آّهای...
چرا هیچ کس صدامو نمی شنوه؟
جرا اینقدر تنها شدم؟ چرا دلم تنها شده؟
چرا دیگه نمی تونم دل کسی رو باور کنم؟ چرا فکر می کنم دیگه نمی تونم دل بدم؟
چرا از آدما خسته شدم؟ به نظرم همه دروغ میگن.
چرا جواب خوبی هامو با تلخی می گیرم؟ چرا به هر کی خوبی کردم فراموشم کرد؟
چرا با نهایت احترام برخورد می کنم و با بی احترامی باهام رفتار میشه؟(تو این یه مورد دیگه حواسم هست که جواب سلام کسی رو ندم. که آخر سر نگه شوکه بودم و بد برخورد کردم.. واقعا سوختم و شکستم.. اگه به خاطر همه کارها بخشیده بودمش..که نبخشیده بودم، این بار نمی بخشمش...)
چند وقتیه که خیلی تنها شدم... اطرافیانم زیادن.. اما...
هر که می خواهم نمی بینم... وانکه می بینم نمی خواهم...
به نظرم هر کی از دل صحبت می کنه دروغ میگه...
راحت بگم.فکر می کنم هر کی میگه دوستت دارم می خواد یه رابطه فیزیکی ایجاد کنه... از فکرشم چندشم میشه.. اما چند وقته این عینک به چشممه و همه رو به این دید می بینم...
اما حس می کنم خیلی تنها شدم.. شاید هم توقعم بالا رفته...
هر چیزی تو زندگیم داره بهم فشار میاره... البته نسبت به فشار های پارسال هیچه.. اما آزار دهنده است...
آستانه تحریک پذیری و عصبی شدنم خیلی پایین اومده...
همه دنیا هم دست به دست هم داده و دارم بد میارم....
حس خالی بودن و تنهایی هم روی همه اینا...
دلم می خواد عاشق بشم... دلم میخواد بچگی کنم. می خوام خوش باشم...
می خوام دیگه ترس از زیبا نبودن و مورد پسند نبودن نداشته باشم....
دلم ... دلم ... دلم.... خیلی چیزا می خواد... چی کارش کنم؟
نظرات ()