شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
 
یادش بخیر... تخت سلیمان... یادمه آقای عاشقی (محافظ اثر) وقتی به اتاق چله نشینی رسیدیم گفت: اینجا 40 روز یه زن و یه مرد رو تنها روبروی هم میذاشتن برای عبادت و اینا 40 روز تمامی احساساتشون رو کنترل می کردن... کسی که تو چله نشینی موفق بود سمبلی از پاکی بود... بگذریم از بحث شیرین چله نشینی که 2 روز دیگه تموم میشه! دلم یه شب بارونی می خواد... یه جای قشنگ. یه عالمه آدم. یه مشاعره و تا صبح گفتن و خندیدن و خوندن (به یاد نیاسر و ابیانه و سیداباد و....).... دلم یه شب صاف می خواد. پر از ستاره. وسط کویر... مرنجاب... قصر بهرام... مصر یا عروسان.... دلم یه دریای بزرگ می خواد... یه شب کنار آتیش... وسط یه جزیره.. یه جزیره کوچیک... یه شب پر از خستگی و پیاده روی رو دلم میخواد اونجا بخوابم... دلم برای کردستان تنگ شده... اورامانات... زریوار... مریوان... سنندج... پاوه.... حتی کرمانشاه.... دلم واسه ایذه و آبدان و اهواز و بند عباس و.. تنگ شده... دلم رانندگی های طولانی میخواد به سمت لواسانات... آهار شکراب.. کلوگان... امامه... شهرستانک... دلم پیاده روی شهر به شهر می خواد... دلم سفر می خواد... دلم واسه خودم تنگیده
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤
 
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهید
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد .
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد ، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤
 

آیدا در آیینه
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید

و گونه هایت اب دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنند و سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بکارتی سربلند را
از روسبی خانه ای داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت
پیروزی ی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر -که با انگشت به وقاحت
پاکی آسمان رامتهم میکند.

کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

بامداد (احمد شاملو)

 
comment نظرات ()
 
داستان یک نجار
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود .. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

آنقدر دسیسه بیگانگان و بدکاری دیکتاتور ها را بد گفته ایم که همه تاریخ پر شد. اما کمتر گفته ایم که تندروی خودمان هم عاملی است برای کوتاه کردن عمر آزادی ها...

"مسعود بهنود"


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
 

یه نکته جالب...

هر سال تو این فصل من دچار یاس فلسفی یا شاید افسردگی حاد و مزمن و عادت سالیانه مغزی میشم!!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
 

تصور کن...

مدتی طولانی به دنبال چیزی می گردی...

باور داری که برای یافتن باید جست...

می جویی...

می جویی....

باز هم می جویی...

و نمی یابی....

قدم به قدم ...

معیارهایت را پالایش می کنی... باز هم ...

باز هم نیست...

سرانجام روزی می رسد که پاهایت خسته است..

خسته از جستن و نیافتن....

سرانجام می نشینی..

دچار سکون می شوی و سکوت...

و آرامشت را در سکون می یابی...

این بار جست و جویی در کار نیست...

خسته تر از آنی که بگردی...

و ذهنت سیاه تر از آن است که به یافته شدن ها پاسخ دهد....

با سکوتت خو می گیری...

و هر لحظه حصار باید و نباید هایت را تنگ تر می کنی...

این بار تویی و تو...

با ذهنی در هم و بر هم که تمام جست و جویت را با سئوالی در هم می ریزد...

بهای این کند و کاو چه بود؟؟؟؟

تو؟ روحت؟ دلت؟ عشقت؟ هیچ نپرداختی جز آرامشت!!!!

اما آرامشی که به دست آمده به قیمت سکون است...

سکون یعنی نشستن و دیدن حرکت چرخ دنده های ساعت...

دیدن چرخ عظیم فلک و گذر زمان...

سکون در هر حال نشستن است....

سکونی که امتدادش تو را به تنهایی خو خواهد داد...

و خواهی پذیرفت آنچه که به سر راهت می آید..

نه آنجه که خود یافتی و خواستی؟

چه باید کرد؟؟؟

باید نشست؟ یا همچنان آزمود و خطا کرد؟؟؟

 

شبنم

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢
 

یه تحول بزرگ

یه تنوع بزرگتر

یه تنفر از مسیر گذشته

شروع یه مسیر جدید

بدون همراه

تنهای تنها

با آرامش


 
comment نظرات ()