ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان... جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز
چرا این روزا عشق و دوستی مثل شطرنج شده؟؟؟ باید حواست ثانیه به ثانیه به همه چیز باشه...اون قدر که مطمئن باشی نمی بازی...و اون قدر که مطمئن باشی حریفت تقلب نکنه! کلا زندگی پیچیده شده... گاهی می خوام اونقدر به حریفم اعتماد کنم که بذارم اون به جای منم بازی کنه... اون وقت منم حریفم رو نگاه می کردم و نگاه می کردم و نگاه می کردم... تا بازی تموم میشد!
به نظرت کی می برد؟ من یا اون؟
خدا گفت لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من که باید بسازیش..
شیطان گفت: یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنها که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت لیلی درد است . درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی است. خیالی است خوش.
خدا گفت : لیلی رفتن است. عبور ایت و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو رفتن در خود.
.خدا گفت :لیلی جست و جوست. لیلی نرسیدن است نداشتن و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است ، گرفت و تملک.
خدا گفت لیلی سخت است. دیر است و دور از دسترس.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستن از نوعی دیگر.
لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود. مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد
دوستت دارم
چون نان و نمک
دوستت دارم
چون گفتن شکر خدا زنده ام!
من چرا بلد نیستم یه خونه درختی نقاشی کنم؟؟؟
خیلی سخته با تمام وجودت احساس کنی داری دروغ می شنوی...
ندونی حتی در مورد چی...
اما دروغ های حساب شده و دقیق... از یه شبه که خیلی هنر کردی و یه اسم ازش می دونی...
اون موقع است که ذهنت می پره وسط و میگه آهای دختر اعتماد نکن....
و بعد ذهن بازیگوش و خلاقت شروع می کنه به داستان ساختن...
اینجاست که می بینی همه چی با هم دست به دست هم میده که هر داستان منفی ای که می سازس شواهدی برای تاییدش پیدا کنی....
اما دروغگوی قصه فکر همه چیو کرده... و تو باید بر اساس حست تصمیم بگیری!
احمقانه است بری بگی من این داستان ها رو ساختم و شواهدی براشون پیدا کردم...
اونم بهت می خنده میگه ذهن منفی باف و خلاقی داری! شایدم بگه نی نی حسود
کم کم می بینی داری از این همه ایجاد حساسیت کردن و به بازی گرفته شدن از جانبش خسته میشی... میگی می تونم بمونم... اما خسته شدم! خیلی خیلی زود...
و تو می مونی و یه احساس گنگ از ندونستن صداقت یا عدم صداقت طرفت همراه با یه عالمه حساسیت بی جا و احمقانه که فقط حرصت می گیره از اینکه چرا ایجاد شده و یه شخصیت جالب و آرومی که داره جاشو به یه بازیگر با نقاب میده!
انتخاب با خودته..
بمون و بشناس و بازی کن! یا مثل همیشه بترس جا بزن و فرار کن!