از صبح همه منتظر یه اتفاق بودیم. به بهانه تولد خاتمی قرار بود توی دانشگاه اتفاقاتی بیفته. اما گویا فقط ما منتظر نبودیم. به محض ورود به دانشگاه کارت دانشجویی همه چک میشد که البته یه کم عجیب بود چون این کار به ندرت توی دانشگاه ما اتفاق می افته. حراست دانشگاه از صبح آماده بود. البته کارت بسیجیان چک نمی شد. و هر کسی با یه مقدار ریش و بلوز مشکی به سادگی وارد دانشگاه میشد. وقتی وارد صحن دانشگاه شدم با منظره جالبی روبرو شدم. مراسم سوگواری برای شهادت اما صادق! و به این بهانه دانشگاه پر از بسیجی بود.با لباس های مشکی. بعضی هاشون بیسیم هم داشتن. چهره هاشون کاملا نا آشنا بود. فقط یکی دوتاشونو قبلا تو دانشگاه دیده بودم. بعضی هاشون مسن بودن. اصلا به نظر نمی اومد دانشجو باشن. مسلما از حراست هم نبودن. و البته استاد هم نبودن چون 2 3 ساعت وسط صحن دانشگاه نشسته بودن. بعدا فهمیدیم اینا رو صبح با 2 تا اتوبوس به دانشگاه آوردن. ساعت 11 کلاس اولم تموم شد و رفتم کمی درس بخونم. اما اضطرابم نمی گذاشت در کتابخانه بمونم. ساعت11:45 اومدم توی صحن دانشگاه (با اینکه شباهتی به حیاط نداره اما ما بهش حیاط میگیم) جمعیت زیادی جمع شده بود. چند تا آشنا دیدم. حس و حالمون شبیه هم بود. همه منتظر بودیم. بینمون بسیجیا حرکت می کردن! نمی گم دانشجو های بسیجی چون دانشجو نبودن. کم کم به تعدادمون اضافه میشد. بسیجیا هم داشتن شربت بین دانشجوها خیرات می کردن. فکر کنم شربت شهادت بود!! حیاط خیلی شلوغ شده بود. مثل یه انبار باروت بودیم. حس بدی داشتم. هر لحظه اضطرابم بیشتر میشد. نمی تونستم این وضعیت امنیتی رو تو دانشگاه تحمل کنم. بیشتر از اضطراب ترس داشتم. تاحالا دانشگاهو اونجوری ندیده بودم. ایوان طبقه اول رو بسته بودن و نمی ذاشتن کسی وارد بشه... پنجره هایی که از طبقات به پایین باز میشد پر از دانشجو بود. همه داشتن پایینو نگاه می کردن.. زمان می گذشت بدون اینکه اتفاقی بیفته . ساعتم رو نگاه کردم. 12:35 بود و هنوز همون جو پر استرس. داشتم فکر می کردم چی میشد یهو یکی داد بزنه بگه یا حسین... و بعد به خودم گفتم. هیچی همه بار اول ساکت می شدن و بسیجیا می رفتن سراغ اون آدم از جون گذشته طفلک. هیچ کس بار اول ریسک نمی کرد که جواب بده... اضطرابم بیشتر میشد.چرا هیچکس چیزی نمی گفت... چرااین بسیجیا این جوری مارو برانداز می کنن؟؟؟
"ترس بود و بال های مرگ،
کس نمی جنبید،چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش،
خیمه گاه دشمنان پرجوش"
سکوت .. سکوت ... سکوت... چرا کسی این سکوتو نمی شکنه؟ نباید من فریاد یاحسین بزنم؟؟؟ نه...
"آه!..کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان؟..."
سکوت سنگینی بود..
"لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دودو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر،
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در...
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج افتاد،
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد"
و صدایی شنیدیم...
یاحسین....
بدون اونکه فکری کنم با تمام وجودم فریاد زدم... میرحسین
تنها من نبودم.. کم هم نبودیم... همه فریاد زده بودن.. بسیجیا با اضطراب ما رو نگاه می کردن... باز هم یاحسین. میرحسین...
باور نمی کردن. ما بودیم. فورا با اشارات دست یکیشون (اسامه! چون شبیه بن لادنه این اسمو بهش دادن) جمع شدن وسط حیاط. شروع کردن به شعار دادن.. اما صداشون وسط صدای ما گم شده بودیم. شاید 50 نفر بودن. اما ما حدود 2000 نفر بودیم. خیلی زیاد بودیم. فریاد می زدیم.. دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد. بسیجی حیاکن تجاوز رو رها کن. بسیجی برو بیرون. بسیجی واقعی همت بود و باکری. بسیجی برو گم شو. دانشجوی سهمیه همینه همینه. احمدی عمروعاص 63 درصد اینجاست. سلام بر کروبی درود بر موسوی. دولت کودتا استعفا استعفا. نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران. دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد. و پا می کوبیدیم و دانشگاه می لرزید.
تمامی پنجره ها پر شده بود از کسانی که فیلم برداری می کردن.. همه عینک آفتابی زدیم. و چهره هامونو پوشوندیم. توی بالکن طبقه اول یه بسیجی ایستاده بود و داشت با هندی کم فیلمبرداری می کرد. چند نفری هم با دوربین عکس می گرفتن و بقیه با موبایل. یکی از جمعیت چیزی شبیه سنگ رو سمت اون بسیجی پرتاب کرد و اون هم بلافاصله از اونجا خارج شد.
ما بی شمار بودیم و بسیجی ها ترسیده بودن. فقط فیلم می گرفتن. و شعار می دادن...
سریعا دست بچه ها پر شد از پلاکارد هایی که روش شعار نوشته بودن. و از طبقات بالا اعلامیه به پایین پرت میشد..که روش نوشته بود یار دبستانی من وعده ما 13 آبان... صدای ما هر لحظه اوج می گرفت و تعدادمون بیشتر میشد. بینمون پر از دخترای چادری بودن که با ما هم صدا شده بودن. کسانی که پلاکارد دستشون بود بین ما شروع به حرکت کردن و می خوندن:
محمود خائن آواره گردی. خاک وطن را ویرانه کردی. کشتی جوانان وطن. الله اکبر. کردی هزاران تن کفن. الله اکبر. مرگ بر تو. مرگ بر تو. مرگ بر تو. مرگ بر تو" مرگ بر توی آخر رو جوری می گفتیم که زمین دانشگاه زیر پامون می لرزید. یه دفعه وسط جمعیت عکس بزرگ موسوی بالا رفت. و صدای ریاد ما به اوج رسید. عکس دست به دست شد و همه فریاد می زدن. موسوس موسوی رای مارو پس بگیر... موسوی جون منه رییس جمهور منه.
بسیجیا شروع کردن به فریاد زدن: الله اکبر... و ما باهاشون همراهی کردیم.... الله اکبر. پشیمون شدن از این شعار. خب طبیعیه این شعار تبدیل شده بود به شعار ما! و ادامه دادن به شعار قبلیشون. ماشاله حزب الله!
در همین حین بین بسیجیا پرچم ایران بالا رفت. همه عصبانی شده بودیم . اول هو می کردیم اما کم کم صدای گروهی قوت گرفت که می گفتن: موسوی موسوی پرچم ایران منو پس بگیر .. و پرچم رو پس گرفتیم...
یه دفعه حمله کردن بین ما. ما کنار نرفتیم. فقط بین ما گم شدن!!! و ما ادامه می دادیم: مرگ بر تو... رفتن دنبال بچه ها داخل دانشگاه... دیشب فیلم های این قسمت رو دیدم که همه جا پخش میشد. چند نفرو گرفتن و درگیری شد... همه فریاد می زدن ولش کن ولش کن... حسابی ترسیده بودن. عده ای مسیر اونا رو به سمت طبقات بالا بسته بودن و عده ای هم از پشت راهشونو بسته بودن. راه فراری نداشتن. فقط عصبی بودن و فحش می دادن. ما هم می گفتیم :
بسیجی برو بیرون
بسیجی برو گم شو.
دانشگاه نظامی نمی خوایم نمی خوایم.
دانشجوی سهمیه همینه همینه
بوی تندی می اومد. میگفتن گاز فلفل زدن. اونقدر شلوغ بود که نمی تونستم ببینم چه خبره. از پله های پشتی خودمو به طبقه دوم رسوندم. همه ایستاده بودن و فریاد می زدن نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. اما نیازی به این فریاد ها نبود. چون هیپچکس از بین ما نمی ترسید. اونا بودن که بین ما گیر افتاده بودن و وحشتناک ترسیده بودن. تمام این قضایا 2 ساعتی طول کشید. حراست دانشگاه سعی میکرد ما رو بیرون کنه. از بلندگوها اعلام می کردن که هیچ کدوم از کلاس های امروز تشکیل نمیشه لطفا سریعا محوطه دانشگاه رو ترک کنید.
بازم داشتن عکس و فیلم می گرفتن. یهو یکی داد زدن عکس دسته جمعی و تعداد خیلی زیادی از ما یه صورت هامون رو هم پوشونده بودیم رفتیم وسط برای عکس دسته جمعی که دوستان بسیجی از ما بگیرن!!! فکر کنم تو چند تا کادر مجبور شدن عکس رو بگیرن.
شروع کردیم به بحث با حرایت که اینجا دانسگاه ماست. نه اونا. ما می مونیم و خواهش می کنیم اونا رو بیرون کنید. حراست هم با لحن خیلی دوستانه از ما می خواست بریم بیرون. یکیشون گفت:شماها جای دخترا و پسرای منی. می تونم از شما بخوام. ولی ما اصلا اونا رونمیشناسیم. از دانشجوهای اینجا نیستن. نمی تونیم بفرستیمشون بیرون. نیم ساعتی به بحث گذشت تا اینکه کم کم همه شروع کردن به خارج شدن از دانشکده. من هنوز نرفته بودم که دیدم صدا میاد: نیروی انتظامی حمایت حمایت...
جلوی در پر از پلیس بود با یه مینی بوس و دو تا ون و یه وانت و چندتا ماشین پلیس. گفتم بد بخت شدیم! اما مثل اینکه همچین هم بدبخت نشده بودیم. اونا با ما بودن. یکیشون علامت وی رو نشون داد. بقیه هم لبخند میزدن بهمون! خیلی دوستانه سعی می کردن ما رو متفرق کنن. باورم نمیشه که خواهش می کردن ازمون که بریم خونه هامون. ما هم نمی رفتیم. می گفتن چند نفرو گرفتن! اما مطمئن نبودن. هنوزم خبری نشنیدم که گرفتن یا نه. تا ساعت 3 منتظر موندیم. کم کم همه متفرق شدن و جماعت مشکی پوش بسیجی اومدن بیرون! اما تغییر لباس داده بودن! باورم نمیشد یکیشون وسط تابستون با یه پلور خیلی ضخیم سفید بود! خنده دار بود! البته اومدن با پلیس گرامی کمی گپ زدن. هنوز نفهمیدیم پلیس کدوم وریه! راستی این جماعت مشکی پوش 2 تا شیشه هم شکستن!!!
ما هم تشریفمون رو آوردیم خونه و برای خانواده گرامی وقایع رو تعریف کردیم!!! اینبار نمی تونن منو تو خونه حبس کنن ! خب کلاسام و دانشگاه مهمه دیگه!!! شب هم دیدم تو کانال های ماهواره ای 2 3 تا فیلم نشون دادن و گفتن دانشجویان دانشگاه تهران مرکز با بسیجیان درگیر شدن! همین!
موقع رفتن همه می گفتن هفته دیگه سه شنبه جشن عبادت فائزه است...
خسته شدم از تکیه گاه بودن...
از سنگ صبور بودن...
یادم رفته چه جوری می تونم سرم رو بذارم روی یه دیوار و های های گریه کنم...
منم یه ظرفیتی دارم...
از همه نوع حسی خالیم...
اما دلم خیلی پره...
از هیچ چیز و هیچ کس...
دلم یه دنیا می خواد که شاد شاد باشه...
آدماش مشکل نداشته باشن...
توش دغدغه مفهومی نداشته باشه...
دنیایی که بشه توش بدون ترس از عاشقی دل بست...
دنیایی که آدمای توش معمایی نباشن واسه حل کردن...
فکر کنم به کل دیوونه شدم...
یه حال عجیبی دارم!
یه چیزی تو مایه استرسی که بعد از خوردن قرص های چربی سوز می گرفتم.
زیادی به هم ریختم...
حتی کوچکترین دلیلی هم ندارم....
فقط می خوام چند روز برم یه جای دور....
دور تر از هر موجود دوپایی....
کاش می تونستم گریه کنم راحت شم!
...
نمی دونم چی شد...
چند ثانیه نتونستم حرف بزنم....
فقط نگاه می کردم و سعی می کردم ذهنم رو جمع کنم....
قلبم تند تند می زد....
از ظهر تو طبقه پنجم تا حالا گیجم! بهتره برم همه آنزیمای بدنم رو چک کنم!
این روزها در حال خواندن کتاب "ما می مانیم" هستم که مجموعه مقالات دهه هفتاد "مسعود بهنود" است . اولین مقاله که "بی کرشمه رها می شوی" نام دارد شکستن بغض یک روز نامه نگار است که با امید به آینده در آذر ماه سال ١٣٧۵ نگاشته شده. نکته جالب در این مقاله شباهت عجیبش به وضع کنونی ایران است که گویی این مقاله پس از انتخابات اخیر به تحریر رسیده. طبعا خواندن قسمت هایی از آن که در ذیل آمده و مقایسه آن با اوضاع کنونی خالی از لطف نیست.
".... و راز رنگ ها را ما چه می دانستیم. در کودکی رنگی نبود جز سپیدی-رنگ چادر نماز مادربزرگ&رنگ صدای مادر- جنگ کره بئد، جنگ دو زرد، اما سپیذ بوذ. جنگ سیا و شاه با مصدق و مردم، جنگی سیاه بود اما در چشم کودکی ما سپید بود. حتی دندانه های تانک های سرخ در ورشو و پراگ. تیتو، عبالناصر و نهرو سپید بودند. اما سپیدی دیری نماند و سبز شد.رنگ جوانی، رنگ بهار، رنگ پرچم هیئت-مخلصان خامس آل عبا- چه باک اگر دنیا در خلیج خوک ها درگیر حادثه ای پر هراس بود. در چشم ما دنیا سبز بود. در میتینگ جلالیه.، در ١۵ خرداد ، و سبز شد سنگی در دست ها، و رفت تا خورد به شیشه انقلاب سفید. انقلابی که انقلاب نبود، سپید هم نماند و ما به خود گفتیم خون سرخ لومومبا در جنگل های کاتانکا سبز می شوذ. یاد مصدق سبز بود. یاد مدرس و یاد شریعتی، با چشمانی سبز در دفتر های سبز نام تمامی انقلابیون و آزادی خواهان جهان را سبز نوشته بودیم.
ما سبز بودیم و ندیدخ می دانستیم که ویت کنگ ها در ویتنام پیروز می شوند.در جهان سبز ما نه سوموزا ماندنی بود نه شاه و نه پینوشه. چنانکه نماندند و ما جشن تولد سبز را روز سقوط شاه با صدایی که به آن سوی تاریخ، به آن سوی زمان می رفت فریاد کردیم. اما دیر نبود که یکی در گوشمان گفت که سبز بودید اما سبزی نبودید لابد.سبزی از شما نرویید.و تا این را دریابیم، در پنجاهمین خزان عمر،خر نرسیده خزان رسید، و جهان زرد شد به رنگ بمبی از خردل"
"و این نسل خزانی است که امروز را می نگردورنه در نگاه نسل امروز سبز، جهان نه بی دیو مانده است و نه بی تیری که باید به چشم دیو دوخت.چنان که هرگز نمانده است.دل تاریخی ما می گوید که در خزانی ترین خزان ها نیزهمیشه یکی سبز مانده است تا بهار را نشانی دهد. و جهان با همه بی برگ و باری بی نشانی نمی ماند.در کوچه باغ های خزان زده همیشه یکی هست که آواز بخواند از منتهای دل"گر دهر به کام ما نگردد کاری بکنیم تا بگردد" و این کار را کسی از کوچه گرد خراب خواب زدهچشم انتظار نیست که همیشه پشت دیوار کسی هست که او می شنود. و او از نسل سبز است،نسل امروز سبز و نسل فردا سبز که خیابان های فردا به نام اوست...."
" نظم نوین جهانی، صلح سپید، انقلاب امید، صلح سرد و تعبیراتی از این گونه در وصف این روزگار ، از نسل زرد است. ورنه او که سبز است و فرداست، خود می سازد و خود ویران می کند، و خود نام می بخشد و خود نام می گیرد. کسی چه می داند شاید او همان چراغی باشد که خاموشی در ایین او نیست و راه رسم خزانی بر می اندازد.
هوا سرد شده . کوه ها برف زده اند. همیشه اول قله ها خبر می دهند که خزان می رئد. بهار فرداییان سبز ذر راه است. جهانی که ما به آنان می سپاریم. از آن بدتر نیست که دیروزیان به ما سپارده بودند. این جهانی است اماده دیگر شدن. ما وقتی سبز بودیم، با چشمانی که شوق کشف در آن بود، از هر کوهی بالا رفتیم، به هر جا سر زدیم، به هر سراب دل سپردیم، پای هر علمی سینه زدیم، در کشف و در طلب، هر بیشه گمان بردیم خالی است. اما نسل سبز فردا، در پی کشف نیست، در کار ساختن است. نگاهش ساختاری است.... خدای ما نا مهربان بود اما اینان خدایی مهربان دارندکه دریافته اند معنای این کلام خدایی را که تغییر نمی کند احوال قومیمگر آنکه خوذ را تغییر دهند"
".... اما کار ها مانده که نسل سبز باید صورت دهد.جز آنکه به یاد آورد از آنها که سبز بودند،گرچه سبزی نبودند"
من نمی دونم چی توی این کتاب بوده که من نگرفتم؟!؟! کلی جایزه گرفته و من ذره ای ازش لذت نبردم. تنها نکته جالبش این بود که هر قسمت از کتاب راوی متفاوتی داشت....
میشه یکی به من بگه نقطه قوت و خاص این کتاب چی بود؟؟؟
داستان جالب بود. نمی دونم چرا منو یاد صد سال تنهایی مینداخت! یه جورایی شبیه هم بودن!!! اما یه جوری بود!!!
خوبه منتقد نشدم!
دیروز...
دانشگاه....
جشن تولد...
شیرینی....
شعار...
رییس جمهور ملت تولدت مبارک...
هنوز باور ندارم
نظرات ()