وبلاگم یه ساله شد...
چقدر زود می گذره!
انگار مین دیروز بود که غصه بی هدفی داشتم...
یا همین دیروز بود که دچار روز مرگی شده بودم...
یا همین دیروز بود که به بن بست رسیده بودم...
یا همین دیروز بود که کنکور قبول شدم...
یا....
اما امروز همه چی بر وفق مراده...
جز شروع شدن امتحانا و درس خوندن تا روز چهاردهم تیر ماه....
نظرات ()دلم می خواست راجع به کردستان یه چیزای بنویسم. اما ذهنم جمع و جور نمیشه!
راستی اگه سفر نامه هام کسی رو ناراحت می کنه لطفا بهم بگین. هر جاش که مایلید رو حذف می کنم.
این یه بازیه جالبه:
http://www.forarforeningen.com/MultitaskingTest.htm
مربع قرمز رو باید با ماوس بگیرید و حرکت بدید. نباید با دیواره های سیاه یا اجرام متحرک برخورد کنه. اگه برخورد کنه می بازید. نوشته اگه ۱۸ ثانیه نگه دارید خوبه.
خلبان های امریکایی تا ۲ دقیقه هم نگه میدارند.
شاد و سرکار باشید
نظرات ()دوازدهم اردیبهشت ماه 1386
صبح بیدار شدم و شروع به پخت و پز کردم. برای اولین بار دلمه برگ مو درست کردم. یه قابلمه بزرگ!!! و یه مقدار هم کتلت که آخر سر به همه چیز شبیه شد تا کتلت. اما دلمهه بی نظیر شده بود (کی میگه ماست من ترشه؟) جای همگی خالی! و از اونجایی که بوی گوشت پخته شده یا در حال پختن حال منو به هم می زنه، تا شب حالم بد بود.! غذا پختنم ساعت 7 تموم شد.(سفر قشم برام درس عبرت شده. خوراکی کم برده بودم. خیلی بد بود!این دفعه جبران کردم) قرارمون ساعت 10 ترمینال آرژانتین بود.
وسط آشپزی داشتم آمار می گرفتم کی میاد و کی نمیاد! فکر کنم بهتره الان غر غر کنم:
1.آقای راد!!!!! آخه چرا نیومدین؟ جاتون خیلی خالی بود! راستی کجایید؟؟؟ خبری ازتون نیست!
2. آقای شهشهان: به چی می خندین آخه؟ من فقط اسمتونو نوشتم! چرا نیومدین؟ ببخشید یادم رفت که توی سفر آهار در مورد این قضیه بهتون غر غر کردم!
3.آقای سپنج: سپنج بابا مربا بده بابا! کجایید شما؟
4.روجیار: یادمه یه جایی بود! اس ام اس زدم گفت نمیاد.
5.خانم دکتر مقدسی: خبری ازتون نیست. دلمون تنگ شده آخه!
6.داداش کیوان می کشمت. یعنی می خواستم خفه ات کنم. اس ام اس زدم میگه نمیام. کلی خواهش و التماس و ...که بیا، قبول نکرد که نکرد! منم کلی حرصم گرفت! شب قبل از همه تو ترمینال آماده بود!!!!
از اونجایی که یه ماهه که از سفر گذشته و من تازه دارم می نویسم، و حافظه بلند مدتم م قاطی کرده(طفلکی حق داره، شده پر از مدار، اتصالی داره میده) ممکنه خیلی چیز ها رو جا بندازم! لطفا اگه یادتون بود بهم بگین!
هم سفرامون طبق معمول عالی بودن! 13 نفر بودیم:
آقای دزفولی (معرف حضور همه هستند، آخر سفر نامه غیبتشون رو می کنم! )
داداش کیوان! با دوربین و کوله اش ( اسم کوله اش مونسه!)
آقای مجید کابلی : بسیار خوش سفر و خوش اخلاق حیف که بار اول بود می دیدمشون. میگن آدما دیگران رو توی دیدار اول می شناسن. منم هر کس رو بار اول می بینم زیاد مردم آزاری نمی کنم!!! آقای کابلی انشاله بار بعد جبران می کنم!!!
آقای دزفولی: پسر عموی آقای دزفولی. خوش اخلاق و خنده رو
آقای احمد زاده: خوش اخلاق. با ذوق . و با وجود سنشون (که از ماها بیشتر بود) بسیار سرزنده
خانم دکتر رهبر: عشق من! این قدر این خانوم مهربون و مبادی آداب هستند که شدن الگو برای من. همسفر در قشم.
خانم تمیجی: بسیار مهربون. خوش سفر. (البته به صورت کتبی یا شفاهی حق شوخی بهم ندادن ، اما دایره المعارف ایشون حدود 20 تا لغت داره! کلا بسیار آروم و کم صحبت هستند. توی شیراز پارسال هم همسفر بودیم)
خانم نوشین فدایی: مهندس معماری. خوش اخلاق با اطلاعات و خوش سفر.
خانم مهرنگ فدایی: خانم دکتر مهربون. توی سفر قشم خیلی تعریفشون رو شنیده بودم. حالا دیدمشون.
خانم ساعده سلطان محمد. خانم دکترخیلی مهربون. که این دفعه حالشون خوب نبود. مینی بود زده شده بودند(یه چیزی مثل دریا زدگی)
نیوشای عزیز اهل کرمانشاه. تور لیدر با اطلاعات. خوش سفر و خوش اخلاق. خیلی ازش خوشم اومد. ولی حدود 10 سال جوون تر به نظر می رسید!
خودم. شبنم کیوانیان. خوش سفر؟!؟!؟!. کمی شیطون. گاهی اوقات بد اخلاق. گاهی اوقات هم جغجغه!!!! خدا نکنه به کسی (کسانی) گیر بدم که اذیتشون کنم! (البته تمام کسانی که اذیت می کنم یا باهاشون شوخی می کنم خیلی دوستشون دارم! فقط نمی دونم چرا این سفر نامه رو دارم با کمی ترس و لرز می نویسم! می ترسم زیاد شوخی کنم!)
ساعت 10 شب راه افتادیم. این اتوبوسه هی می پیچید. مگه گذاشت بخوابم؟! زورکی یکی دو ساعتی خوابیدم.
راستی این سفر اولین سفری بود که پسر جدیدم (دوربینم) رو با خودم می بردم. قبل از سفر دیدم دوربین ندارم. خب من چه جوری بدون دوربین برم سفر؟ لذت سفر به عکاسی کردنشه!!!! رفتم پسرم رو خریدم. راستی به زودی یه فوتو بلاگ باز می کنم و عکسام رو میذارم توش. و از اونجایی که این دوربینه هم خیلی برام عزیزه چون فقط نصف پول رو داشتم. و نیاز شدیدی هم به خید دور بین. بابا بزرگ نصف بقیه پول رو داد و به زور قرار شد که هر ماه یه مبلغی رو بهش برگردونم. ولی عجب لجبازیه. این دفعه به زور پولو بهش دادم و گفتم حرف زدید باید قبولش کنید. مجبور شدن اما همون موقع رفتن یه هدیه باهاش برام خریدن. احتمالا تا 9 ماه دیگه هم هر دفعه این جنگ رو داریم.! اما کارشون خیلی به موقع بود. چون دارم کم کم حس استقلال می کنم. چون از بابا پول نگرفتم! این هم دارم با جمع کردن پول تو جیبی هام پس میدم!
یه گردنه ای بود، فکر کنم اسمش اسد آباد بود. اتوبوسه رو انگار دنبالش کرده بودند. با چنان سرعتی می رفت که فکر می کرد هواپیماست و الان می تونه پرواز کنه!
پنج شنبه 13 اردیبهشت 1386
صبح حدود 7 رسیدیم کرمانشاه. ترمینال کرمانشاه کلی کوچولو بود. نسبت به ترمینال تهران البته. صبحانه رو توی رستوران تو ترمینال خوردیم. اونجا بود که من کوله م رو باز کردم تا صبحانه خودم رو بخورم! راستی حدود 6/5 کوله من خوراکی بود که خالی برگشت. در کوله که باز شد...... خدای من..... آب دلمه و روغن کتلت ریخته بود توی کوله. دونه دونه (نگاه تو منو میخونه) تمام وسایلم رو در آوردم و با دستمال کاغذی تمیزشون کردم. خیلی ناراحت کننده بود. دلمه گلم دست گل به آب داده بود! اینقدر از این دلمهه تعریف می کنم که آخر سر به خطر همین رژیمم رو بشکنم!
صبحانه رو خوردیم و رفتیم طاق بستان. نیم ساعت زود رسیدیم و در رو برامون باز نکردن! ما هم ضایع شدیم. یه کم دورشو دیدیم. یه عکس یادگاری هم کنار اون درخته توی طاق بستان انداختیم. نیوشا می گفت قبلنا یه کفاش توی اون کفاشی داشت. ساعت7:45 بود که آقای اله ویسی اومد.
آقای اله ویسی یه مینی بوس دارن. پارسال که رفته بودیم کردستان هم با ایشون هم سفر بودیم. فکر کنم معلم مدرسه هستن(اینو از پارسال یادمه، درست میگم؟) کرد هستن و توی سنندج پایین آبیدر زندگی می کنن. هر روز صبح تا بالای (فکر کنم قله داره) آبیدر می دون. خیلی خوش ذوق هم هستن. تا حالا هم 15 بار قله دماوند رو زدن. در مورد هر جای کردستان که بخوایم اطلاعات دارن. تقریبا همه کوه و دشت هاشو حفظن.
اومدن دنبالمون و ما راه افتادیم سمت پاوه. توی راه توی یه شهری بودیم که اسمشو یادم نیست. یه سرای داشت. یه چیزی تو مایه های پارک. پیاده شدیم عکس انداختیم و اونجا رو دیدیم. متوجه یه عالمه مینی بوس شدیم. آقای اله ویسی گفتن که فردا مراسم پیر شالیاره. توضیحات پیر شالیار:
میگن این آخرین پیر زرتشتی بوده که مسلمون شده. سالی دوبار براش جشن می گیرن. که یکیش جشن ازدواجشه و دیگری جشن تولدشه. (کرد ها کلا مردمان شادی هستن) جشن تولدش 45 روز قبل از نوروز و جشن ازدواجش 45 روز بعد از نوروزه! یعنی روز 14 اردیبهشت ( که فردا می شد) ما هم کاملا به طور اتفاقی و بی خبر به این جشن می رسیدیم!!! مقبره پیر شالیار نزدیک روستای اورامان تخت است!
حدود 8:15 بود که به غار قوری قلعه رسیدیم. تو مسیر کرمانشاه و پاوه. این غار توی روستایی بود به همین نام. میگن بزرگترین غار آبی آسیاست. نمیدونم چرا یه بروشور از اونجا نخریدم. ازش خوشم اومد. ولی راستش من کلا از محیط غار می ترسم. نمی دونم چرا اما حس بدی بهم دست میده! یه کم هم از آب غار خوردم! البته از آبی که داشت می چکید ها! بالاخره هم اون دو تا کلمه سخت (استلاکمیت و استکلاکتیت ) رو یاد گرفتم! تقریبا هر غاری که رفتیم یه بار اینا رو از آقای دزفولی پرسیدم! این دفعه دیگه یاد گرفتم! جای تمیزی بود. (سرویس های تمیزی هم داشت!) و صحنه های قشنگی هم داشت. بعضی از هم سفر ها از دست فروش های جلوی در غار سی دی رقص و آهنگ کردی خریدن! نمی دونم چرا نخریدم. اما بعدش پشیمون شدم! من نمی دونم چی کار باید بکنم. نمی خرم اینجوری پشیمون میشم. می خرم آخر سر می بینم پول خیلی زیادی رو برای خریدای الکی دادم ! (جدیدا خسیس شدم! آخه باید پول دوربین رو خودم جمع کنم!)
به سمت پاوه راه افتادیم و از یک مسیری به بعد رو توی جاده های خاکی حرکت کردیم...
واقعا نمی دونم چه جوری باید این مسیر رو تعریف کنم. یه جاده پر پیچ و خم و جنگلی که تا حالا نمونه اش رو هیچ جا ندیدم. البته جاده جنگلی نبود. دشت های سبز و خوشرنگ. پر از گل های زرد و زیبا. اون روز چند بار نم نم ظریفی از بارون داشتیم. صحنه ها اونقدر رویایی بود که من محو محو بودم. مثل عاشقا! یعنی با هر ذره از این زیبایی دلم هم می رفت.
جاده سنگلاخی و سختی بود. و واقعا کمرم رو اذیت می کرد. ولی از اونجایی که دیگه سوسول نیستم به دردش توجه نکردم. همین تکون های توی راه هم آرامش بخش بود. نمی دونم چرا هر سفری که میرم دلم نمیاد برگردم. الان هم وقتی اون صحنه ها ، اون هوا و حس اون موقع یادم می افته دلم می خواد زمان به عقب برگرده و بتونم چند لحظه دیگه توی همون مینی بوس و با همون شرایط باشم. دارم مثل آدم هایی حرف می زنم که پیر شدن و آرزوی جوونی دارن!!!
تمام این مدت در کنار رودخانه سیروان حرکت می کردیم. بعضی جاها پیاده می شدیم و مینی بوس دنبالمون می اومد. فقط می تونم بگم بی نظیر و تکرار نشدنی بود. تا رسیدیم به یه آبشار. یه کم اونور تر از آبشار یه ده خیلی خیلی کوچولو بود به نام "نو" (با لهجه کردی بخونید now) یه رستوران (!) کوچولو داشت. کباب گرفتیم. منم غذاهام رو در آوردم تا بارم رو سبک کنم! عجب دلمه ای بود! البته شاید به نظر بقیه این قدر خوش مزه نباشه. اما به نظر خودم که سابقه آشپزیم رو می دونم خیلی عالی بود و به ذائقه خودم از دلمه های مامان بزرگم هم خوشمزه تر بود! البته مامان و باب هم همینو میگن (سوسکه رو یادتونه از دیوار بالا می رفت؟) (شانس من همون شب مامان اینا مهمون بودن و دختر میزبان یه دلمه خام و بدمزه درست کرده بوده! مامان اینا کلی قدر دلمه منو دونستن) و البته او کتلت فاجعه که خیلی بد مزه بود. اینا رو تقسیم کردم و با سیاست خاصی همه رو مجبور کردم از دلمه ام تعریف کنن!!!!!!!!! (بچه پر رو شدم!) نیوشا هم کتلت آورده بود. واقعا خوشمزه بود. خجالت کشیدم که کتلت سوخته و بد مزه و وا رفته و شل و ول خودم رو رو کردم! خلاصه غذا رو خوردیم و چایی رو روش. داداش کیوانم هم لطف کرد و بهم کمک کرد ظرف های غذام رو شست.(عکس دارم ازش تو این حال!) بعد هم پیاده توی جاده شروع به حرکت کردیم (آقای اله ویسی می خواستن نیم ساعت بخوابن) . عجب هوایی بود. واااااااااااااااای . می خوام!
یه کم که راه رفتیم آقای دزفولی و آقای اله ویسی با مینی بوس اومدن و ما رو تک تک سوار کردن. این کار دو بار دیگه هم در طول این سفر تکرار شد. جالب بود. برای اینکه بتونیم صحنه های بیشتری رو خارج از مینی بوس ببینیم باید تند تند عکس می گرفتیم و سریع راه می رفتیم. توی همین مسیر هم آقای اله ویسی فیلم کنسرت سیمابینا رو توی آلمان گذاشتن. ما هم کلی کیف کردیم. (کسی این فیلم رو داره؟ من میخوام) یه کمی که رفتیم رسیدیم به یه پل عجیب. این پل (روی رودخونه دیگه) دو تا سیم کلفت آهنی به عنوان دسته داشت. و پند تا چوب نا مطمئن هم زیرش بود. زیر پامون هم رودخونه بود با سرعت زیاد! یه چند دقیقه اونجا نگه داشتن برای دیدن پل. اول کیوان رفت و تا نسبتا وسط پل جلو رفت. (مثل کارتون شرک1 که یه پل وحشتناک روی آتش داشت! اینم یه همچین پلی بود با این تفاوت که دو تا پامون کنار هم روی پل جا نمیشد! بعد از داداش کیوان ، آقای کابلی رفتن و بعدش من! تا نصف پل رو رفتم و برگشتم!(البته آقای دزفولی گفتن بسه دیگه برگردم! وگرنه خون کاشونی من میگفت تا تهش برو!!!!!) بعد هم رفتیم سمت اورامان تخت. توی راه دم یه قهوه خونه بغل یه روستا توقف کردیم. چایی خوشمزه ای خوردیم. یه آبشار کوچیک هم اونجا بود که 2 جفت دختر و پسر با لباس کردی اومدن دم آبشار عکس بندازن. منم از فرصت سو استفاده کردم و با اجازشون ازشون عکس گرفتم. دیدین لباس هایی که کرد ها توی مزارع و کوچه و خیابون می پوشن چقدرخوشگل و خوش دوخت و خوشرنگه؟؟؟؟ حالا تصور کنید که اینا همون موقع داشتن از عروسی می اومدن!! لباس های خوشگلشون رو پوشیده بودن. یکی از دخترا لباس قرمز و اون یکی آبی فیروز ای پوشیده بود. کرد ها هم که به ذات خوشگل هستن. کاش من کرد بودم!
قبل از اورامان تخت رفتیم پیر شالیار. یه امامزاده مانند، پر از دخیل. ماها وقتی دخیل می بندیم یه نخ می بندیم. اینجا ملت روسری و ملافه و پتو گره زده بودن. یه شبه غاری هم داشت که توش ملت می نشستن برای چله نشینی. و دو جور هم فال می گرفتن. یکی اینکه سنگ رو به یه قسمت از دیوار غار می کشیدن، اگه سنگ وایستاد آرزوشون برآورده میشه. و دیگه اینکه روی سنگی که جلوی غار بود 40 تا دونه سنگریزه گذاشته بودن. این 40 تا رو با دست به دو قسمت تقسیم می کردیم و یکی از دسته ها رو میشماردیم. اگه زوج میشد آرزومون برآورده میشد. تا سه بار هم می تونستیم این کارو کنیم!در ضمن مثل اینکه فقط آرزوهای دو نفری قبل بود. یعنی باید می گفتی بهش می رسم یا نمی رسم! خب منم باید برای کی می گرفتم؟؟ فقط پرسیدم بهش می رسم یا نه؟ این که به کی و ... رو خود پیر شالیار باید انتخاب میکرد و حتمالات رو در نظر می گرفت و نظر میداد! و از اونجایی که خدا هم میدونه من شوهر بکن نیستم که نیستم همه اش فرد اومد. کلی حال کردم! توجه توجه: برای داداش کیوان زوج اومد. باید بگردیم دنبال زن داداش! راستی یه دختری به نام اُوین هم اونجا بود. خودش کارناس جامعه شناسی بود و شوهرش پزشکی که طرحش رو تو کردستان میگذروند. اینا رو اون بهمون گفت و ما رو گذاشت سر کار. مثل همه دخترای کرد خوشگل بود.
از پیر شالیار تا اورامان تخت چند دقیقه راه بود که پیاده رفتیم و اونجا هم عکاسی کردیم.
راستی یه نکته جالبی که توی کردستان دیدم رواج قاچاق بود. وانت نیسان ها خیلی عادی از جلوی مردم رد میشدن و فقط برای رد نشدن از جلوی پاسگاه جاده ها رو دور می زدند. از ایران بنزین می بردن و از عراق چای ، عطر ، مشروبات الکلی و... می آوردن. برام خیلی جالب بود کارشون و اینکه اصلا هیچ جوری هم حریفشون نمیشدن. و در ضمن پلیس ها اونجا تا دندون مسلح بودن!!!
روستای قشنگ اورامان تخت رو هم دیدیم. روستای جالبی بود. حیات هر خونه پشت بام خونه پایینی بود (میگن ماسوله هم همین جوریه. اما من هنوز نرفتم) در ضمن برای ساختن خونه های این روستا از هیچ ملاتی استفاده نمی کنن. سنگ ها رو روی هم می چینن. روستای جالبی بود.. یه پمپ بنزین داشت که سر بنزین زدنش دعوا بود! نمی دونم چرا! و این ویگیل های بنزین (اسمشو نمی دونم همین هایی که توی پمپ بنزین ها هست و از شلنگش بنزین می زنن) رو توی یه اتاق زندانی کرده بودن!!! مثل این بود که بنزین اونجا جیره بندی بود. چون برای هر کس یه مقدار مشخص و ثابتی بنزین می زدن!
دیگه کم کم خسته شده بودم. و هوا هم داشت تاریک میشد. از آخرین صحنه ها استفاده کردم برای عکاسی. از اورامان تخت به بعد جاده خاکی بود. توی این مدت آقای دزفولی یه رای گیری کوچک برای برنامه فردا کردن. که کیا میخوان بیان مراسم پیر شالیار و کیا میخوان شهر مریوان رو بگردن؟ 5 نفر میخواستیم بر گردیم پیر شالیار که البته تا آخر شب همه جز من پشیمون شدن! منم که این وسط نمی تونستم تنها برم! البته فرداش می گفتن خیلی شلوغ بوده و اگه می خواستم برم به برنامه نمی رسیدم!
توی راه یه کم آهنگ خوندیم(آقای کابلی متن بعضی از آهنگ ها رو تغییر میدادن!حالا من نمیگم چه تغییری میدادن! از خودشون بپرسید) و یه کم هم از دوران بچگی گفتیم. من از همه کوچولوتر بودم باز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من مال نسل دوقلو ها و فوتبالیست ها و پرین و حنا دختری در مزرعه و ... بودم. و بقیه همه مال نسل زبل خان و هادی هدی و .... من احساس کوچولویی کردم!
رسیدیم مریوان. همه خسته و کوفته رفتیم مهمان سرای جهانگردی مریوان. کنار دریاچه زریوار. من و خانم دکتر رهبر و خانم تمیجی توی یه اتاق بودیم. شب زود زود بعد از خوردن شام خوابیدیم. فکر کنم انرژی زیادی از من رفته بود چون خیلی شام خوردم.
جمعه 14 اردیبهشت 1386
صبح زود بیدار شدیم و توی هتل صبحانه خوردیم. و رفتیم کنار دریاچه و قایق کرایه کردیم. قایق پدالی. تو هر قایق 4 نفر می نشستن. من و ساعده و خانم دکتر رهبر و آقای کابلی توی یه قایق نشستیم. کلی دور زدیم. حدود 45 دقیقه. عجب زیبایی ای داره این دریاچه زریوار. خیلی دوستش دارم. (آقای دزفولی میخوان یه برنامه شنا در طول زریوار بذارن. من که پایه ام!) پدال زدیم و لذت بردیم. توی راه یه اس ام اس بای آقای کابلی اومد که من خیلی ازش خوشم اومد: غیر ممکن ها را انجام دادن نوعی لذت بردن است.
پیاده شدیم. یه آقاهه داشت کردی می رقصید کنار دریاچه. ما هم رفتیم و یاد گرفتیم. وقتی این آهنگ های کردی رو میذارن، آدم نا خود آگاه رقصش می گیره. حالا ببینین یه آدمی مثل من که با شنیدن یه آهنگ اصولا در حال چرخیدنه وقتی توی خیابون چنین آهنگهایی رو بشنوه چه زجری می کشه تا خودشو کنترل کنه!
رفتیم وسایل رو جمع کردیم و اه افتادیم به سمت بازار مریوان. منم 3 4 تا سی دی رقص کردی خریدم. و یه کم شکلات. (توی مریوان شکلات خیلی ارزونه. و البته لوازم آرایش که بینشون اصل هم پیدا میشه) هنوز بازار ها یادم مونده بود. این چند روز هم عجیب هوس کلانه (نون محلی کردی که لاش سبزی های کوهی و پیازچه می ریزن) کرده بودم. توی مریوان خریدیم و خوردیم. منم 5 تا خریدم آوردم تهران. ولی توی تهران اصلا به اون خوبی نشده بود! کلی هم کره کرمانشاهی بهش زدما! از بازار خرید هم کردیم. (من و ساعده هم که کارنامه مون خراب بود!، راستی تو این یه مورد کارنامه من خیلی خرابه. نمونه اش کردستان پارسال که برای خریدن پارچ کردی کلی همه رو معطل کردم و البته قشم که خوشبختانه تنها نبودم!عجب کفش های خوشگلی خریدم. دارم شرمنده میشم! اما این دفعه رو سفید شدم و به موقع رسیدم تو مینی بوس) از مریوان به سمت سنندج راه افتادیم. و برای ساعت 3 بلیط خریدیم. هر یکی دو ساعت از سسندج به تهران اتوبوس میره. ما هم باید می دونستیم که کی می رسیم سسندج که بلیط بخریم. آقای اله ویسی زنگ زدن به دوستشن و ایشون برای ما بلیط تهیه کردن. توی راه توی روستای نگل توقف کردیم تا قرآن رو ببینیم. این قران یکی از اون 4 تایی هستش که حضرت محمد به 4 جای دنیا می فرسته تا دین اسلام رو تبلیغ کنه. ین قرآن تا حالا 3 بار دزدیده شده و هر بار به طور معجزه آسایی برگشته!!!!!! قرآن رو دیدیم و راه افتادیم.
توی راه دشت هایی بود پر از شقایق و گل های زرد و سفید. هر چی به آقای دزفولی التماس می کردیم بایسته تا عکس بگیریم، قبول نمیکردن. داداش کیوان هی می گفت میخواد بره پلنگ بزه (بره دستشویی) من می گفتم دلم درد می کنه . ساعده هم که شب قبلش ماشین زده (یه چیزی مثل دریا زده) شده بود هم بهانه بود که دوباره حالش بده و باید بایستیم چند دقیقه. آخر سر یه جا به مدت 5 دقیقه وایستادیم و ما هم هی عکس گرفتیم. دیگه هم هر چی گفتیم آقای دزفولی توقف نکردن. می خواستیم توی ترمینال نهار بخوریم که نرسیدیم. مماس با اتوبوس رسیدیم ترمینال و آقای دزفولی سریعا مقداری نون و کالباس خریدن و توی اتوبوس تقسیمشون کردن و خوردیم.
توی اتوبوس این شاگرد خنگ راننده پدر ما رو در آورد. ما 2 تا صندلی اضافه گرفته بودیم. این هی می اومد و می گفت اینجا جای کیه....؟ میخواست مسافر توی راه سوار کنه. اعصاب آقای دزفولی رو خورد کرده بود!
برگشتنه یه مقدار از خوراکی هامون اضافهخ اومده بود که همه رو خوردیم. این دستگاه آب سرد و گرم اتوبوس(اسم این هم بلد نیستم) خراب شده بود.آب داغ نداشت من یه دکمه ای رو زدم نمیدونم هی چرا دماش می رفت بالا! گفتم سوخت! اما نسوخت! کلی خندیدیم!.کلی هوس چای کرده بودم. داداش کیوان یه لیوان چایی گرفت و 4 ،5 نفری خوردیمش! نصفه شب رسیدیم تهران ... باز هم تهران....
نظرات ()
نظرات ()دلم از مرگ بیزار است...
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است...
ولی آندم که ز اندوهان روان زندگی تار است...
ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است،
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته آزادگی این است.
می خوام یه قصه بگم...اما...
این بار قصه از آرش نیست.. فقط آرش بود که به جان خدمت گذار باغ آتش بود..
آره ، دیگه آرشی در کار نیست....
این بار هم جنگ ایران و توران نیست... جنگ ایرانه و ایران... جنگ باور ها
این بار تورانی ها نمیگن :
آخرین فرمان، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
این بار ایرانی ها میگن:
قانون اینه؛ اگه نمی خوای برو دور از مرز.. دور از مرزی که یه روز آرش با پرواز تیرش تعیین کرد...
قصه ها اینجاست؛ همه هم می دونیم... اما!!!
.jpg)
مادرم میگن: یه زمانی اگه کسی بهمون متلک میگفت؛ تمام محله فردین می شدن و با اون آدم برخورد می کردن... یه زمانی اگه کسی بد نگاه می کرد ، حکم ناموس تمام مردا رو پیدا می کردی... یه زمانی...
اما انقلاب شد... اوایلش به زور روسری سرت می کردن و بعد رژلبت رو با تیغ پاک می کردن..و الان ...
مردامون هم غیرت رو دارن.. اما نوعش رو عوض کردن. به جای اینکه به متعارض شکایت کنند ،میگن زنه مشکل داشته.. حتما یه کرمی ریخته...
تا یه زن طلاق می گیره ، میگن مشکل از زنه بوده.. تا دختره پسره رو ول می کنه ، میگن حتما دختره باکره نبوده یا اینکه حواسش جای دیگه بوده.. تا دختر اعتراضی می کنه ، میگن بسوز و بساز... اما وقتی پای مردای پاک و با غیرت میاد وسط و وقتی مچشون باز میشه.......
یعنی یکی از همین مردای مدعی غیرت اونجا نبود که جلوی این برخورد رو بگیره؟؟؟
مثل اینکه این بار زن ها تنها موندن!
باز هم زنها تنها موندن...
باز هم تنها....
روز بدنامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بند های بنگی پیچان؛
عشق در بیماری دلمردگی بیجان.
.
.
.
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پربار.
گرمرو آزادگان در بند؛
روسپی نامردمان در کار...
.
.
.
متاسفم...
این دفعه نباید منتظر آرش باشیم...
آرش اومد و رفت. تموم شد
آری آری جان خود در تیر کرد آرش.
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش.
.
.
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه البرز،
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ
می کند شان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛ می دهد امید،
می نماید راه..
قصه اش مونده...
اما خودش رفته.. غیرتش هم از دل آدما رفته!
درد نامه رو گفتیم... ببینید اینا رو:
زنان ایران، علی آزادگان
ببخشید که بازی خونین شد، مسیح علی نژاد
طرح ناامني اجتماعي ؛ سهام بورقاني
انسان گرگ انسان است؛ مريم شباني
ما كجا زندگي؛ فهيمه خضر حيدري
حاكميت وحشت ؛ محمد جواد روح
از ايران خسته شدم ؛ ميترا خلعتبري
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش ؛ محمد يزدان پناه
ما محصول استبداديم؛ حميد مافي
ظالم يا مظلوم ، كدام مقصرند؟ روزبه مير ابراهيمي
از توحش بيزارم ؛ جمهور
هنوز ايران ، هنوز توحش ؛ مسعود رفيعي
هفت تير بوي خون مي داد ؛ سعيد پور حيدر
شخصيت انسانها ؛ امير عليزاده
پاي لب گور انسانيت ؛امير همايون پاكبين
از بدحجابي تا صورت خونين، يك تار مو فاصله هست؛ مژگان جمشيدي
شرم باد بر من و تو ؛ سيامك قاسمي
خون بازي ؛ میرا
اسلام طالباني ؛ حنيف مزروعي
نقاب انسانيت بر چه پيكري ؛ سميك
وحشي، وحشي تر، وحشي ترين ؛ درون و برون
يك وبلاگ انگليسي ؛ كمانگير
امنيت خونين ؛ مرجان نمازي
جمهوري وحشت ؛فرهمند علي پور
فاجعه هفت تير ؛ سرزمين من
دستاورد مهرورزي ؛ داود روشني
مردم از مرد بد نامردم ؛ احسان مهرابي
ذبح انسانیت ؛ فزيد مدرسي
رافت اسلامي را عشق است ؛ شهر من
مهرورزی مدل جدید ؛ نيك آهنگ كوثر
از دیو دد مللولم ُ انسانم آرزوست ؛ قم امروز
شما موفق شده ايد ، من ترسيده ام ؛ رضا سيدي
از ماست كه بر ماست ؛ روشنك
ساده نيست ؛ پرستو دو كوهكي
انسانيت قرباني امنيت ؛ اميد ايران مهر
ما ايراني ها تا خون نبينيم ؛ آزادي براي مردم
از اندوه بمیرید ؛ حمزه غالبي
جناب سروان فقط انسان باش ؛ سرزمين رويايي
درمان چیست؟
راوی نباشیم
بازی کنیم
نظرات ()