شب نامه

روی ماه خداوند را ببوس
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

روی ماه خداوند را ببوس... مصطفی مستور

کتاب جالبیه. یه کم سر در گم با مکالمات بسیار جالب...

خدایی هست؟ خدایی نیست؟

باور من:

همیشه شکه که می تونه یقین رو بسازه...

یه بار یکی گفت به خدا شک کن تا بتونی یه زمانی به وجودت مطمئن بشی..

شک کردم و هنوز مشکوکم.. اما تنها چیزی که می تونه آرومم کنه حسه وجودشه. گاهی دلم رو به بودنش خوش می کنم. گاهی که خوشحالم باهاش میگم و می خندم. گاهی که غمگینم سرم رو میذارم رو پاش و میذارم با موهام بازی کنه و بهم بگه: این نیز بگذرد.. وقتی هم که یادم میره که هست آروم میشینه گوشه اتاقم ، دستشو میذاره زیر چونه اش و منتظر میمونه که یادش بیفتم و برم جلوش بشینم و غر غر هامو شروع کنم.

گاهی که از این مخلوقای خودش دلگیر میشم میرم همون گوشه اتاق. لباسیو که دوست داره رو تنم می کنم... همون تاپ و دامن سفید.. اون چادر نماز گلدارم رو هم سرم می کنم ... یه سجاده میندازم زیر پام... همون که بابابزرگ برام خریده... همون که توش هنوز پر از گلای یاس و اقاقیای خشک شده است... می ترسم بریزمشون دور.. نمی دونم چرا... می شینم و صداش می کنم. بهش غر می زنم. ایراد می گیرم. بعد میگه بس کن بچه... تو کی میخوای بزرگ بش؟ کی میخوای بی خیال این جونورایی که من ساختم بشی؟ کی میخوای راه و رسم بازی رو یاد بگیری؟ من بازم گوش نمی دم و میگم همش تقصیر توه. تو منو دوست نداری. نامردی. کسایی که دوستت دارن رو فراموش می کنی. امشب بهم گفت مگه یادت نیست بهت گفتم که فراموش نکن یه دل دیگه ارادتمندته. گفتم چرا یادمه. گفت هنوز نمی تونی منو ببینی؟ هنوز داری دنبال این آدم می گردی؟ پاشو بچه... پاشو اینجوری قنبرک نزن.پاشه دست و صورتتو بشور و برو بازیتو کن... هنوز زودته واسه بزرگ شدن. پشیمون شدم بهت گفتم بزرگ شو. تو حیفی واسه بزرگ شدن. می ترسم وقتی بزرگ شدی یادت بره بیای اینجا بشینی و سرتو بذاری تو بغلم و موهاتو بریزی رو پاهام و هی غر بزنی و بگی خدایا موهامو به هم نریز!

بهش میگم دیدی دیشب تولدم بود؟ دیدی چه قدر تنها بودم؟ دیدی رفتم سها؟ دیدی که هیچکی دوستم نداشت؟ واسه فرار از تنهایی تو روز تولدم رفتم. اما شب دیدم خیلیا منو دوست دارن. و خیلیا که ادعاشو داشتن منو دوست نداشتن...

می خوام مثل فرشته هات بشم. مهربون و شاد. می خوام پرواز کنم. بال و پرم رو کجا گذاشتی؟ راستی میشه مثل بقیه فرشته ها لباس سفید نپوشم؟ من لباس صورتی میخوام. با بال و پر طلایی. لباسم رو هم خودت باید بدوزی. قبوله؟

بهم میگی: خیله خوب بچه جون... باز چت شده؟ میگم : هیچی دلم واست تنگیده بود. میگی: باز تو زبان فارسی رو بهم ریختی؟ کلی زحمت کشیدم این زبانو ساختم اون وقت شما جوجه های اینترنتی میاین تمام واژه هارو با اضافه کردن یه پسوند -یدن تبدیل می کنید به فعل. آخه از دست شماها من چی کار کنم؟ میگم خدا غر نزن. به جای این کارا بیا یه کم گل یا پوچ بازی کنیم. هر کی باخت ظرفا رو می شوره. میگه تو که میدونی من توی دستت رو می بینم! میگم آخه همش تو جر می زنی! این جوری نمیشه باید یه بازی ای کنیم که تو ببازی. می خوام یه بار من روتو کم کنم! میگه با آفرینش تو یکی روی من کم شد! آخه پدر منو در آوردی. دختره ی غرغرو. به هیچی قانع نمیشه. میگم کجای کاری خداجون. از خیر ایکس٣ (ضربدر٣) گذشتم... میگه بیخیال. باور نمی کنم. تو که پدر ما رو در آوردی اینقدر به این ماشین گیر دادی. فکر کنم طراحشم اینقدر دوسش نداشته. حالا چی شده از خیرش گذشتی؟ میگم: یه ایکس۶ دیدم. لامصب چقدر خوشگله. خدا: نهههههههههههههه یکی منو از دست این دیوونه آزمند نجات بده!

دلم برات تنگ شده. واسه صدا کردنت. واسه بوی اقاقیایی که هر بار نزدیکتم حس می کنم. واسه گفتن و شنیدنت. واسه خواستن من و دادن تو. واسه آهنگی که همیشه برام زمزمه می کنی. آهنگ خودمون. واسه وقتی که بهم میگی آروم باش. همه چیز درست میشه. تو کارارو بسپار به من.. واسه اینکه بهت بگم دوستت دارم. بگم تنها کسمی. بگم مخلصتم. بگم تولدم مبارک. بگی مبارک. بگی منم دوستت دارم. بگب خودم ساختمت. خودمم تنها دوستتم. 

خدایا روی ماهتو می بوسم و دوستت دارم....


 
comment نظرات ()
 
برای خدا
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
 

 

سلام خدا جونم...

چطوری؟ خوبی؟ خوش میگذره؟ به من که خوش میگذره...

هوا اینجا یه کم گرمه... ترموستات زمینت به هم خورده. اما خیالی نیست. اون بالا بالاها هوا خوبه؟

یادم رفته بود بگم که یه خونه بزرگ تو بهشتت پیش خرید کردم. هر وقت ساختنش تموم شد میام برای تحویل..  یادت نره به این فرشته هات بگی کولر و بخاریش خوب کار کنه. چون میدونی که من طاقت هوای گرم و سرد رو ندارم...

غرض از مزاحمت...

امشب  شب تولدمه.. کسیو نداشتم که کنارش باشم. کسی که  یه کلاه کاغذی بذاره رو سرم و برام تولد مبارک بخونه.  همین شد یهو یادم افتاد که زیاد تنها نیستم... یهو یاد تو افتادم... گفتم بیام یه نامه برات بنویسم و بدم دست منشی اینترنتیت تا بهت بدش...

امسال باید شمع 22 سالگیم رو فوت کنم. یعنی 22 سال زندگیم فوت میشه. کجا میره؟

اصلا توی این 22 سال من چه کار کردم؟ 22 سال.... کم نیستا...

وقتی بچه تر بودم- میگم بچه تر چون هنوزم بچه ام- فکر می کردم وقتی 22 ساله شدم حتما خیلی کارای مهم کردم...

اما 22 ساله شدم و...هه.... هیچی.....

 می خواستم ببینم امشب باید چه آرزویی کنم؟ از صبح دارم به این فکر می کنم!

.                                                              سلامتی خودم وخانوادم.....عالیه . اما کافی نیست

خوشبختی... بازم کافی نیست...

أ‌.                                        موفقیت... اینم لازمه و کافی نیست...

آدم اگه سالم و خوشبخت و موفق باشه دیگه از دنیا چی می خواد؟

 

خدایا

یه سال دیگه به من عمر دادی... زندگی دادی... تجربه دادی... بهم خوش گذشت... همه چیز عالی بود اما....

یه بغض غریب تو دلمه....

نمی دونم قضیه جیه... چرا! می دونم....  قضیه همون کلاه کاغذیه است!

دلم می خواست یکی بود امشب در نهایت عشق به من نگاه می کرد می گفت: شبنم، تولدت مبارک...

می دونی چرا همچین آدمی نیست؟ می دونم که تو می دونی. مثلا تو خدایی... می دونی آرزوهام چیه... می دونی که هر عشقی بیاد تو زندگیم جلوی آرزوهامو می گیره... به همین خاطر بود که وقتی دل بستم نگفتم... چون نمی خواستم کسی بیاد که من و ارزوهامو از هم دور کنه....اما خیلی تنها موندم...

خدایا... به خودت که تقصیر من نیست...   

آنکه می خواهم نمی بینم وانکه می بینم نمی خواهم....

امشب داشتم باهات حرف میزدم که یهو یه فال فروش اومد کنارم... ازش یه فال حافظ خریدم.....

رفتم پاکتشو باز کنم که دیدم یه نفر با خط درهم و برهم با خودکار آبی روش نوشته:

عشق یعنی اینکه ما باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست...

 

خوب جواب آدمو میدی خدا!  دستت درد نکنه.... به قولی.... مخلصیم....

نمی دونم کی قراره آدم بشم...  اما سجده فرشته هاتو نمی خوام. نگهشون دار واسه خودت. می خوام خودم بهت سجده کنم و ازت تشکر کنم... می دونی .. خیلی دوست دارم... ازت ممنونم به خاطر چیزایی که بهم دادی و چیزایی که خواستم و ندادی. چون هر بار فهمیدم که خواسته ام به صلاحم نبوده... اینبار ازت می خوام زندگیم پر باشه از خوبی و شادی... از زندگی... از موفقیت و خوشبختی... اما به شیوه ای که خودت می پسندی. منم مثل همیشه بال بالم رو میزنم تا کمکت کنم!!!!!! بالاخره هر چی باشه از فرشته هات با عرضه ترم... اینم جواب حافظ جونت:

حافظ گرت ز پند حکیمان ملامت است

کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

 

خدا جون خیلی دوست دارم... نامه بعدیم بهت کمی محرمانه است. در مورد خواسته ها و قول های امسالم. چون به این منشیت اعتماد ندارم واسه ایمیل شخصیت پستش می کنم...

کلاه کاغذیه رو هم میذارم رو سرم و یه شمع گنده رو هم فوت می کنم. 22 سال پر..... نتیجه اش رو هم تو آیینه می تونم ببینم.... زیاد راضی نیستم. اما سال دیگه دست پر میام خدمتت.... حلا حالاها باهم کار داریم رو این زمین...

بازم دوستت دارم...


 
comment نظرات ()
 
ساربان
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
 

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا

.

.

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دل ها

به دل ها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

 

(آهنگ ای ساربان محسن نامجو)


 
comment نظرات ()
 
سلمان سیما
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

یکی از هم دانشگاهی هام به نام سلمان سیما چند روزیه که بازداشت شده...

این و این هم لینکش و بیانیه:

 

 

بیانیه جمعی از فعالین دانشجویی دانشگاه های سراسری و آزاد  پیرامون 18 تیرماه و دانشجویان دستگیر شدگان این روزها مهدی خدایی و سلمان سیما

بسم حق

هجدهم تیرماه سال هشتاد و هفت در حالی می رسد که بیداری نشانه ی دانشجویان این سال است. دانشجویانی که سال هفتاد و هشت جوانان و نوجوانانی بودند که هر لحظه برادرانشان را به آخرین سنگر آزادی با دعای خیرشان بدرقه می کردند و هر لحظه امید ِ آن داشتند تا آنان که آزادی و کرامت را فریاد می زنند ، برادرانشان که فریاد انسانیت و حقوق انسانی برآورده بودند به حمایت آیند. اما یاد باد آن روزی را که دست نیاز به باتوم و آغوش باز به گاز اشک آور پاسخ داده شد.

آن روز کسانی که فریادشان فریاد انسان محوری بود آن دست نیاز را جوابی نداشتند. امروز چه خواهیم که همان بهانه ی سکوت خود بر مسند است و آن جوانان دعا گو خود دراز دارند دست نیاز. نـُه سال پیش فریاد حقوق انسانی و فریاد دموکراسی خواهی آنگونه خفه شد ؛ اما آیا  حال باید نفس خفه باد که به فریاد منجر نگردد؟ آن روز دانشجوی آزاد اندیش و آزاد خواه برای فریاد مطالباتش آنگونه مورد هجوم بود اما آیا امروز اندیشه جرمیست نمایان؟ 18 تیر هفتاد و هشت خود مظلومیتی ست که در تاریخ ماندگارست و سوالی ست بزرگ برای آنان که پاسخی بر فریاد مظلومان نداشتند. 18 تیر _و نه فقط هفتاد و هشت_ روز تولد فریاد است، روز موجودیت دانشگاه و دانشجوست.

در آستانه هجدم تیرماه با خبر شدیم مهدی خدایی فعال دانشجویی دانشگاه آزاد و دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه آزاد شهر ری در روز پانزدهم تیرماه و سلمان سیما فعال دانشجویی دانشگاه آزاد ومدیرمسوول نشریه دانشجویی سخن تازه در روز هفدهم تیرماه در منزل بازداشت شده اند و تا این لحظه خبری از آنان در دست نیست.

بدین وسیله ما جمعی از دانشجویان دانشگاه های آزاد و سراسری با گرامیداشت روز هجدهم تیرماه و تمام دانشجویانی که در آن فاجعه مورد ظلم قرار گرفتند؛ خواستار آزادی بی قید و شرط دانشجویان مهدی خدایی ، سلمان سیما و تمام دانشجویان زندانی هستیم. امید به آنکه همه با هم و در کنار هم ایرانی باشیم و آزاد.

به امید روشنی                                             

و من الله توفیق

جمعی از فعالین دانشجویی دانشگاه های آزاد و سراسری


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠
 

الان مصاحبه آقای سعید پور حیدر با حسنی امام جمعه ارومیه رو خوندم...

متن بدون سانسورش اینجاست...

از دستش ندین که حیفه


 
comment نظرات ()
 
موج سبز برای نجات تالاب های ایران
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

طبیعت زیباست...

و حفاظت از اون زیبا تر......

 

"عدم وجود برنامه آمایش سرزمین و پیاده کردن برنامه های بخشی ، سد سازی بدون توجه به اثرات مخرب آنها بر تالاب ها؛ توسعه برنامه های نفت محور در حساس ترین و شکننده ترین مناطق ساحلی – دریایی ؛ خطر نابودی پرندگان نادر و در معرض انقراض به دلیل صدور مجوز های قانوی شکار که در تناقض آشکار معیار های لازم وجودی یک تالاب بین المللی است و اجرای سیاست های آبرسانی از مناطق پرآب به کم آب کشور بدون توجه به اثرات سوء زیست محیطی بر روی تالاب ها عواملی محسوب می شوند به روند افزایش تخریب تالاب های کشور سرعت بخشیده است.

منبع: خبرگزاری مهر"

 


 
comment نظرات ()
 
مادر شوهر زرنگ
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . "
حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎."
او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ، مامان


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

وله که شهر بی تو مرا حبس می شود... آوارگی کوی و بیابانم آرزوست

 

تو مرا میخوانی. من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم

 

دل من پر شده است از اندوه.. دل تو سنگ تر است از هر کوه

آرزویم این است.. اشک در چشم تو هرگز ندود، مگر از شوق زیاد، به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آنکه تو را می خواهد، و به لبخنذ تو از خویش رها می گردد ، و تورا دوست بدارد به همان اندازه که تو دلت می خواهد.. آرزویم این است

دل من از دل تو می نالد.. دل تو بر دگران می بالد

 

دل من از امتحان غم می شود.. دل تو سر به بیابان می نهد

 

آرزویم این است ، بگذرد این ده روز، التهاب و انتظار، روز ها را می شمارم، کاش بودی تا دو دستم ، غافل از لمس گل مینا نبود....

بیابان تا بیابان سر به صحرا .. به کوی عشق او دل نه به دریا

١١ روز مانده به پایان ٢٢ سالگی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧
 
آن طور زندگی کن که می خواهی،‌ باید اندکی سرکش باشی، باید بر خواستهء خودت
پای بفشاری
«وین دایر»
١٢ روز مانده به پایان ٢٢ سالگی

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد........دانته

١٧ روز مونده تا پایان ٢٢ سالگیم


 
comment نظرات ()
 
محمود
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
 

به نام آنکه محمود را این ریختی آفرید (۱) و در آن نشانه های فراوان است (۲) و ما به شما چشم ندادیم مگر برای دیدن نشانه های محمود (۳) و دولت نهم (۴) نه آن خاتمی سوسول (۵) و درحالیکه اسرائیل محو میشود (۶) همانا پس باید در ایران قحطی بیاید (۷) و برق هی برود (۸) و بنزین سهمیه ای باشد (۹) چونکه ثواب دارد (۱۰) ای کسانیکه هنوز به محمود ایمان نیاورده اید (۱۱) همانا بروید زودتر ایمان بیاورید (۱۲) که ما او را آفریدیم (۱۳) تا شما اینقدر مصیبت بکشید که در آن دنیا بار گناهانتان کم بشود (۱۴) ژ گ پ چ (۱۵) همانا که این چهار حرف در عربی نمیباشند (۱۶) ولی ما چون خدائیم حال میکنیم که بگوئیم (۱۷) و این اعجاز ماست (۱۸) همانطوریکه محمود (۱۹) و ما به شما مسکن دادیم (۲۰) تا محمود مشکلش را حل بکند (۲۱) و نعمتهای فراوان دادیم (۲۲) تا محمود برایتان جیره بندی بکند (۲۳) بلکه قدر نعمتهای ما را بیشتر بدانید (۲۴) خ (۲۵) و این حرف سرکاری بود (۲۶) همانطوریکه محمود هست (۲۷) و ما به شما گاز دادیم (۲۸) تا ترکمنستان آنرا قطع بنماید (۲۹) و کی فکرش را میکرد که اینطوری بشود (۳۰) جز محمود (۳۱) آیا نمی بینید (۳۲) که نفت سر سفره مردم است (۳۳) و جزایر تنبان (!) مال امارات (۳۴) همانگونه که خزر مال روسیه (۳۵) و "مال روسیه" مال مردم ایران (۳۶) و محمود برای آبرو حیثیت میجنگد (۳۷) چونکه ناپلئون گفته است هر کسی برای آنچه که ندارد میجنگد (۳۸) و نشانه های بسیار است (۳۹) پودر رختشوئی (۴۰) چای (۴۱) برنج (۴۲) روغن نباتی (۴۳) و کلاً هر آنچه که میشود خورد (۴۴) پس آیا شما نمی بینید (۴۵) که اینها سرطان زاست (۴۶) و باید نداشته باشید (۴۷) ولی لبنانیها باید داشته باشند (۴۸) و فلسطین هم همینطور (۴۹) همانگونه که قبلاً بوسنی هرزگووین داشت (۵۰) و چچن این گوش (۵۱) و چچن آن گوش (۵۲) که وقتی شما زیر بمب و موشک بودید (۵۳) پس اینها کدام گوری بودند که از شما حمایت نکردند (۵۴) ولی شما خودتان را برایشان جر میدهید (۵۵) چون شما خدا دارید ولی آنها ندارند (۵۶) همین محمود را میفرمایم (۵۷) که همه چیز به او مربوط است (۵۸) جز تورم و گرانی (۵۹) ولی ناراحت نباشید (۶۰) بروید بمیرید چون به شما پاداش زیاد میدهیم (۶۱) در بهشت (۶۲) که درخت هم دارد (۶۳) و به شما در بهشت روزی دو استکان چائی میدهیم (۶۴) مفتی (۶۵) و سه بشقاب برنج (۶۶) بازم مفتی (۶۷) و چسفیل فراوان (۶۸) که همان ذرت بو داده است (۶۹) که هرچی هست از محمود بو داده خیلی بهتر است (۷۰) پیف پیف (۷۱) کی اینو بهشت راه داده (۷۲) و ما فرمودیم تمام مردم ایران (۷۳) ولی اینکه ایرانی نیست (۷۴) خاک بر سر وطن فروشش بکنند الهی (۷۵) و همانا ما فقط حرف راست میزنیم (۷۶) همانطوریکه محمود (۷۷) همین (۷۸) دوباره پ ژ گ چ

 

با تشکر از برادر شهشهان که این سوره رو از وبلاگ ایشون دزدیدم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 
تاریخ گورستان انسانهایی است که ار تاریخ درس نمی گیرند.
هر نسلی خود را تاریخ ساز می پندارد و نسل بعدی به او میخندد.

 

 

 

٢٠ روز تا پایان ٢٢ سالگی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
 

شفق گلم....

عشقم...

قبول شدنت رو توی مرحله دوم المپیاد نجوم تبریک میگم...

امیدوارم همیشه موفق باشی...


 
comment نظرات ()
 
شازده کوجولو اپیزود21
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

 

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

برگرفته از سایت احمد شاملو


 
comment نظرات ()
 
مکتوب (پائولو کوییلو)
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 

استاد می گوید:

اگر در جاده رویاهایتان سفر می کنید، به آن متعهد باشید. هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود. بهانه ای مثل اینکه:خوب دقیقا این همان چیزی نیست که می خواستم." بذر شکست در همین جا نهفته است.

مسیر خود را بپیمایید. حتا اگر گام های شما نا مطمئن است، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید. اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد. اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید، هرگز از آنها رها نمی شوید.

شجاعانه با مسیر خود روبرو شوید، و از انتقاد دیگران نهراسید. و مهم تر از همه ، نگذارید با خود انتقادی فلج شوید.

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود. و با عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود. خداوند یار شجاعان است.


 
comment نظرات ()
 
ترور رییس جمهور
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 

خبر: یکی می خواسته آقای احمدی نژاد رو ترور کنه....

اینم لینکش

یا می خواستن بدزدنش...

آخه می دونید ایشون خادم ملت ایرانن. این از خدا بی خبرا که از این رییس جمهورا ندارن. می خوان ببرنش مملکن خودشون رییس جمهورش کنن. فکر کردن ما مردم مردیم و میذاریم!نیشخند


 
comment نظرات ()