شب نامه

سفر کوتاه بودو جانکاه...اما یگانه بود و هیچ کم نداشت... به جان منت پذیرم و حق گذ
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

نگاش کرد... یه کلاف هزار رنگ دستش بود..

گفت: ببافیمش؟ با هم؟

گفت: بافتن بلد نیستم...

گفت: تو بخواه. می تونیم...

شروع کردن دونه انداختن... توی یه مسیر صاف... دونه های آبی و صورتی راه راه....

رج اول رو سفید بافتن... با صداقت

به رج دوم رسیدن... گمش کرد... ترسید... دنبالش گشت.. پیداش کرد و باز هم بافتن.. به رنگ اولین رز... زرد و قرمز...

کنار هم بودن... می بافتن ومی بافتن... توی جاده عشقشون می رفتن و کلاف های سردر گم رنگ ها رو به دنبالشون می کشیدن...

سرخ رو بافتن... آبی آسمونو... قهوه ای کوه رو ... و سیاهی شب چشمانونو....

نفهمیدن چی شد... یهو یه دونه در رفت ...یه دونه سرمه ای رنگ... رفتش درستش کنه... یه دفه اون یکی هم ترسید... یه دونه دیگه در رفت... و دیگه درستش نکردن

یکی اومد کمکشون کنه و ...نه.... خراب تر شد.... دونه هایی بودن که از پی هم از زیر دستشون فرار می کردن ...

و اونا هم بی تفاوت می گذشتن... درستش نکردن ... وادامه دادن...

اونقدر رشته های بی پروا به دورش پیچیده بودن که یارای نفس کشیدن نداشت... ازش کمک خواست... نگاهش کرد... مطمئن بود به تنهایی از پسش بر میاد...

باور کن خواست اما نتونستمپ... کلاف سر در گم قصه اونا به هم گره می خورد و اوناا مبهوت گره هاش بودن....

اون قدر دونه های جا افتاده رو رها کردن که دیگه چیزی برای بافتن نموند....

گفتن دونه دونه ی دونه هاشونو پیدا کنن... اما تنها بد ترش کردن...

خسته شده بودن...... از بافتن های بی هدف...

معلوم نبود که کلاف زندگیشون لباسی میشه برای پوشیدن یا نه.... مدتی رهاش کردن... اما هر تکونی که می خوردن نفسشون رو می دزدید...

نتونستن.... شاید هم نخواستن....

امشب آخرین دونه ها رو بافتن به رنگ سرخ مربای توت فرنگی...  با طعم یه نگاه... و با سکوت چند قطره اشک.... 

و در آخر هر چی بافتن رو شکافتن...

حالا هر کدوم جدا جدا موندن با یه عالمه کلاف سر در گم... به هم نگاه کردن... ولی غرور هیچ کدوم اجازه نداد که دوباره دونه بندازن و شروع کنن... هر کدوم یه رنگی رو برداشتن تا تنهایی ببافن...

آبی آسمون مال من...زرد گل های یاس مال تو.... سفیداقاقیا همیشه مال من بود... سبز درختا مال تو... صورتی تمام گل ها مال من... قهوهای تموم کوه ها مال تو... رنگ گرم چای مال تو .. سفیدی برف همه کوه ها مال من...

کلاف سرمه ای گم شده.... انداختمش دور... دنبالش نگرد... خاطره اش رو هم دور ریختم...

حالا من و تو هر کدوم تنها می بافیم... با سفید شروع کردم.... با سفیدی کاغذ... تورو نمی دونم

این بار شکلات عشق تلخ نبود... شیرین بود... این بار رنگش سفید بود نه سرخ...

نمی دونم چرا جوهر سفیدم نمی نویسه... نمی دونم چرا دیگه لیوانای چای نمی خونن... مثل اینکه صداشونو فقط برای تو فریاد می زدن... نمی دونم چرا خوابم نمی بره... تو خوابیدی؟ عادت داشتم قبل از خواب شب بخیرت رو بشنوم... 

چقدر می ترسم....

نگام کردی... اما نگفتی بمون... گفتی برو... گفتی میگم برو اما از ته دلم نیست... منم رفتم...

دستمو نگرفتی و رفتم...

رفتم....

و ...

رفتی...

سفر کوتاه بودو جانکاه...

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت... به جان منت پذیرم و حق گذارم...