سلام خدا جونم...
چطوری؟ خوبی؟ خوش میگذره؟ به من که خوش میگذره...
هوا اینجا یه کم گرمه... ترموستات زمینت به هم خورده. اما خیالی نیست. اون بالا بالاها هوا خوبه؟
یادم رفته بود بگم که یه خونه بزرگ تو بهشتت پیش خرید کردم. هر وقت ساختنش تموم شد میام برای تحویل.. یادت نره به این فرشته هات بگی کولر و بخاریش خوب کار کنه. چون میدونی که من طاقت هوای گرم و سرد رو ندارم...
غرض از مزاحمت...
امشب شب تولدمه.. کسیو نداشتم که کنارش باشم. کسی که یه کلاه کاغذی بذاره رو سرم و برام تولد مبارک بخونه. همین شد یهو یادم افتاد که زیاد تنها نیستم... یهو یاد تو افتادم... گفتم بیام یه نامه برات بنویسم و بدم دست منشی اینترنتیت تا بهت بدش...
امسال باید شمع 22 سالگیم رو فوت کنم. یعنی 22 سال زندگیم فوت میشه. کجا میره؟
اصلا توی این 22 سال من چه کار کردم؟ 22 سال.... کم نیستا...
وقتی بچه تر بودم- میگم بچه تر چون هنوزم بچه ام- فکر می کردم وقتی 22 ساله شدم حتما خیلی کارای مهم کردم...
اما 22 ساله شدم و...هه.... هیچی.....
می خواستم ببینم امشب باید چه آرزویی کنم؟ از صبح دارم به این فکر می کنم!
. سلامتی خودم وخانوادم.....عالیه . اما کافی نیست
خوشبختی... بازم کافی نیست...
أ. موفقیت... اینم لازمه و کافی نیست...
آدم اگه سالم و خوشبخت و موفق باشه دیگه از دنیا چی می خواد؟
خدایا
یه سال دیگه به من عمر دادی... زندگی دادی... تجربه دادی... بهم خوش گذشت... همه چیز عالی بود اما....
یه بغض غریب تو دلمه....
نمی دونم قضیه جیه... چرا! می دونم.... قضیه همون کلاه کاغذیه است!
دلم می خواست یکی بود امشب در نهایت عشق به من نگاه می کرد می گفت: شبنم، تولدت مبارک...
می دونی چرا همچین آدمی نیست؟ می دونم که تو می دونی. مثلا تو خدایی... می دونی آرزوهام چیه... می دونی که هر عشقی بیاد تو زندگیم جلوی آرزوهامو می گیره... به همین خاطر بود که وقتی دل بستم نگفتم... چون نمی خواستم کسی بیاد که من و ارزوهامو از هم دور کنه....اما خیلی تنها موندم...
خدایا... به خودت که تقصیر من نیست...
آنکه می خواهم نمی بینم وانکه می بینم نمی خواهم....
امشب داشتم باهات حرف میزدم که یهو یه فال فروش اومد کنارم... ازش یه فال حافظ خریدم.....
رفتم پاکتشو باز کنم که دیدم یه نفر با خط درهم و برهم با خودکار آبی روش نوشته:
عشق یعنی اینکه ما باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست...
خوب جواب آدمو میدی خدا! دستت درد نکنه.... به قولی.... مخلصیم....
نمی دونم کی قراره آدم بشم... اما سجده فرشته هاتو نمی خوام. نگهشون دار واسه خودت. می خوام خودم بهت سجده کنم و ازت تشکر کنم... می دونی .. خیلی دوست دارم... ازت ممنونم به خاطر چیزایی که بهم دادی و چیزایی که خواستم و ندادی. چون هر بار فهمیدم که خواسته ام به صلاحم نبوده... اینبار ازت می خوام زندگیم پر باشه از خوبی و شادی... از زندگی... از موفقیت و خوشبختی... اما به شیوه ای که خودت می پسندی. منم مثل همیشه بال بالم رو میزنم تا کمکت کنم!!!!!! بالاخره هر چی باشه از فرشته هات با عرضه ترم... اینم جواب حافظ جونت:
حافظ گرت ز پند حکیمان ملامت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد
خدا جون خیلی دوست دارم... نامه بعدیم بهت کمی محرمانه است. در مورد خواسته ها و قول های امسالم. چون به این منشیت اعتماد ندارم واسه ایمیل شخصیت پستش می کنم...
کلاه کاغذیه رو هم میذارم رو سرم و یه شمع گنده رو هم فوت می کنم. 22 سال پر..... نتیجه اش رو هم تو آیینه می تونم ببینم.... زیاد راضی نیستم. اما سال دیگه دست پر میام خدمتت.... حلا حالاها باهم کار داریم رو این زمین...
بازم دوستت دارم...
نظرات ()