تير ماه ۱۳۸۲ بود. شروع کردم برای کنکور بخونم. هدف اول و آخرم يکی بود: فيزيک و سپس اختر فيزيک! تمام عزمم رو جزم کرده بودم تا فيزيک بخونم. موقع انتخاب رشته آزاد تمام مشاوران مدرسه و عقلم گير داده بودن بزن برق تهران شمال. ولی من زدم فيزيک تهران شمال! چون دلم می خواست!
به دلم گوش دادم!
بهمن ماه ۱۳۸۲ بود. خبر رسيد که تو دانشگاه علمی کاربردی اويونيک (الکترونيک هواپيما) قبول شدم. دلم گفت برو. اين همونيه که می خوای. عقلم گفت نه نرو. تو اميد مدرسه ای. از تو توقع رتبه زير ۱۰۰۰ ميره. تو لياقت بهتر از اينو داری.
به دلم گوش دادم و رفتم!
مرداد ماه ۱۳۸۳ بود. با اينکه از بهمن درس نخونده بودم و دانشجوی اويونيک بودم کنکور قبول شدم. اقتصاد دانشگاه الزهرا. دلم گفت اينم برو. غير قانونيه. اما تو که از اين قوانين متنفری. تو تواناييش رو داری. ميتونی دو تا رشته رو با هم بخونی و آخرش هم می تونی قوانين رو دور بزنی.اقتصاد رو دوست نداری ولی قابليت اينو داری بهش علاقمند بشی. اما عقلم گفت که يکيشون رو انتخاب کنم.بهتره اقتصاد باشه.
به دلم گوش دادم و هر دو رو رفتم!
آبان ماه ۱۳۸۳ بود. عاشق شده بودم. دلم می گفت به دلت راهش بده.همه چيز رو کنار هم داشته باش. عقلم می گفت الان وقتش نيست. تو نمی تونی. از درست می افتی.........
به دلم گوش دادم و شروع به پرستيدنش کردم!
بهمن ماه ۱۳۸۴ بود. دلم از اقتصاد زده شده بود. بعد از چهار ترم فهميده بودم از خوندن دروسش لذت نمی برم. درس خوندن برام اجبار شده. نه علاقه. دلم می گفت ولش کن. انصراف بده و برو دنبال اويونيک. تو توی اون موفق تری. از هر عسل ذره ای چشيدن افاقه نمی کنه! برو دنبال اون چيزی که دوستش داری. عقلم می گفت: تو که تا اينجا رو خوندی. ديوونگی نکن. فقط دو سال مونده. اويونيک کاردانيه. اگه قبول نشدی چی؟ برو ادامه بده.
به دلم گوش دادم و اقتصاد رو انصراف دادم.
تير ماه ۱۳۸۵ بود. کنکور شرکت کرده بودم . حتی کلمه ای هم نخونده بودم. دلم همون هدف اوليم رو می خواست. فيزيک و بعد هم اختر فيزيک.دلم می گفت اونقدر بمون تا به همون برسی. اما عقلم می گفت ولش کن. برای کنکور بخون. اول هدفت مدرک باشه بعد لذت بردن از درس! عقلم بی منطق بود. عقلم آينده ام رو می ديد و دلم الان رو !
به دلم گوش دادم و الان رو ديدم!
مرداد ماه ۱۳۸۵ شد. جواب کنکور اومد. اما نمی تونم فيزيک تهران بخونم! عقلم گفت حقته! هيچ چی نخونده بودی! بايد هم همين باشه. الان فقط دو تا راه داری. يا برای کنکور سال ديگه بخون! يا برای کاردانی به کارشناسی برق!
اما دلم.....! دلم گفت ........ گفت....... گفت عقلت راست ميگه! تو دلت ميخواد فيزيک بخونی! برای چی؟ خوب برای اختر فيزيک! برای اينکه موقع کارشناسی ارشد و دکترا اختر فيزيک بخونی! خوب گير به ليسانست نده٬! بذار برق باشه. ميدونم از الکترونيک زده شدی! اما تو می تونی..... تو ميتونی به هر چی دلت می خواد علاقمند باشی! بذار اين بار من و عقلت با هم تصميم بگيريم. دنيا سفيد و سياه نيست. دنيا طوسی هم نيست. دنيا رنگيه. من و عقلت فقط دو تا رنگيم توی اين دنيا. رنگ های ديگه هم هستن. زندگيت رو رنگی کن. رنگای قشنگ.همه چيز کنار هم.
شبنم بفهم. تو می تونی. نذار اين کرختی و لجبازی بهت غلبه کنه. نذار اون عشقی که وجودت رو لبريز کرده بود جاشو به تنبلی بده! تو می تونی دنيا رو بسازی. می تونی زدگيت رو از سر بگيری. تو توانايی. و مسلح. بزرگترين سلاحات عشق و ايمانته. عشق به خودت و اطرافيانت. و ايمان به همه.
اين بار هم حرف دلم رو گوش کردم.
يه دنيايی ساختم جديد و آروم. تازه فهميدم من مسئول ساخت تمام خوشبختی ها و بدبختی هايم هستم. منم که دنيام رو می سازم نه دنيا منو.
برای کنکور آزاد کاردانی به کارشناسی می خونم. ميشم همون شبنم قبلی. همون که به دلش گوش می کرد. البته اين بار لجبازی رو کنار مذارم. ديگه با خودم لجبازی نمی کنم.
ورودم رو به دنيای جديدم به خودم تبريک ميگم.!
همه ميگن به دلت گوش نده چون از عرش به فرشت می رسونه. اما من هميشه به دلم گوش دادم و الان راضيم. دل من به الان نگاه کرد و آينده رو ساخت. الان همون آينده ديروزه. کاردانی اويونيک دارم. رشته ام رو دوست دارم. از اقتصاد يه چيزايی سر در ميارم. بدک نيست. يکی رو دارم که داشتنش به تمام دنيا می ارزه. هميشه با منه. کنارمه. دوستم داره. دوستش دارم و هميشه منو تشويق می کنه به بهتر شدن. منم دارم سعی می کنم.
نه! من اشتباه نکردم. من به دلم گوش کردم. دلم عاشق بود اما عاقل بود. دلم هميشه با عقلم مشورت می کرد و من نمی دونستم!
نظرات ()