شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱
 

بالاخره این امتحانا هم تموم شد... خوب یا بد...

زندگی با خوب و بد طی می شود

              صبح فروردین شب دی می شود


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
 

تولد وبلاگم مبارک

الان نشستم تمام وبلاگم رو خوندم...

دو سال گذشته...

چه روزای خوب و بدی گذشته...

وبلاگ من یه اتوبیوگرافی کامل از زندگی منه...

اما...

اگر جوینده یابنده است... ولی پاهای من خسته است.. من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست..

اینو دوست دارم...

یه سال و نیم پیش نوشتم

 

 

قصه باز هم قصه آدم و حواست. آدم ،آدم بود. اهل دنیا و سیاست و روزنامه. به عشق می خندید.طبیعی بود چون از سنگ و خاک سرشته بودندش. اما حوا را دوست می داشت.

حوا زن بود. به پاکی شبنم. اهل عشق بود و شعر. سیاست را نمی دانست. روزنامه نمی خواند. قصه ها می دانست... و آدم را می پرستید.

حوا هر روز هزاران بار قصه عشقش را بازگو می کرد. اما آدم با لبخندی به او می نگریست. حوا میخواست که آدم دوست داشتنش را فریاد کند. اما آدم لب فرو می بست... آدم باید دنیا را میساخت. دنیا او را می خواست. وقتش محدود بود و برای حوا نبود.

آدم بگو. بگو که دوستم داری. بگو که با من آرام می گیری. اما آدم باز هم نمی گفت. چرا؟ دوستش نداشت؟ یا اینکه از گفتن دوستت دارم ابا داشت؟ نمی دانم... آدم جدی بود. حوای من ،تو که می دانی دوستت دارم. چرا می خواهی بشنوی؟ حوا میخواست بشنود.اما آدم ،آدم بود. نمی گفت. که اگر می گفت به جنون متهم میشد. قصه ،قصه لیلی و مجنون میشد. اما آدم،آدم بود . جدی بود . اهل سیاست و روزنامه. از سنگ بود و خاک. و حوا از جسم و جان.... 

حوا آدم را می خواست. وجودش را. اما آدم سری بود با هزار سودا که اگر از آن حوا میشد، فرهادی میشد که آخر ،دنیا را روی سر خود میریزد. اما آدم آدم بود...

حوا اهل دل بود و آدم اهل گل. هر دو عاشق بودند. حوا از دل و آدم از عقل...

«لیلی زخم بر می داشت.... اما قصه ،قصه عشق مجنون بود»*

حوا ماند و ماند ... اما آدم همان بود که بود. این بار حوا برخاست... از سنگ شد. پوزخندی به دلش، به آدمش و به گذشته اش زد و رو برگرداند. رفت... دنبال سیاست و روزنامه و دنیا... رفت اما بدون آدم. لعنت به تو آدم .. لعنت به آدمیتت

نه از عشق گفت.. نه از درد.. نه از آدم...

 

**********

 

پی نوشت: منتظر سال دیگه ام!

 

 


 
comment نظرات ()
 
شهر هرت
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
 

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
امتحان!
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٤
 

خسته ام

خوابم میاد

امتحان دارم

٢٧ خرداد الکترونیک ٣

٢٨ خرداد سیستم کنترل خطی ساعت ٨/۵ و زبان تخصصی ساعت ١۴

٣٠ خرداد مدار منطقی و معماری کامپیوتر هر دو ساعت ۵/٨

یکی نیست به من بگه چرا موقع انتخاب واحد یه نگاه به برنامه امتحانا نکردی؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
داستانک: جردن و فرشته
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
 

-خانوم میتونم بپرسم مسیر آخر شما کجاست؟

-هرجایی که بتونم از دست شما راحت شم و دیگه دنبالم نیاین.

-پس لطف کنید شماره منو بگیرید تا دیگه نیام

-بمونید تو صف

...

٢٢ خرداد


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
 

 

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی
می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
سنگ‌پشت،‌ ناراضی ونگران بود.
پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست،
این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.
من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی .
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد.
زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.
و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتی‌ اگراندکی.
و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.
و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌
توپاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.
دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸
 

دیشب یه دوست خوب از قبرستان ظهیرالدوله برام نوشت...

جایی که خیلی ایز بزرگان و دراویش دفن شدن...

امروز من و پریسا و مهناز می خواستیم بریم بگریم. کافی شاپ مورد نظز بسته بود. جمشیدیه پر بود از گشت ارشاد و لباس های ما رنگی. نمی دونم یهو چی شد که رفتیم امامزاده قاسم. ٣ سال تو دربند دانشجو بودیم اما هیچ وقت نرفته بودم اونجا... رفتیم با قیافه هایی که اصلا به زیارت نمی خورد. زیارتکی کردیم و رفتیم شمع خریدیم و با کلی مسخره بازی و دعای یافتن شوهر!!!!! روشن کردیم... تازه نفری دوتا! نفری یه انگشتر و تسبیح هم خریدیم که بسیار مسخره است...و بعدش هم کلی خنده...

عجب رانندگی داره این پریسا...

بعدش یهو گفتیم بریم ظهیرالدوله..

آرامگاه فروغ فرخزاد، رهی معیری، ملک الشعرای بهار ، قمر الملوک وزریری، روح اله خالقی،  ایرج میرزا و.... و یه عالمه درویش... کاش منم یه روز اینجا دفن بشم... آرامش بی نظیری داره

نمی دونم این آرامشم ناشی از بخششه یا اون فضا... اما آرومم


 
comment نظرات ()
 
جاده
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸
 

آدما تو زندگیشون توی یه جاده حرکت می کنن...

گاهی جاده زندگی دوتا آدم با هم یکی میشه...

گاهی یکی سعی میکنه اون یکی رو بیاره تو جاده خودش به زور...

گاهی هم یه جاده می سازن وسط دو تا جاده و با هم راه میرن...

عجب دنیاییه....

 


 
comment نظرات ()
 
شبانه
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
 

مثل یه تخته سنگ شدم... نمی دونم جنسم از چیه. مرمر ، گرانیت ، .... اما می دونم که از سنگم. چون تنها سنگه که طاقت این ضربات رو داره...

پیکر تراش من ٢٢ ساله که مدام ضربه میزنه. بهم گفته که سنگی پیکره زیبایی می شه که طاقت ضربات تیشه رو داشته باشه... گاه این ضربات رو خودش می زنه ... گاه فرهاد کوه کن... و گاه و بی گاه خودم... 

چند صباحیه که از ضرباتش چنان از درد به خودم می پیچم که فراموش می کنم باید یه تندیس بشم... ولی بازهم می خندم... میگم بزن... ضربه کاری بزن... اونم می زنه.... هر ضربه منو به خودم نزدیک تر می کنه... اما.... گاهی بعضی از ضربه هاش قسمتی از وجودمو خرد می کنه....

نمی دونم این روزا و شبا رو چه جوری به هم وصل می کنم... نمی دونم چرا شبا تموم نمیشه و روزا شروع نمیشه... شایدم برعکس... نمی دونم چرا پلکام با هم آشتی نمی کنن....

اما می دونم که هر ضربه ای که به پیکر دیگه ای بزنم به همون نسبت هم پیکر تراشم به من میزنه...

خدایا یه هفته است داری چنان ضرباتی می زنی که پاک پاکم می کنی از گناه...  میدونم که تیشه رو به ریشه ام نمی زنی...

شب سنگینی بود... وحشتناک بود... تو چه صبری به من دادی؟...

کسی رو ببینم که همیشه از دیدنش می ترسیدم... چیزی رو ببینم که باورم نمیشد... رفتاری باهام بشه که سزاوارم نیست... 

ضربه محکمی بود... قسمتی از تندیس رو شکست... اما... حتما حکمتی داره ...

 

می بخشم... اما فراموش نمی کنم


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦
 

به جهان می آییم تا رویاها و آرمان هایمان را بجوییم. اغلب آنچه را که در دسترس مان هست، دست نیافتنی می کنیم. هنگامی که به اشتباه خود پی می بریم، احساس می کنیم وقت خود را تلف کرده ایم و در دور دست ها ،به جست و جوی همسایه مان رفته ایم. خود را به خاطر این اشتباه سرزنش می کنیم، به خاطر تلاش بی حاصل مان و به خاطر مشکلاتی که ایجاد کرده ایم.

استاد می گوید:

هرچند ممکن است گنجینه در خانه تان مدفون باشد، تنها هنگامی آن را می یابید که در جست و جوی آن به راه می افتید. اگر پطرس رنج انکار را تجربه نکرده بود ، رهبر کلیسا نمی شد. اگر پسر اسراف کار  همه چیز را ترک نگفته بود، پدرش برای او جشن نمی گرفت.

در زندگی ما چیز های مشخصی هست که مهری بر خود دارد که ی گوید:" تنها هنگامی قدر مرا میدانی که مرا از دست داده باشی... و دوباره مرا بازیابی." تلاش برای کوتاه کردن راه هیچ حاصلی ندارد.

 

مکتوب

پائولو کوئیلو


 
comment نظرات ()
 
سفر کوتاه بودو جانکاه...اما یگانه بود و هیچ کم نداشت... به جان منت پذیرم و حق گذ
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

نگاش کرد... یه کلاف هزار رنگ دستش بود..

گفت: ببافیمش؟ با هم؟

گفت: بافتن بلد نیستم...

گفت: تو بخواه. می تونیم...

شروع کردن دونه انداختن... توی یه مسیر صاف... دونه های آبی و صورتی راه راه....

رج اول رو سفید بافتن... با صداقت

به رج دوم رسیدن... گمش کرد... ترسید... دنبالش گشت.. پیداش کرد و باز هم بافتن.. به رنگ اولین رز... زرد و قرمز...

کنار هم بودن... می بافتن ومی بافتن... توی جاده عشقشون می رفتن و کلاف های سردر گم رنگ ها رو به دنبالشون می کشیدن...

سرخ رو بافتن... آبی آسمونو... قهوه ای کوه رو ... و سیاهی شب چشمانونو....

نفهمیدن چی شد... یهو یه دونه در رفت ...یه دونه سرمه ای رنگ... رفتش درستش کنه... یه دفه اون یکی هم ترسید... یه دونه دیگه در رفت... و دیگه درستش نکردن

یکی اومد کمکشون کنه و ...نه.... خراب تر شد.... دونه هایی بودن که از پی هم از زیر دستشون فرار می کردن ...

و اونا هم بی تفاوت می گذشتن... درستش نکردن ... وادامه دادن...

اونقدر رشته های بی پروا به دورش پیچیده بودن که یارای نفس کشیدن نداشت... ازش کمک خواست... نگاهش کرد... مطمئن بود به تنهایی از پسش بر میاد...

باور کن خواست اما نتونستمپ... کلاف سر در گم قصه اونا به هم گره می خورد و اوناا مبهوت گره هاش بودن....

اون قدر دونه های جا افتاده رو رها کردن که دیگه چیزی برای بافتن نموند....

گفتن دونه دونه ی دونه هاشونو پیدا کنن... اما تنها بد ترش کردن...

خسته شده بودن...... از بافتن های بی هدف...

معلوم نبود که کلاف زندگیشون لباسی میشه برای پوشیدن یا نه.... مدتی رهاش کردن... اما هر تکونی که می خوردن نفسشون رو می دزدید...

نتونستن.... شاید هم نخواستن....

امشب آخرین دونه ها رو بافتن به رنگ سرخ مربای توت فرنگی...  با طعم یه نگاه... و با سکوت چند قطره اشک.... 

و در آخر هر چی بافتن رو شکافتن...

حالا هر کدوم جدا جدا موندن با یه عالمه کلاف سر در گم... به هم نگاه کردن... ولی غرور هیچ کدوم اجازه نداد که دوباره دونه بندازن و شروع کنن... هر کدوم یه رنگی رو برداشتن تا تنهایی ببافن...

آبی آسمون مال من...زرد گل های یاس مال تو.... سفیداقاقیا همیشه مال من بود... سبز درختا مال تو... صورتی تمام گل ها مال من... قهوهای تموم کوه ها مال تو... رنگ گرم چای مال تو .. سفیدی برف همه کوه ها مال من...

کلاف سرمه ای گم شده.... انداختمش دور... دنبالش نگرد... خاطره اش رو هم دور ریختم...

حالا من و تو هر کدوم تنها می بافیم... با سفید شروع کردم.... با سفیدی کاغذ... تورو نمی دونم

این بار شکلات عشق تلخ نبود... شیرین بود... این بار رنگش سفید بود نه سرخ...

نمی دونم چرا جوهر سفیدم نمی نویسه... نمی دونم چرا دیگه لیوانای چای نمی خونن... مثل اینکه صداشونو فقط برای تو فریاد می زدن... نمی دونم چرا خوابم نمی بره... تو خوابیدی؟ عادت داشتم قبل از خواب شب بخیرت رو بشنوم... 

چقدر می ترسم....

نگام کردی... اما نگفتی بمون... گفتی برو... گفتی میگم برو اما از ته دلم نیست... منم رفتم...

دستمو نگرفتی و رفتم...

رفتم....

و ...

رفتی...

سفر کوتاه بودو جانکاه...

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت... به جان منت پذیرم و حق گذارم...

 


 
comment نظرات ()