شب نامه

شبانه
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
 

مثل یه تخته سنگ شدم... نمی دونم جنسم از چیه. مرمر ، گرانیت ، .... اما می دونم که از سنگم. چون تنها سنگه که طاقت این ضربات رو داره...

پیکر تراش من ٢٢ ساله که مدام ضربه میزنه. بهم گفته که سنگی پیکره زیبایی می شه که طاقت ضربات تیشه رو داشته باشه... گاه این ضربات رو خودش می زنه ... گاه فرهاد کوه کن... و گاه و بی گاه خودم... 

چند صباحیه که از ضرباتش چنان از درد به خودم می پیچم که فراموش می کنم باید یه تندیس بشم... ولی بازهم می خندم... میگم بزن... ضربه کاری بزن... اونم می زنه.... هر ضربه منو به خودم نزدیک تر می کنه... اما.... گاهی بعضی از ضربه هاش قسمتی از وجودمو خرد می کنه....

نمی دونم این روزا و شبا رو چه جوری به هم وصل می کنم... نمی دونم چرا شبا تموم نمیشه و روزا شروع نمیشه... شایدم برعکس... نمی دونم چرا پلکام با هم آشتی نمی کنن....

اما می دونم که هر ضربه ای که به پیکر دیگه ای بزنم به همون نسبت هم پیکر تراشم به من میزنه...

خدایا یه هفته است داری چنان ضرباتی می زنی که پاک پاکم می کنی از گناه...  میدونم که تیشه رو به ریشه ام نمی زنی...

شب سنگینی بود... وحشتناک بود... تو چه صبری به من دادی؟...

کسی رو ببینم که همیشه از دیدنش می ترسیدم... چیزی رو ببینم که باورم نمیشد... رفتاری باهام بشه که سزاوارم نیست... 

ضربه محکمی بود... قسمتی از تندیس رو شکست... اما... حتما حکمتی داره ...

 

می بخشم... اما فراموش نمی کنم