شب نامه

هرگز به یک زن دروغ نگویید
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱
 
A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
 
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
You'll love the answer...
جواب زن خیلی جالب بود
The wife replied, "I did. They're in your fishing
box....."
 
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!
 

 
comment نظرات ()
 
شکلات
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
 
با یه شکلات شروع شد.
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من. من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم , سرشو بالا کرد. دید که منو می شناسه. خندیدم.
گفت : دوستیم؟
گفتم : دوست دوست.
گفت : تا کجا؟
گفتم : دوستی که تا نداره.
گفت : تا مرگ!
خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره.
گفت : باشه تا پس از مرگ!
گفتم : نه نه نه نه...تا نداره.
گفت : قبولتا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ .بازم با هم دوستیم ...تا بهشت تا جهنم. تا هر جا که باشه من و تو باهم دوستیم.
خندیدم گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار.اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا , اما من اصلا براش تا نمیذارم.
نگام کرد , نگاش کردم...باور نمی کرد.می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه, دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.
گفتم : باشه...تو بذار.
گفت : شکلات !هر بار که همدیگرو می بینیم...یه شکلات مال تو یکی مال من...باشه؟
گفتم : باشه.
هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم...دوست دوست. من تندی شکلاتمو باز می کردم , می ذاشتم تو دهنمو تند و تند می مکیدم.
می گفت : شکمو! تو دوست شکموی منی. و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچهء کوچولوی قشنگ.
می گفتم : بخورش!
می گفت : تموم می شه , میخوام تموم نشه , برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمی خورد.من همشو خورده بودم.
گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اونوقت چی کار می کنی؟
گفت : مواظبشون هستم.
می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم...
و من شکلاتمو می ذاشتم توی دهنمو می گفتم : نه نه نه نه ...تا نه! دوستی که تا نداره.
یک سال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بیست سالی شده . اون بزرگ شده منم بزرگ شدم . من همهء شکلاتامو خوردم , اون همهء شکلاتاشو نگه داشته.
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه.می خواد بره . بره اون دور دورا. می گه می رم اما زود برمی گردم.من که می دونم می ره و بر نمی گرده. یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : این برای خوردنه , یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش....اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت ....بادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش.هر دو تا رو خورد.
خندیدم....می دونستم دوستی من تا نداره...می دونستم دوستی اون تا داره , مثل همیشه...
خوب شد همهء شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده.
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه... -

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
 
دوستان توجه کنید...
روزای اولی که شروع به نوشتن این بلاگ کردم گفتم که اینجا جاییه که خودمو خالی می کنم.
گفتم نوشته هاش به هیچ کس ربطی نداره.
درسته تو مملکتی زندگی می کنیم که آزادی بیان و اندیشه نداریم. اما ادعاش رو که داریم.
تا جایی که می دونم این محیط مجازی مال منه! و تا جایی که می دونم هرگز از هیچ کس نخواستم بیاد و برام کامنت بذاره...
پس دوستان گرامی ( شمیم خانوم، دوست ناشناس سابق و امثال شما...) لطف کنید به این محیط مجازی وارد نشید و اگه وارد شدید دهنتون رو ببندید. چه توی این محیط مجازی و چه خارج از این محیط!
کامنت های شما رو پاک کردم! و از این به بعد هم کامنت ها با اجازه من نمایش داده میشن!
 
من یه دختر کوچولوی بی شعورم!(طبق گفته خودتون) عقل ندارم و حوصله جر و بحث هم ندارم!
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
 

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸
 

 
comment نظرات ()