تولد وبلاگم مبارک
الان نشستم تمام وبلاگم رو خوندم...
دو سال گذشته...
چه روزای خوب و بدی گذشته...
وبلاگ من یه اتوبیوگرافی کامل از زندگی منه...
اما...
اگر جوینده یابنده است... ولی پاهای من خسته است.. من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست..
اینو دوست دارم...
یه سال و نیم پیش نوشتم
قصه باز هم قصه آدم و حواست. آدم ،آدم بود. اهل دنیا و سیاست و روزنامه. به عشق می خندید.طبیعی بود چون از سنگ و خاک سرشته بودندش. اما حوا را دوست می داشت.
حوا زن بود. به پاکی شبنم. اهل عشق بود و شعر. سیاست را نمی دانست. روزنامه نمی خواند. قصه ها می دانست... و آدم را می پرستید.
حوا هر روز هزاران بار قصه عشقش را بازگو می کرد. اما آدم با لبخندی به او می نگریست. حوا میخواست که آدم دوست داشتنش را فریاد کند. اما آدم لب فرو می بست... آدم باید دنیا را میساخت. دنیا او را می خواست. وقتش محدود بود و برای حوا نبود.
آدم بگو. بگو که دوستم داری. بگو که با من آرام می گیری. اما آدم باز هم نمی گفت. چرا؟ دوستش نداشت؟ یا اینکه از گفتن دوستت دارم ابا داشت؟ نمی دانم... آدم جدی بود. حوای من ،تو که می دانی دوستت دارم. چرا می خواهی بشنوی؟ حوا میخواست بشنود.اما آدم ،آدم بود. نمی گفت. که اگر می گفت به جنون متهم میشد. قصه ،قصه لیلی و مجنون میشد. اما آدم،آدم بود . جدی بود . اهل سیاست و روزنامه. از سنگ بود و خاک. و حوا از جسم و جان....
حوا آدم را می خواست. وجودش را. اما آدم سری بود با هزار سودا که اگر از آن حوا میشد، فرهادی میشد که آخر ،دنیا را روی سر خود میریزد. اما آدم آدم بود...
حوا اهل دل بود و آدم اهل گل. هر دو عاشق بودند. حوا از دل و آدم از عقل...
«لیلی زخم بر می داشت.... اما قصه ،قصه عشق مجنون بود»*
حوا ماند و ماند ... اما آدم همان بود که بود. این بار حوا برخاست... از سنگ شد. پوزخندی به دلش، به آدمش و به گذشته اش زد و رو برگرداند. رفت... دنبال سیاست و روزنامه و دنیا... رفت اما بدون آدم. لعنت به تو آدم .. لعنت به آدمیتت
نه از عشق گفت.. نه از درد.. نه از آدم...
**********
پی نوشت: منتظر سال دیگه ام!
نظرات ()