموزش دادن. واقعا دستشون درد نکنه. و نيما فرزانه و دوستشون آقای پور رسول از رشت. و از همه جالب تر و بهتر آقای احمد کريمی (که داور ما بودن) از شيراز.آها با بهار نوری زاده هم آشنا شدم. خيلی دختر خوب و با اطلاعاتيه! يه پسری هم بود به نام پدرام. که توی مافيا همش خدا ميشد. از اون هم خيلی خوشم اومد. و يه پسر کوچک (که کم سن ترين فرد در مسابقه بود) و فوق العاده باهوش بود. اونقدر قشنگ مافيا بازی می کرد که حتی شفق هم گولش رو می خورد.

راستی شفق تمام مافيا رو داد می زد. حتی وقتی می کشتنش هم يه بند حرف می زد!!....... ديگه خدا هم حريفش نمی شد!!!

توی راه بچه ها هی مافيا بازی کردند. تا به شهميرزاد رسيديم. رفتيم توی يه پارک و نهار خورديم. و بعد کمی قبل از غروب آفتاب به محل رصد رسيديم. وقتی سوت مسابقه رو زدند من فقط می تونستم مشتری رو ببينم هوا خيلی روشن بود. تمام کسانی که تلسکوپ دابسونی داشتند توی يک گروه به داوری آقای کريمی بودند. خداييش نسبت به بقيه داور ها خيلی سخت گير بودن!

يه گروه از اردبيل داشتيم که رسما پدر ما رو در آوردن. تمام شب داشتن به زبان ترکی سر هم داد می کشيدن و کلمه بيلمز رو دائما تکرار می کردن. گروه رشت کنار ما بود. و از اونجايی که مادر زن آقای کريمی رشتی بود يه بند اونا رو سر کار ميگذاشت.

-يکی از دلايلی که باعث ششد تا صبح زياد خسته نشم رفتار شاد و شوخی های به موقع آقای کريمی بود. با رشتی ها رشتی و با اردبيلی ها ترکی حرف می زد.

يکی ديگه از افراد گروه آقايی بود با نام شاهرخ. ايشون کمک داور بودند و وظيفه تيک زدن اجرامی که داور تاييد می کرد رو به عهده داشتن.خيلی زحمت کشيدن و کلی از دست ايشون هم خنديديم. چون بعد از اينکه هر جرمی رو ثبت می کردن اونو می ديدن. و بعد از اينکه يه جرم تقريبا سبز رنگ (سحابی دمبل کوچک) رو ديدن ديگه همه چيز رو سبز می ديدن!!!!

وقتی گروه اردبيل چيزی رو می ديدن می اومدن پيش آقای شاهرخ که از ثبت شدن جرم مطمئن شوند. و هر دفعه اشتباها می اومدن سراغ آقای نيما فرزانه و بهش می گفتن آقای شاهرخ ثبت کردی. و ايشون هم هر دفعه با عصبانيت فرياد می زد بابا به خدا من شهرخ نيستم . من نيمام!!

سوژه جالب زمانی بود که من و شفق يه جرمی رو گرفته بوديم و منتظر تاييد داور بوديم. و آقای کريمی هم داشت جرم رو می ديد و به به و چه چه می کرد. همون موقع گروه رشت هم منتظر آقای کريمی بودند که ناگهان....

.

.

يکی از اردبيلی ها اومد و دو دستی يقه آقای کريمی رو گرفت و با خودش برد(باور کنيد صحنه همين بود و هيچ اغراقی نداره!!!)

خلاصه کلی رصديديم. شفق چه رصد گری شده!!!! واقعا کارش بی نظيره. يادش به خير اون موقع که نجوم رو شروع کرده بود قدش به تلسکوپ نمی رسيد!!٬

اول شب صدای داد و فرياد من و شفق رو همه ی شنيدن! البته می شنيدن که داريم داد می زنيم : من اينو بگيرم. من ... من...  و گاها صدای کتک کاری!!!! البته صدای هر دو نفری که فرياد می زدند شبيه هم بود!!!! چون من و شفق صدامون خيلی شبيه همه!

و دم صبح..... شفق تو اينو بگير. ... نه من خيلی گرفتم نوبت توئه....... نه من کمرم درد می کنه نا مردی نکن...... اذيت نکن ديگه. عجب غلطی کردم خواهر کوچکتر شدم!(الان ماچش کردم) خلاصه! تا صبح ۱۱۳ تا جرم گرفتيم و بهمون ۱۱۲.۵ امتياز دادن. چون ام۲۹ رو  نتونستيم بار اول بگيريم. البته گرفتيم ولی يه خوشه ان جی سی نزديکش رو . و آقای کريمی خودشون يه بار برامون گرفت و بهم زد. و بعد شفق خودش گرفت و ما نيم نمره گرفتيم.

برای ام ۶۷  هم قد تلسکوپ ما به اون پايين نرسيد. چون دابسونی بود اونقدر پايين نمی رفت و از دستش داديم.

چند تا اشتباه گنده داشتيم:

۱. سر ان جی سی ۴۰ حدود ۴۵ دقيقه معطل شديم!!!! متاسفانه. و آی کيومون نکشيد که بريم سراغ جرم بعدی!

۲. فکر کرديم نمی تونيم همه اجرام رو بگيريم و برای بالا بردن عدد شروع کرديم اجرام ساده و پرنور رو گرفتيم . در صورتی که وقتی هوا روشن شد اون ۷ تا جرم کم نور ديده نمی شدن. در صورتی که می تونستيم قبلش به راحتی بگيريمشون.

خلاصه صبح شد. و ما رفتيم تو کمپ ها که استراحت کنيم و داور ها نتايج رو اعلام کنند. بعد ار چند دقيقه آقای کريمی اومد توی کمپ و اول با چشم های بسته شروع کرد به صحبت و کم کم همون جوری خوابش برد. و ما شروع کرديم بالای سرش غيبت کرديم. آقای کريمی روی پای آقای شاهرخ دراز کشيده بود و خواب بود. که صبحانه رو آوردن و آقای شاهرخ هم تمام صبحانه رو روی شکم آقای کريمی پهن کرد و همه مشغول خوردن شدند.

آقای کريمی خواب بود و ما داشتيم پشتش غيبت می کرديم. و مطمئن بوديم که خوابه چون اگه بيدار بود از خنده ريسه می رفت ولی اون جاندار غير متحرک حتی لبخند هم نمی زد!!! اما بعدش فهميديم بيدار بوده چون تمام صحبت هامون رو شنيده بوده و احتمالا نای جواب دادن یا حتی خنديدن رو نداشته.

داشتيم پشت اردبيلی ها غيبت می کرديم و اداشون رو در می آورديم که هی داد می زدند : آقای چريمی يا ان جی سی بير. ايکی.....(بقيه اش رو نمی دونم) که يه دفعه يکيشون از پشت چادر داد زد آقای چريمی. فکر کنيد ما اون موقع چه حالی داشتيم. حتی آقای کريمی از شدت خنده نمی تونست جواب بده !!!

صبح شد نتايج رو اعلام کردن! ما هم کلی دیپرس!!!! آقای کريمی دلداريمون می داد که خيلی خوب رصد کردين. می تونستين همه اش رو بگيريد .....

منم تو دلم داشتم به خودم فحش می دادم.

خلاصه برگشتيم....

توی سمنان يه غذای مزخرف بهمون دادن. منم نخوردم. و کلی هم به جون شفق غر زدم( آخی طفلک شفق. من چه خواهر بدی هستما)(ميگه نه نيستی)

رسيديم خونه. اما آويزون.

راستی اوشين زاکاريان آتيش روشن نکرد!!!!!!