شب نامه

تاج!
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
 

نمی دونم جریان چیه؟

دوگانگی؟ چند گانگی؟؟؟

آن که می خواهم نمی یابم وان که می یابم نمی خواهم؟!؟!؟

همه چیز خوبه... اما یه چیزی این وسط کمه....

چند وقت پیش یکی از دوستان یه کامنتی گذاسته بود تو مایه های این که « در من عشق جز در فامیل درجه یک و حیوانات و اشیا بین صفر تا هیچ متغیره» اول خندیدم. چون اون موقع حس می کردم بالاخره دارم عاشق میشم!!! فکر می کردم احساسم عشقه یا لااقل دوست داشتن! اما الان بعد از گذشتن چند روز و فراموشی شدیدا سریع فهمیدم یه خیال بوده نه یه احساس!!!  حالا می فهمم اون کامنت درست بوده

فکر کنم دارم بزرگ میشم. شاید هم دارم سنگی میشم! باز حس می کنم آدمای اطرافمو درست انتخاب نکردم. می ترسم اینم بشه جزء همون گذشته ای که ازش متنفرم....

الان واقع مشکلی ندارم... جز نبود یه حس....

توی کتاب دزیره خوندم که ناپلئون قبل از امپراطور شدنش میگه: تاج پادشاهی روی زمین افتاده. الان وقتشه که یکی خم بشه و تاج رو برداره! (ربطش به خودم مربوطه)

واقعا نبود این حس مشکل سازه؟؟؟ واقعا نیست! پس من چرا حسش می کنم؟ پس چرا دنبالش می گردم؟ چرا می خوام عاشق بشم؟ مگه عاشقی جز دردسر و اسارته؟ دلم خیلی وقته تنهاست. شاید بیشتر از اون یه سال ونیم که فکر می کنم.  شاید خیلی قبل از اون حس رو گم کرده بودم. گاهی حس می کنم که حتی هیچ وقت اون حس رو نداشتم. همیشه عادت بوده....

واقعا دلم تنهاست؟ واقعا دلم می خواد عاشق بشه؟؟؟؟

خسته شدم از منطق. از سبک سنگین کردن آدما با منطق و عقل.... می خوام دل به دریا بزنم.... اما اینجا تا چشم کار می کنه خشکیه....

چقدر چرند نوشتم! یکی نیست بگه بسه؟