دلم عجیب گرفته بود... بالاخره بارید... جای دل من....
امروز دقیقا یه سال شد که گریه نکردم. تو خودم ریختم اما نذاشتم چشمام بباره. بالاخره آسمون جای من بارید...
دیشب ۲ ساعت زیر بارون قدم زدم. بارون هرچی کینه تودلم بود رو شست... اما کاش خاطره هام رو هم می شست...
دیشب یه هم قدم ناشناس داشتم. ترجیح دادم ناشناس بمونه..... خاطره ای شد!!
امروز توی دانشگاه یه صحنه جالب دیدم. تو ذهنم حکش کردم... باید زودتر می فهمیدم. شاید ۲ ۳ ماه پیش!!! اما.......
و امشب هم کلی شیطونی کردم....
می ترسم باز اشتباه کنم....
نظرات ()امشب از عروسی مریم کوچولو اومدم. همبازی بچگی هام. حس غریب بزرگ شدن دارم. حس می کنم دیگه اون نی نی کوچولو نیست که وقتی می رفت عروسی تمام فکر و ذکرش دور شدن از مادرش و بازی با هم سن و سال هاش بود.. امروز مثل خانوم های با شخصیت کنار مامان نشسته بودم و به خانوم هایی که می اومدن برای پسراشون آمارم رو بگیرن نگاه می کردم... راستش اصلا از این حالت خوشحال نبودم... نمی تونم حسم رو توصیف کنم..
هفته پیش هم عروسی فریبرز بود.. اونم همبازیمون بود. باهم فیفا ۹۵ بازی می کردیم. وای که چه دورانی بود....
هفته قبلش هم نامزدی ساناز بود. ۱۱ سال هم کلاسی و هم مدرسه ای بودیم... فکر می کنم اینا دارن زود میرن...
هفته بعد هم نامزدی دختر عمه ام هستش...
دارم می ترسم. از بزرگ شدن. از عوض شدن دنیام... حس می کنم آدمای این دنیا رو دوست ندارم. خانومای بزک کرده ای که فکر و ذکرشون پیدا کردن دختر برای پسراشونه که خدای نکرده نترشن... برای من ازدواج یه بازیه.. یه قصه که فقط مال سیندرلا و پری دریاییه. من مال این دنیا نیستم... اما امشب دیدم منم کم کم دارم تو این دنیا حل میشم.
می ترسم....
می ترسم یه روز به خودم بیام و حلقه اسارتم رو تو دستام ببینم. می ترسم اسیر روزمرگی بشم. می ترسم رویاهامو فراموش کنم. می ترسم زندان بانم رو دوست نداشته باشم. یا اون منو دوست نداشته باشه. یا بخواد بهم خیانت کنه.... عشق رو دوست دارم. اما بدون اسارت....
می ترسم به خودم بیام ببینم یه بچه دارم دنبالم راه میره و بهم میگه مامان... وحشتناکه... نمی خوام...
آهای خانومای قلقلیه بزک کرده... واسه پسرای ترشیده تون یکی دیگه رو پیدا کنید... بذارید من تو دنیای اسباب بازس هام بمونم. تنهام بذارید
نظرات ()