شب نامه

یار دبستانی من
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

نسخهً اصلی ترانه "یار دبستانی" در فیلم "از فریاد تا ترور" با صدای جاودانه فریدون فروغی (فیلم + ترانه)

 

لینک فیلم:

http://www.youtube.com/watch?v=hz01PZsGrCg&feature=related

 

لینک دانلود صوتی ترانه با فرمت mp3:

 

http://www.4shared.com/file/68763480/eb5a8db7/yare_dabestani-foroghi.html?s=1

 

از فریاد تا ترور عنوان فیلمی به کارگردانی منصور تهرانی که سال ۱۳۵۹ در ایران تولید شد. این فیلم مضمونی انقلابی داشت. عمده شهرت این فیلم بابت آواز متن فیلم با عنوان یار دبستانی است که نخست فریدون فروغی آن را خواند (این نسخه به صورت مستقل بعدها به بازار زیرزمینی موسیقی پاپ ایران آمد)، اما از طرف نهاد نظارتی وزارت ارشاد به کارگردان اعلام می‌شود که صدای فروغی را حذف کند. آهنگ را این بار جمشید جم اجرا کرد. یار دبستانی بعدها در جریان جنبش دانشجویی به سرود رسمی این جنبش تبدیل شد. مضمون این سرود شورانگیز دعوت به مبارزه‌است

.

لینک داونلود طاقت بیار رفیق ترانهء اهدایی سیاوش قمیشی به جنبش سبز

http://shahremusic.info/upload//Rafigh.mp3

 

 

طاقت بیار می‌شه شنید.. خندیدن دلخواه رو

تو زنده می مونی رفیق.. طاقت بیار این راه رو

طوفانو پشت سر بذار.. اون سمت ما آبادیه

این زمزمه تو گوشمه.. فردا پر از آزادیه

 

طاقت بیار رفیق

دنیا تو مشت ماست

طاقت بیار رفیق

خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق

ما هردو بی‌کسیم

طاقت بیار رفیق.. داریم می‌رسیم

 

دنیا اگه تاریک شد.. دستای فانوسو بگیر

با من بیا با من بیـا.. چیزی نمونده از مسیر

سرما و سوز برف رو.. آهسته پشت سر بذار

امروز وقت خواب نیست.. ما با همیم طاقت بیار

 

طاقت بیار رفیق

دنیا تو مشت ماست

طاقت بیار رفیق

خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق

ما هردو بی‌کسیم

طاقت بیار رفیق

داریم می‌رسیم


 

 

 

گفت‌وگوی رادیو فردا با منصور تهرانی را بشنوید

رادیو فردا: آقای تهرانی! زمانی که این ترانه را می‌سرودید و روی فیلم از فریاد ترور می‌گذاشتید، آیا فکر می‌کردید که روزی این ترانه ورد زبان دانشجویان بشود؟

 

منصور تهرانی: هر ترانه‌سرایی زمانی که کاری انجام می‌دهد، از قبل هیچ‌گونه نمی‌تواند پیش‌بینی کند.

 

حتی زنده‌یاد گل‌گلاب هم وقتی سرود "ای ایران" را می‌ساخت، هرگز پیش‌بینی نکرده بود که چه خواهد شد. اما یک ترانه یا یک سرود، خود به خود، در زبان مردم جاری می‌شود.

 

این فرمول‌هایی است که در آن ترانه وجود دارد. زمانی که این ترانه را برای فیلم "از فریاد تا ترور" ساختم، البته به نظر می‌آمد، یعنی کسانی که قبلا برای آنها خوانده بودم تأیید کرده بودند.

 

مردم هم بسیار استقبال کردند قبل از اینکه مورد عنایت دانشجویان عزیز قرار گیرد.

 

برای اینکه این ترانه مال همه زمان‌ها باشد و تاریخ مصرف نداشته باشد، پایان آن را با بیت
"دست من و تو باید این پرده‌ها را پاره کنه/  کی می‌تونه جز من و تو درد ما را چاره کنه"  تمام کردم.

 

رادیو فردا: گفتید که این ترانه را برای عده‌ای خوانده بودید. چه کسانی؟

 

منصور تهرانی: دوستانی دور هم بودیم. با بچه‌های سینما: آقای سیروس الوند، دوست عزیزم؛ به نظرم آقای مقصداللهی، آقای عسگر قدس، آقای مهدی فخیم‌زاده و دوستان دیگر بودند. اولین بار که این ترانه را خواندم، دیدم که از این ترانه خوششان آمد.

 

رادیو فردا: اصلا چرا فکر کردید که "از فریاد تا ترور" نیاز به ترانه‌ای هم دارد؟

 

منصور تهرانی: این چیزی بود که قبل از انقلاب هم در بعضی فیلم‌ها بود و موفق شده بود.

 

در فیلم امیر نادری، "جمعه" شهیار قنبری بود. در فیلم‌های دیگر هم که آهنگ‌ها را اسفندیار منفردزاده ساخته بود و من دیدم که اگر برای این فیلم این ترانه را بسازم، جذابیت خواهد داشت.

 

رادیو فردا: اما در آن برهه زمانی که منظور شما از سرودن این ترانه، شرایط امروز ایران نبود.

 

منصور تهرانی: در سال‌هایی که من کودک بودم و به دبستان می‌رفتم، آن زمان هم تخته و چوب و ترکه و اینها بود؛ اما مقدار کمی از انقلاب گذشته بود و شاید مقداری ناامیدی و خشم در این ترانه هست.

 

رادیو فردا: آیا خودتان یار دبستانی را ترانه می‌دانید یا سرود؟

 

منصور تهرانی: به عنوان ترانه‌سرا این را ترانه می‌دانم. اما زمانی که دانشجویان شروع کردن به خواندن، این تبدیل به سرود مخصوص دانشجویان شد.

 

رادیو فردا: گفتید که بعضی ترانه‌ها از فرمول خاصی استفاده می‌کنند که باعث می‌شود باعث روزمرگی نشوند. می‌توانید این فرمول‌ها را توضیح دهید؟

 

منصور تهرانی: این فرمول‌ها چیزهایی همه‌گیر است؛ مثلا قبل از انقلاب هم ترانه‌هایی سروده بودم که خیلی گل کرده بود؛ اما یکی از آنها مخصوص بود، که خانم گوگوش خواندند: "داغ عشق قدیم را آمدی تازه کردی".

 

برای اینکه عموم مردم در زندگی خود چنین چیزی داشتند. چیزی که عمومیت داشته باشد، همان فرمولی است که در یک ترانه وجود دارد و مورد استقبال بی‌شمار مردم قرار می‌گیرد.

 

رادیو فردا: اما آقای تهرانی٬ به هرحال "یار دبستانی" با صدای خواننده آن خیلی دیر به گوش مردم رسید؛ چرا؟

 

منصور تهرانی: زنده‌یاد فریدون فروغی در فیلم خوانده بود. صدای ایشان را که نگذاشتند پخش شود و مدتی این ترانه روی دست من مانده بود و نمی‌دانستم چه کنم.

 

تا اینکه آقای جمشید جم را دیدیم و قرار شد ایشان بخوانند. حتی می‌خواستم خودم بخوانم.

 

رادیو فردا: از بین اجراها کدام اجرا را بیشتر می‌پسندید؟

 

منصور تهرانی: خودم هم خواندم. می‌گویند بد نخوانده‌ام. آقای جمشید جم هم خوانده؛ چند نفر خوانده‌اند؛ حتی یک دختر خانم آمریکایی و یک پسربچه پنج ساله هم خوانده‌اند.

 

در فیلم "کما" خواننده دیگری که در ایران است خوانده، که الان نامش را حضور ذهن ندارم [خشایار اعتمادی]. اما فریدون فروغی، به نظر من، با حال عجیب و غریبی که آمد در استودیو، خیلی خوب این را خواند.


 
comment نظرات ()
 
پلیس
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره! ما خواب خوب می بینیم اون در پی شکاره

آقا پلیسه زرنگه! با دزدا خوب می جنگه

ما پلیسو دوست داریم. بهش احترام میذاریم

یادتونه یه زمانی تو مهد کودک این شعرو بهمون یاد می دادن؟

به نظرتون الانم اینو به بچه ها یاد میدن؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

یادمه وقتی بچه بودم یه شب پلیس اومد دم در خونه مون و گفت داشتن ماشینتونو می دزدیدن ما دزدا رو گرفتیم! خانواده ما هم از ابتکار و سرعت عمل نیروی انتظامی بسی مشعوف گردید! بعد وچرخه پسر همسایه رو دزدیدن! که در حین ارتکاب جرم دزده رو گرفتن!

تا چند وقت پیش به نظرم تنها نوع غیر قابل تحمل پلیس، کنترل نامحسوس بود. اونم وقتی می خواست ماشینو بخوابونه! اما وقتی گشت ارشاد اومد قدر اونا رو دونستیم! اونم گشت هایی که فقط برای پر کردن ون انتظامی هرکی دم دستشون میومدو می گرفتن! اما باز پلیس یه پناه بود. اما الان بعد از اتفاقات اخیر....

نمی دونم! من که نه دیگه اعتماد دارم بهشون نه دوسشون دارم!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

خیلی تنهام


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

گاهی تا آدما رو نبخشی سبک نمیشی!

گاهی بعضی از آدما رو نمیشه بخشید...

و مطمئنی اگه نبخشیشون هیچ وقت اون خوبی رو که باید پیدا نمی کنن!!!

دلت نمیاد نگاه تو باعث بدی تو زندگیشون بشه...

ولی اونقدر بهت بدی کردن که قابل بخشیدن نیستن...

میان عذر خواهی می کنن و میگن تو دختر خوبی بودی!!!

می خوای بهشون بگی خیلی کم بودی!!!

نمی تونی. حرفه تو گلوت می مونه!!!

نه می بخشی و نه فراموش می کنی!

اما گاهی شرایط برعکس میشه!

یکی یه کاری می کنه و تو نمی بخشی.

و تو هزار تا کار می کنی و اون می بخشه....

این جوری میشه که تفاوت بین آدما رو حس می کنی...

فرق خوبی و بدی رو می فهمی...

 

فکر کنم فقط خودم فهمیدم چی گفتم!!!!

شب بخیر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

روزی روزگاری در گوشه ای از این کره خاکی قرار شد قدرت ضد اطلاعاتی سه کشور آمریکا، روسیه و ایران در یک مسابقه مقایسه شود و مردم هم تماشا کنند.
 
قرار شد که در جنگل انبوه سبز، خرگوشی رها شود و پس از نیم ساعت تجسس کنند. هر کس سریع تر خرگوش را شناسایی و دستگیر کند برنده مسابقه و به دنیا بعنوان قوی ترین سیستم ضد اطلاعاتی معرفی شود.
 
مسابقه شروع می شود و ابتدا طبق قرعه کشی نوبت امریکا است که قدرت نمایی کند.
 
اولین خرگوش رها می شود. پس از نیم ساعت مامور آمریکایی وارد عمل شده. او از طریق ارتباط با ماهواره جاسوسی خود سطح جنگل را با روشهای مختلف از قبیل امواج رادیوئی، مادون قرمز، طیف مرئی و ماورائ بنفش اسکن می کند و از طریق اندازه گیری های دقیق مسیر و محل عبور خرگوش را شناسایی و پس از نیم ساعت خرگوش را گرفته و سالم تحویل داوران مسابقه می دهد.
 
نوبت دوم به مامور روس می رسد. پس از رها شدن خرگوش دوم، مامور روس وارد عمل می شود و با یک انفجار مهیب تمام ناحیه ای که احتمال وجود خرگوش در آن می رود خاکستر می شود. پس از دو ساعت پیکر نیمه جان خرگوش از میان خاکسترها شناسائی و تحویل داوران مسابقه می گردد.
 
حال نوبت مامور جمهوری اسلامی است.
 
خرگوش سوم رها می شود. پس از مهلت تعیین شده تجسس آغاز می گردد. یک تیم گسترده از نیروهای مردمی وبسیج دعوت می شوند تا جنگل سبز را قرق کنند. کلیه ارتباطات موجود بین جنگل و دنیای خارج قطع می گردد. نیروهای بسیج تا عمق دو متری جنگل را شخم می زنند و هر چه درخت سبز و گیاه سبز در جنگل است ریشه کن می کنند.
لانه همه پرندگان، جوندگان، خزدگان و درندگان را تخریب می کنند. تمام جنگل را با گازهای مخصوصی آلوده می کنند و از انواع سلاح های سرد و گرم استفاده می نمایند. این جستجو سیزده روز طول می کشد و کلیه مناطق آلوده و تمام خس و خاشاک جنگل سوزانده و پاکسازی می شود. مردم تماشاچی هم  تمام مدت منتظر
 می مانند تا ببیند بالاخره این خرگوش فراری کجاست؟
 
در صبح روز چهاردهم تمام رسانه های داخلی جمع می شوند و در حضور مردم تماشاچی و داوران بین المللی هیکل نیمه جان خرس سیاهی کشان کشان و با فریاد مرگ بر خرگوش توسط مامور ضد اطلاعات و به کمک نیروهای لباس شخصی به سوی جایگاه داوری کشیده و رها می شود. در مقابل جایگاه مامور فریاد می زند  بفرمایید این هم خرگوش فراری!
 
داوران بین المللی و مردم تماشاچی ناظر و شاهد ماجرا با تمسخر و ناباوری به ماموران امنیتی نگاه می کنند. اما مامورین با اطمینان کامل ادامه می دهند باور نمی کنید؟... از خودش بپرسید، در اعترافاتش که در وزارت کشور موجود است خرگوش بودنش ثبت شده است.
در همین لحظات رهبر  و شورای نگهبان بطور هم زمان در دو سخنرانی و اطلاعیه مجزا ضمن تشکر از مامورین جان برکف شرکت کننده در مسابقه کلیه توضیحات مامورین را تایید نمودند و رسانه های غربی و شرقی را محکوم می کنند.
 
نتیجه گیری علمی:
 
هر حیوانی قابل تبدیل به خرگوش است.. (به شرط وجود امکانات رسانه ای و مامورین ضد اطلاعاتی کافی)
 
نتیجه گیری اخلاقی:
 
دروغ گفتن بد است ولی اگر خیلی خیلی بزرگ با شد اشکالی ندارد.
 
نتیجه گیری اجرائی:
 

اگر در مسابقه ای شرکت می کنید حتما قبلا امکانات کافی را فراهم کنید.
 
نتیجه گیری حقوقی:
 

از نظر دستگاه قضایی در جنگل هیچ حیوانی خرگوش نیست مگر اینک خودش اعتراف کند.
 
نتیجه گیری حسی:
 
بابا ای ولا

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

یادداشتی از عبدالجبار کاکایی:به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده است

عبدالجبار کاکایی از شاعران شناخته شده‌ی ایران است. به گزارش اعتماد ملی، وی در پی حوادث اخیر در وبلاگش نوشته است:

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم، برای جنگی که بود برای تن‌های تکیده در لباس‌های خاکستری، برای آرامش مادرانم در آوار بمب، برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ. این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی‌نیاز از دلیل بود. از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه‌هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسم‌های‌شان بالید و کم‌کم بزرگ شد. با گریه‌هایشان گریستم و با خنده‌هایشان خندیدم و امروز کنار من بودی و بی‌گناه سیلی خوردی، از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت‌زده من سیلی خوردی در بی‌پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود، دید که بی‌گناه سیلی خوردی، از حشره‌ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم. و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی‌شد.

پسرم به تن‌های تکیده‌ای که در لباس من سال‌های پیش جنگیدند شک نکن. به قهرمانان قصه‌های من شک نکن، به رودخانه‌های خون آلود اروند و کارون شک نکن، به تن‌های مجروح تنگه چذابه شک نکن، به بدن‌های خاک آلود دشت‌های مهران شک نکن، فقط به حشره‌ای شک کن که در لباس من خزیده بود!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

هر بار که این تلویزیون لعنتی رو روشن می کنم دیوونه می شم!

آخه بی انصافا چطور ممکنه تمام کسانی که شما دستگیرشون کردین جزو هزار تا گروه و گروهک و کوفت و زهرماری باشن که تا حالا هیچ کس اسمشونو نشنیده....

دوست عزیزم تابستون امسال سبز نیست سرخه...

ترجیح میدم تلویزیون رو خاموش کنم و نشنوم و نبینم...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
 

خیلی زور داره یکی عمدا تخته نرد رو از آدم ببازه!!!!

به شخصیت و غرور و ... آدم بر می خوره!

البته اگه هم می برد بر می خورد!!!

نتیجه؟


 
comment نظرات ()