شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
 

بار ها برای خودم وبلاگ ساختم ولی هيچ وقت گفتنی توش نداشتم که بنويسم. يه مدت فکر کردم بهتره سفرنامه هام رو بنويسم. ولی حوصله نکردم. بعد گفتم درد و دل هام رو بنويسم. يه بار نوشتم ولی اونقدر حرف های شخصی دلم خواننده پيدا کرد که پشيمون شدم و وبلاگ رو حذف کردم. بعد ديدم می تونم اخبار نجومی رو بنويسم. ولی ديدم که اين همه هست. من چی بگم. بعد فکر کردم اون مقاله هايی رو بذارم که می نويسم و ازشون خوشم نمياد .آخه از هيچ کدوم خوشم نمياد و فقط ميمونه واسه خودم و دل خودم! آخه چرنده! باز ديدم نميشه! اگه خوب بود که توی يه پوشه به عنوان يه سری زباله انبار نمی شد. همه اين ها به خاطر اين بود که می خواستم حلقه کوچک ارتباطاتم و دوستام رو وسعت بدم!

اين وبلاگ رو می خواستم با گزارش سفر تور شيراز شروع کنم. ولی مقدارش زياد بود و تایپش سخت. و اونقدر هم دلم پر بود و يه جا برای خالی کردنش نياز داشتم از خيرش گذشتم. برام مهم نيست که کی ميخونه و کی نميخونه. ياد گرفتم جای درد دل فقط توی دله ولی يه وبلاگ می تونه يه دفترچه خاطرات باشه. گرچه نوشتن خاطره جای حرف های دل رو نمی گيره ولی بارش رو بک می کنه.

کاش ميتونستم داد بزنم و بگم آهای آدما. من ميخوام خودم باشم. تنهام بذارين. دورم رو خلوت کنيد. ولش کن! همش از بی کاريه. در اصل از بی کاری نيست از اينه که خسته شدم از بس همه بهم ميگن اونقدر کار نکن تا بهترين کار برات پيدا بشه. خسته شدم از بس مادرم ميگه بايد بری پزشکی بخونی. يا بيا کتاب منو ويرايش کن تا موفق بشی. از بس بهرنگ ميگه تو مقاله بنويس تو ميتونی. تو با مقاله نوشتن به همه جا ميرسی!!!!! کاش ميتونستم با يه کارمند بودن ساده شروع کنم و بعد کم کم بفهمم از دنيا و از خودم چی ميخوام. بدبختی اينجاست که تکنيسين اويونيک رو فقط ايران اير ميگيره. اون هم فعلا در پی استخدام نيست!

کاش می دونستم به چی علاقه دارم؟ من واقعا به نجوم علاقه دارم؟ اگه دارم چرا با وجود اصرار بهرنگ به زور پذيرفتم درس بدم؟ آی تو اين رشته موفق ميشم؟ تو اويونيک چی؟ رويای من اين نبود. اگه زندگيم دست خودم بود علوم سياسی يا تاريخ يا هنر ميخوندم! مامانم ميگه من ميگم هر چی ميخوای بخونی بخون ولی چيزی بخون که بتونی برای خودت دفتر يا شرکت بزنی مثلا پزشکی خوبه!!! مشکل اينجاست که هيچ کس از دل من خبر نداره.

همه چيزم برای همه معضله. حتی ازدواج کردنم. بايد بهم اجازه بدن که آيا حق دارم دوست داشته باشم يا نه. خدای من.هنوز منو اون بچه ۵ ساله ای می بينن که برای راه رفتنش بايد آموزش ببينه. بايد توی کارهاش دخالت کنن که بفهمن مسواکشو زده يا نه! اون دخلت های بچگيم الان شکل پيشرفته تری به خودش گرفته! خدا بيامرزتم!!!!

کاش جرات مردن داشتم.ذهنم اينقدر شلوغه که جا نداره به مردن فکر کنه! ولی

 

کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست

 

هنوز اميدوارم