١.دوسال پیش همین روزا مامان بهم زنگ زد و گفت آرزو تصادف کرده و الان تو بیمارستانه. اصلا جدی نگرفتم.آرزو رو چه به مردن! قشنگ تصویرای اون روز تو ذهنمه. تمام خاطرات گمشده رو. وقتی اون خبرو شنیدم. ٢٨ روز بعد هم آرزو رفت. نمی دونم چرا امشب اینقدر تو فکرش بودم. حتی نمی دونم چی منو یادش انداخت. اما خدا بیامرزتش...
٢. خدمت تمامی دوستانی که فکر می کنن وضع روحی من به هم ریخته است عرض کنم که اتفاقا حالم خیلی خوبه. فقط مشکل اینجاست که خستگی ها و ذغدغه ها و دلخوری ها و ذل پری هام رو و وبلاگم می نویسم.چون کسی یا جایی رو برای گفتنشون ندارم.. در غیر این صورت خوشبختانه ٣ ماه تابستون رو به خوبی و خوشی و مهمونی و ددر و گشت و گذار و خنده و انرژی گذروندم! تا حدی که دارم از شدت خوش گذرونی خفه میشم و منتظر شروع ترم و درس و مشقم! (البته آخرش رو دروغ گفتم. من بیخود می کنم منتظر درسهای غیر ملموس الکترونیکی باشم!)
٣.چرااین اشتهای من با زیاد شدن تحرکم هی زیاد میشه؟ می ترسم یا از شدت ورزش و تحرک و رقص و یا از شدت پرخوری بمیرم!
۴.مجبورید پست های چرت و پرت رو تا آخرش بخونید؟
نظرات ()