روی ماه خداوند را ببوس... مصطفی مستور
کتاب جالبیه. یه کم سر در گم با مکالمات بسیار جالب...
خدایی هست؟ خدایی نیست؟
باور من:
همیشه شکه که می تونه یقین رو بسازه...
یه بار یکی گفت به خدا شک کن تا بتونی یه زمانی به وجودت مطمئن بشی..
شک کردم و هنوز مشکوکم.. اما تنها چیزی که می تونه آرومم کنه حسه وجودشه. گاهی دلم رو به بودنش خوش می کنم. گاهی که خوشحالم باهاش میگم و می خندم. گاهی که غمگینم سرم رو میذارم رو پاش و میذارم با موهام بازی کنه و بهم بگه: این نیز بگذرد.. وقتی هم که یادم میره که هست آروم میشینه گوشه اتاقم ، دستشو میذاره زیر چونه اش و منتظر میمونه که یادش بیفتم و برم جلوش بشینم و غر غر هامو شروع کنم.
گاهی که از این مخلوقای خودش دلگیر میشم میرم همون گوشه اتاق. لباسیو که دوست داره رو تنم می کنم... همون تاپ و دامن سفید.. اون چادر نماز گلدارم رو هم سرم می کنم ... یه سجاده میندازم زیر پام... همون که بابابزرگ برام خریده... همون که توش هنوز پر از گلای یاس و اقاقیای خشک شده است... می ترسم بریزمشون دور.. نمی دونم چرا... می شینم و صداش می کنم. بهش غر می زنم. ایراد می گیرم. بعد میگه بس کن بچه... تو کی میخوای بزرگ بش؟ کی میخوای بی خیال این جونورایی که من ساختم بشی؟ کی میخوای راه و رسم بازی رو یاد بگیری؟ من بازم گوش نمی دم و میگم همش تقصیر توه. تو منو دوست نداری. نامردی. کسایی که دوستت دارن رو فراموش می کنی. امشب بهم گفت مگه یادت نیست بهت گفتم که فراموش نکن یه دل دیگه ارادتمندته. گفتم چرا یادمه. گفت هنوز نمی تونی منو ببینی؟ هنوز داری دنبال این آدم می گردی؟ پاشو بچه... پاشو اینجوری قنبرک نزن.پاشه دست و صورتتو بشور و برو بازیتو کن... هنوز زودته واسه بزرگ شدن. پشیمون شدم بهت گفتم بزرگ شو. تو حیفی واسه بزرگ شدن. می ترسم وقتی بزرگ شدی یادت بره بیای اینجا بشینی و سرتو بذاری تو بغلم و موهاتو بریزی رو پاهام و هی غر بزنی و بگی خدایا موهامو به هم نریز!
بهش میگم دیدی دیشب تولدم بود؟ دیدی چه قدر تنها بودم؟ دیدی رفتم سها؟ دیدی که هیچکی دوستم نداشت؟ واسه فرار از تنهایی تو روز تولدم رفتم. اما شب دیدم خیلیا منو دوست دارن. و خیلیا که ادعاشو داشتن منو دوست نداشتن...
می خوام مثل فرشته هات بشم. مهربون و شاد. می خوام پرواز کنم. بال و پرم رو کجا گذاشتی؟ راستی میشه مثل بقیه فرشته ها لباس سفید نپوشم؟ من لباس صورتی میخوام. با بال و پر طلایی. لباسم رو هم خودت باید بدوزی. قبوله؟
بهم میگی: خیله خوب بچه جون... باز چت شده؟ میگم : هیچی دلم واست تنگیده بود. میگی: باز تو زبان فارسی رو بهم ریختی؟ کلی زحمت کشیدم این زبانو ساختم اون وقت شما جوجه های اینترنتی میاین تمام واژه هارو با اضافه کردن یه پسوند -یدن تبدیل می کنید به فعل. آخه از دست شماها من چی کار کنم؟ میگم خدا غر نزن. به جای این کارا بیا یه کم گل یا پوچ بازی کنیم. هر کی باخت ظرفا رو می شوره. میگه تو که میدونی من توی دستت رو می بینم! میگم آخه همش تو جر می زنی! این جوری نمیشه باید یه بازی ای کنیم که تو ببازی. می خوام یه بار من روتو کم کنم! میگه با آفرینش تو یکی روی من کم شد! آخه پدر منو در آوردی. دختره ی غرغرو. به هیچی قانع نمیشه. میگم کجای کاری خداجون. از خیر ایکس٣ (ضربدر٣) گذشتم... میگه بیخیال. باور نمی کنم. تو که پدر ما رو در آوردی اینقدر به این ماشین گیر دادی. فکر کنم طراحشم اینقدر دوسش نداشته. حالا چی شده از خیرش گذشتی؟ میگم: یه ایکس۶ دیدم. لامصب چقدر خوشگله. خدا: نهههههههههههههه یکی منو از دست این دیوونه آزمند نجات بده!
دلم برات تنگ شده. واسه صدا کردنت. واسه بوی اقاقیایی که هر بار نزدیکتم حس می کنم. واسه گفتن و شنیدنت. واسه خواستن من و دادن تو. واسه آهنگی که همیشه برام زمزمه می کنی. آهنگ خودمون. واسه وقتی که بهم میگی آروم باش. همه چیز درست میشه. تو کارارو بسپار به من.. واسه اینکه بهت بگم دوستت دارم. بگم تنها کسمی. بگم مخلصتم. بگم تولدم مبارک. بگی مبارک. بگی منم دوستت دارم. بگب خودم ساختمت. خودمم تنها دوستتم.
خدایا روی ماهتو می بوسم و دوستت دارم....
نظرات ()