شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
 

یه حال عجیبی دارم!

یه چیزی تو مایه استرسی که بعد از خوردن قرص های چربی سوز می گرفتم.

زیادی به هم ریختم...

حتی کوچکترین دلیلی هم ندارم....

فقط می خوام چند روز برم یه جای دور....

دور تر از هر موجود دوپایی....

کاش می تونستم گریه کنم راحت شم!

 


 
 
همیشه سبز
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
 

...


 
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
 

نمی دونم چی شد...

چند ثانیه نتونستم حرف بزنم....

فقط نگاه می کردم و سعی می کردم ذهنم رو جمع کنم....

قلبم تند تند می زد....

از ظهر تو طبقه پنجم تا حالا گیجم! بهتره برم همه آنزیمای بدنم رو چک کنم!


 
 
سبز
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
 

این روزها در حال خواندن کتاب "ما می مانیم" هستم که مجموعه مقالات دهه هفتاد "مسعود بهنود" است . اولین مقاله  که "بی کرشمه رها می شوی" نام دارد شکستن بغض یک روز نامه نگار است که با امید به آینده در آذر ماه سال ١٣٧۵ نگاشته شده. نکته جالب در این مقاله شباهت عجیبش به وضع کنونی ایران است که گویی این مقاله پس از انتخابات اخیر به تحریر رسیده. طبعا خواندن قسمت هایی از آن که در ذیل آمده و مقایسه آن با اوضاع کنونی خالی از لطف نیست.

 

".... و راز رنگ ها را ما چه می دانستیم. در کودکی رنگی نبود جز سپیدی-رنگ چادر نماز مادربزرگ&رنگ صدای مادر- جنگ کره بئد، جنگ دو زرد، اما سپیذ بوذ. جنگ سیا و شاه با مصدق و مردم، جنگی سیاه بود اما در چشم کودکی ما سپید بود. حتی دندانه های تانک های سرخ در ورشو و پراگ. تیتو، عبالناصر و نهرو سپید بودند. اما سپیدی دیری نماند و سبز شد.رنگ جوانی، رنگ بهار، رنگ پرچم هیئت-مخلصان خامس آل عبا- چه باک اگر دنیا در خلیج خوک ها درگیر حادثه ای پر هراس بود. در چشم ما دنیا سبز بود. در میتینگ جلالیه.، در ١۵ خرداد ، و سبز شد سنگی در دست ها، و رفت تا خورد به شیشه انقلاب سفید. انقلابی که انقلاب نبود، سپید هم نماند و ما به خود گفتیم خون سرخ لومومبا در جنگل های کاتانکا سبز می شوذ. یاد مصدق سبز بود. یاد مدرس و یاد شریعتی، با چشمانی سبز در دفتر های سبز نام تمامی انقلابیون و آزادی خواهان جهان را سبز نوشته بودیم.

ما سبز بودیم و ندیدخ می دانستیم که ویت کنگ ها در ویتنام پیروز می شوند.در جهان سبز ما نه سوموزا ماندنی بود نه شاه و نه پینوشه. چنانکه نماندند و ما جشن تولد سبز را روز سقوط شاه با صدایی که به آن سوی تاریخ، به آن سوی زمان می رفت فریاد کردیم. اما دیر نبود که یکی در گوشمان گفت که سبز بودید اما سبزی نبودید لابد.سبزی از شما نرویید.و تا این را دریابیم، در پنجاهمین خزان عمر،خر نرسیده خزان رسید، و جهان زرد شد به رنگ بمبی از خردل"

 

"و این نسل خزانی است که امروز را می نگردورنه در نگاه نسل امروز سبز، جهان نه بی دیو مانده است و نه بی تیری که باید به چشم دیو دوخت.چنان که هرگز نمانده است.دل تاریخی ما می گوید که در خزانی ترین خزان ها نیزهمیشه یکی سبز مانده است تا بهار را نشانی دهد. و جهان با همه بی برگ و باری بی نشانی نمی ماند.در کوچه باغ های خزان زده همیشه یکی هست که آواز بخواند از منتهای دل"گر دهر به کام ما نگردد کاری بکنیم تا بگردد" و این کار را کسی از کوچه گرد خراب خواب زدهچشم انتظار نیست که همیشه پشت دیوار کسی هست که او می شنود. و  او از نسل سبز است،نسل امروز سبز و نسل فردا سبز که خیابان های فردا به نام اوست...."

" نظم نوین جهانی، صلح سپید، انقلاب امید، صلح سرد  و تعبیراتی از این گونه در وصف این روزگار ، از نسل زرد است. ورنه او که سبز است و فرداست، خود می سازد و خود ویران می کند، و خود نام می بخشد و خود نام می گیرد. کسی چه می داند شاید او همان چراغی باشد که خاموشی در ایین او نیست و راه رسم خزانی بر می اندازد.

هوا سرد شده . کوه ها برف زده اند. همیشه اول قله ها خبر می دهند که خزان می رئد. بهار فرداییان سبز ذر راه است. جهانی که ما به آنان می سپاریم. از آن بدتر نیست که دیروزیان به ما سپارده بودند. این جهانی است اماده دیگر شدن. ما وقتی سبز بودیم، با چشمانی که شوق کشف در آن بود، از هر کوهی بالا رفتیم، به هر جا سر زدیم، به هر سراب دل سپردیم، پای هر علمی سینه زدیم، در کشف و در طلب، هر بیشه گمان بردیم خالی است. اما نسل سبز فردا، در پی کشف نیست، در کار ساختن است. نگاهش ساختاری است.... خدای ما نا مهربان بود اما اینان خدایی مهربان دارندکه دریافته اند معنای این کلام خدایی را که تغییر نمی کند احوال قومیمگر آنکه خوذ را تغییر دهند"

".... اما کار ها مانده که نسل سبز باید صورت دهد.جز آنکه به یاد آورد از آنها که سبز بودند،گرچه سبزی نبودند"

 

 


 
 
سمفونی مردگان
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
 

من نمی دونم چی توی این کتاب بوده که من نگرفتم؟!؟! کلی جایزه گرفته و من ذره ای ازش لذت نبردم. تنها نکته جالبش این بود که هر قسمت از کتاب راوی متفاوتی داشت....

میشه یکی به من بگه نقطه قوت و خاص این کتاب چی بود؟؟؟

داستان جالب بود. نمی دونم چرا منو یاد صد سال تنهایی مینداخت! یه جورایی شبیه هم بودن!!! اما یه جوری بود!!!

خوبه منتقد نشدم!


 
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

دیروز...

دانشگاه....

جشن تولد...

شیرینی....

شعار...

رییس جمهور ملت تولدت مبارک...

هنوز باور ندارم


 
 
اعترافات سبز من
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱
 

من شبنم.ک ٢٣ ساله متولد تهران

اعتراف می کنم:

١.در دوم خرداد ٧۶ کودکی بیش نبودم و روز انتخابات تنها به فکر امتحان ریاضی نهایی پنجم دبستان که روز سوم خرداد در مدرسه هاجر برگزار میشد بودم و همان روز با پدر بزرگم بازی می کردم و به دختر همسایه شان ریاضی یاد می دادم. کاش کمی بزرگتر بودم و انگشت سبابه ام را برای خاتمی جوهری می کردم.

٢.تا قبل از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری فرق صندوق پستی و صندوق ارای انتخاباتی را نمی دانستم.

٣..٢ ماه قبل از انتخابات به لطف دوستان طرفدار اصلاحات متوجه شدم رای دادن فعل حرامی نیست. و پس از مذاکرات بسیار به این نتیجه رسیدم برای اولین بار انگشت سبابه ام را به نام موسوی رنگین کنم.

۴.از همان زمان در ستاد موسوی آغاز به کار کردم و مچ خواهر گرامی کنکوری رو در همان ستاد گرفتم!! تمام اینها بدون مجوز مادرم بود!!! بعد ها که فهمید می خواست منو بکشه!

۵.با همکاری خواهرم، مادر گرامی رو قانع به شرکت در انتخابات کردیم! توجه:آخرین باری که مادر من در انتخابات شرکت کرده ١٢ فروردین ۵٨ بوده که رای آری داده! هیچ وقت یادم نمیره که مامان روز انتخابات با چشم گریون از خونه رفت بیرون! هنوز نمی خواست به قول خودش شناسنامه اش رو کثیف کنه.

۶اعتراف می کنم روز زنجیره انسانی بدون اجازه مادر ، خواهر کنکوریم و ٣ تا از دوستاشو از کتابخونه برداشتم و بردم دم پارک ملت! مادر زنگ زد و گفت شنیدم امروز زنجیره است! یه وقت نریا! اگه خواهرت می خواست بره خودت اازه می دادی بهش؟ منم گفتم نه! در صورتی که خواهرم کنارم نشسته بود.

٧.اعتراف می کنم برای فعالیت در ستاد موسوی و شرکت در برنامه هایی از این دست هرگونه دروغ ممکن رو به خانواده برای فرار از خونه گفتم.

٨.عتراف میکنم هیچ چیز، حتی جیغ جیغ های مادرم هم باعث نشد تا روز انتخابات پارچه سبز را از دستم در بیاورم.

٩.اعتراف می کنم برای اینکه بتونم شبای آخر تبلیغات توی خیابون باشم از کتابخونه ای که خواهرم توش درس می خوند تا خونه رو ا بدترین راه های ممکن طی می کرم تا توی ترافیک بیفتم.

١٠. اعتراف می کنم که حداقل ١۵  نفر روراضی کردم که رای بدن و به موسوی هم رای بدن!

١١.اعتراف می کنم در روزهای پیش و پس از انتخابات یک کلمه هم درس نخوندم و همش یا روز نامه می خوندم یا تو اینترنت بودم یا داشتم شبکه های اغتشاشگر رو مشاهده می کردم!

١٢.اعتراف می کنم روز بعد از انتخابات اونقدر شوکه شدم که انگار فحش ناموسی شنیدم یا انگار یه شبه دکترامو گرفتم.

١٣.اعتراف میکنم روز بعد از انتخابات به همراه دوستم برای خرید عطر به مناسبت روز مادر که فردایش بود به خیابان ولی عصر رفتم! و متاسفانه باتوم مبارکی نوش جان نمودم و البته تا چند ساعت بعدش که به تلویزیون های بیگانه پناه آوردم هم نفهمیدم دلیل اون باتوم چی بود.

١۴.اعتراف می کنم همان شب هنگامی که به منظور پوشاندن کبودی ناشی از باتوم با حجاب اسلامی تو خونه راه می رفتم مامان دقیقا روی همون نقطه یه پشه کشت و من هم دچار گرفتگی نفس شدم! آخه پشه هه می مرد بره جای دیگه ای بشینه؟

نمیدونم مادر گرامی از کجا به قضایای زنجیره (خواهرم یه دستی خورد و لو داد)و باتوم و ستاد پی برد!

١۵. اعتراف می کنم پس از ٢٣ خرداد تو خونه زندانی شدن! حتی نمی ذاشتن برم سر کوچه نون بخرم!!! و تمامی تلفن های منم کنترل میشد! حتی روز تظاهرات سکوت تمام در های خونه قفل شده بود و کلید ها گم شده بود. و اعتراف میکنم برای این ترم حتی یک کلمه هم درس نخوندم و همش روزنامه خوندم

١۶.اعتراف می کنم تمام خونه و کوچه رو دنبال رایم گشتم اما پیداش نکردم!

١٧.اعتراف می کنم هر وقت بتونم کاری انجام بدن با تمام وجودم انجام می دم و رای من همیشه موسوی خواهد بود.

١٨. اعتراف می کنم مدحی شیرین تر از خس و خاشاک برای من و امسال من وجود ندارد. من خس و خاشاکم

امیدوارم مسئولن مربوط دادگاه حاضر این اشتباهات منو ببخشه و منو تبرئه کنه تا باز هم بتونم از این کارا و چه بسا بیشترش رو انجام بدم. اینبار هم از تمام کلید های خونه زاپاس تهیه کردم تا وقتی دسته کلیدم توقیف شد از اونا استفاده کنم و قرص خواب هم به مقدار کافی برای مادر گرامی تهیه کردم! شاید هم بهش آمفتامین دادم تا مثل ابطحی یهو نظراتش عوض شه و باهام بیاد برای آشوبگری!

میگن اینبار نماز جمعه و روز قدس قاقالی لی خیرات می کنن! راست میگن؟ چشمک

 

 

اعترافات دیگر دوستان:

 ارتفاع صفر

معلمی از بهشت

پاتریس آنلاین

تلخ و شیرین مثل بادام

سلانه

درد دل های شبانه

خ ب ر ا ب ا د


 
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱
 

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز  

                 این آسمان غم زده غرق ستاره هاست...


 
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

منو ببخش اگه تو و عشقتو نا دیده گرفت.

منو ببخش اگه هیچ وقت نبخشیدمت.

منو ببخش اگه چشات و دیدم و چشامو روش بستم.

منو ببخش اگه خوبیاتو ندیدم و بدیاتو دیدم.

منو ببخش اگه منطقم به دلم غلبه کرد.

منو ببخش که خودمو به تو ترجیح دادم. و می دونستم که برای تو همیشه من ارجحم.

منو ببخش. و فراموشم کن


 
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

دست و پا چلفتی


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →