شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩
 

ای دست آويز بيگانه...

ای استعمارگر

ای مخل امنيت اجتماعی

آشوبگر

بيگانه

جاسوس

اراذل

اوباش

دانشجو!

روزت مبارک!

روز هواپيمايی هم مبارک

روز کودک و تلويزيون هم مبارک

(با يه روز تاخير)

(هر ۳ رو بايد به منم تبريک بگينا!)


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧
 

امروز يه مهمون عزيز داشتم. دلم براش خيلی تنگ شده بود. به زور دزديديمش!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
 

از مقامات بالا دستور رسیده که نوشته های وبلاگم رو پاک کنم.

حق با ایشونه

اما چون قانون عدم خود سانسوریه ، لذا خواهشمندم خودتون نخونید!


 
comment نظرات ()
 
تاج!
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
 

نمی دونم جریان چیه؟

دوگانگی؟ چند گانگی؟؟؟

آن که می خواهم نمی یابم وان که می یابم نمی خواهم؟!؟!؟

همه چیز خوبه... اما یه چیزی این وسط کمه....

چند وقت پیش یکی از دوستان یه کامنتی گذاسته بود تو مایه های این که « در من عشق جز در فامیل درجه یک و حیوانات و اشیا بین صفر تا هیچ متغیره» اول خندیدم. چون اون موقع حس می کردم بالاخره دارم عاشق میشم!!! فکر می کردم احساسم عشقه یا لااقل دوست داشتن! اما الان بعد از گذشتن چند روز و فراموشی شدیدا سریع فهمیدم یه خیال بوده نه یه احساس!!!  حالا می فهمم اون کامنت درست بوده

فکر کنم دارم بزرگ میشم. شاید هم دارم سنگی میشم! باز حس می کنم آدمای اطرافمو درست انتخاب نکردم. می ترسم اینم بشه جزء همون گذشته ای که ازش متنفرم....

الان واقع مشکلی ندارم... جز نبود یه حس....

توی کتاب دزیره خوندم که ناپلئون قبل از امپراطور شدنش میگه: تاج پادشاهی روی زمین افتاده. الان وقتشه که یکی خم بشه و تاج رو برداره! (ربطش به خودم مربوطه)

واقعا نبود این حس مشکل سازه؟؟؟ واقعا نیست! پس من چرا حسش می کنم؟ پس چرا دنبالش می گردم؟ چرا می خوام عاشق بشم؟ مگه عاشقی جز دردسر و اسارته؟ دلم خیلی وقته تنهاست. شاید بیشتر از اون یه سال ونیم که فکر می کنم.  شاید خیلی قبل از اون حس رو گم کرده بودم. گاهی حس می کنم که حتی هیچ وقت اون حس رو نداشتم. همیشه عادت بوده....

واقعا دلم تنهاست؟ واقعا دلم می خواد عاشق بشه؟؟؟؟

خسته شدم از منطق. از سبک سنگین کردن آدما با منطق و عقل.... می خوام دل به دریا بزنم.... اما اینجا تا چشم کار می کنه خشکیه....

چقدر چرند نوشتم! یکی نیست بگه بسه؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
 

روزای جالبی نيست

خدايا کاش من جای اون درد می کشيدم. می دونم طاقت آندوسکوپی و کولونوسکوپی رو نداره. ضعيف نيست اما نمی خوام....

خدايا می دونی که تنها کسيه که دارمش و از ته دلم دوستش دارم. می دونی که می پرستمش....

خدايا کمک کن خوب بشه... درد نکشه....

خدايا....


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱
 

آسمان چشم او آیینه کیست؟....آنکه چون آیینه با من روبرو بود...

درد و نفرین ، درد و نفرین بر سفر باد....سرنوشت این جدایی دست او بود....

"گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد... عاقبت دلهای ما را با غم هم آشنا کرد...

چهره اش آیینه کیست آنکه با من روبرو بود.....درد و نفرین بر سفر این گناه از ذست او بود

ای شکسته خاطر من....روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من.....نوبهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان.....سینه تاریک من....سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من .....قصه سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم .....گر تو را صد رنگ و بو بود

ای دلت خورشید خندان.....سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود

ای شکسته خاطر من.....روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من......نوبهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان......سینه تاریک من......سنگ قبر آرزو بود

 

 

دلم و عشقم لیاقت می خواد!


 
comment نظرات ()