dar zir,matlabe tohin amiz e webloge Masoud e Dehnamaki nebat be Ezat e Ebrahimnejad-az daneshjuyane koshte shode dar vaghe'eye 18 Tr-va pasokh e khanevadeye zir ra miBnid:
چه کسی بهانه برای ازرونق انداختن نقد حاکمان ایجاد کرد تا اصلاح طلبی معادل ترسو بودن و ضعف تعبیر شود و تصویر مصلحی چون محمدخاتمی به کاریکاتور محمدچاخان مبدل شود. تا چه گورا ها زنده شوند و بیایند وفحش بردرو دیوار بنویسند. یا مثلا چه کسی عزت ابراهیم نژاد را از خواب بیدارکرد و گفت :جای خواب مفت گیر آوردی..بیا عوض اینهمه مفت خوری بجنگ!...."......اگر می دانستم نام آن کسی را که برای جای خواب ابراهیم نژاد ، مرگش را به عوض می خواست میرفتم و یقه اش را می گرفتم. ابراهیم نژاد یک شاعر بود. قراربود که دست ما را هم به سیدعلی صالحی برساند که فرصت نداد مرگ. خانواده اش چکارمی کنند الان؟ از طبقه فرودست جامعه. درشهر پلدختر لرستان. که از طریق ساختن میل باستانی و چماق امرار معاش می کردند. با درآمدی حداکثر ماهی صدهزارتومان. شیرین خانم عبادی شاید نوبلش را مدیون وکالت مرگ عزت باشد. اما بعد از جایزه چندمیلیون تومان از آن پول یک میلیارد تومانی را هم از خانواده ابراهیم نژاد دریغ داشت. تا در مرگ تدریجی نلولند. اما کسی مگر از شیرین خانم می تواند چنین طلبی کند؟ اهداف صلح آمیز پس از دست برود؟
(http://dehnamaki.blogfa.com/post-261.aspx)
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا
يا گرفته است هنوز
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه ين سخت سياه
آنچنان نزديک است
که چو برمي کشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همين يک قدمي مي ماند
کورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است
نفسم مي گيرد
که هوا هم اينجا زنداني است
به نام آنکه آزادی را از ایران گرفت
ترازوی عدالت انگار هیچگاه به موازنه نخواهد ایستاد
آقای مسعود دهنمکی مطمئن باش خدا از سلطان محمود بزرگتر است.
آقای مسعود دهنمکی انگار دیگر چماقی در دستتان نمی بینیم و گویا قلم را به دست گرفته ایید و با لبخند خوش و حجب و حیا بر صحنه یکتای هنرمندیتان می تازید.
مسعود خان بر طبلی که می کوبی ، اگر خوب نگاه کنی ،طیل توخالیست.خوب به اطراف و اطرافیانت نگاه کن خوب به گذشته و حالت نگاه کن ،اگر خوب نگاه کنی هنوز چماق را می بینی که در رعشه انگشتانت باز بی تابی می کند که بر سر کسی فرود اید،در شرایط مختلف چماق را به حالتهای مختلف بر سر مردم فرو می آوری ،اما این بار با نوشته هایت.
آقای مسعود ده نمکی در 18 تیر 1378 بی رحمانه و با چماقت بر عزت ابراهیم نژاد و دانشجویان بی پناه در خواب راندی و همه را با این کارت مات و مبهوت بر جای خود نشاندی،باور کن،باور کن که این چماقت که این دفعه با نوشته ات بر خانواده ما وارد کردی از آن ضربات چاقویی که به عزت وارد کردی بی رحمانه تر بود.
آن موقع عزت را شبانه و تک وتنها به گوشه ای کشاندی و با ضربات چاقو،زنجیر خودت و دوستانت عزت را از پا درآوردی و در نهایت با تیر خلاص مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر (فرمانده سپاه ) که در شقیقه و چشم چپ عزت وارد کرد او را از پای در آوردید ولی این بار با آن چماق سنگینت که پر بود از تحجر و نادانی و عقده های سنگین و چرکین که با جهالت و نادانی و بی خردی بر خانواده زجر کشیده عزت که با هزاران مشکل و در تنهایی مفرط در این کشور بزرگ ،وارد کردی و درد کهنه ما را بیشتر کردی.
مسعود خان همانطور که می دانی ما خانواده عزت از همان اول حادثه تک و تنها در مقابل ظلم و ستم شما ایستادیم و بدون هیچ گونه حامی و تنها با حمایت دانشجویان که خود پر بودند از زخمهای که بر آنها زده بودید،به مبارزه علیه تحجر شما پرداختیم و تا این لحظه با آن همه فشارهای مختلفی که پر پیکر خانواده ما وارد کردید ایستاده ایم و تا محاکمه قاتلین عزت و جنایتکاران و متحجرین 18 تیر هیچگاه عقب نشینی نمی کنیم و همواره بر این را ه خود پایدار هستیم.
آقای مسعود ده نمکی هر چند که ما تک وتنها بودیم و هستیم و زورمان نرسید که شما را به پرونده دادگاه 18 تیر بکشانیم ولی مطمئن باش خداوند تو را به دادگاه خودش خواهد کشید و دیگر آنجا نه رهبری هست و نه سپاهی و نه دیگر کسی که تو را تبرئه کند.
درج مطلب اقای علی رضا آستانه در سایت شما یعنی قبول تمامی مطالب و نوشته های مطلب که از سوی شما و مخصوصا در این موقعیت حساس شما و خانواده ما که تحت فشار شدید شما هستیم،یعنی سرپوش گذاشتن بر تمام واقعیاتی که بعد از حادثه 18 تیر در همه حال در حال فرار از آن بودی و هر گز به خود اجازه ندادی یک بار که واقعیت را بپذیری و بر اشتباه خودت اعتراف کنی.
به هر حال مسعود خان شب دراز است و قلندر بیدار...
و چند کلام با اقای علی رضا آستانه
آقای آستانه بی شک در نوشته سخیف و بی منطق شما که مانند همان متحجران که به دنبال سر پوش گذاشتن بر جنایت خود هستند ،شما هم بی منطق و بدون اینکه احساس کنی خدایی هم وجود دارد مطلب را بی رحمانه راندی.به هر حال در نوشته های شما هم نکته هایی هست که نشان از نادانی و یا نا آگاهی شما از موضوعات و جریان 18 تیر دارد و به نوعی می خواهید خود را به این مسائل متصل کنیدو یا اینکه تملق مسعود خان را بدهی .به هر حال مجبوریم جهت اطلاع فقط با اشاره همان مطالب کذب شما به چند نکته اشاره کنیم.
بله آقای مسعود ده نمکی حجب و حیای بسیاری دارد که خود ما تمامی این حجب و حیا را در 18 تیر و جریانات مشابه به تکرار دیده ایم و نیازی به توضیح شما ندارد.
همان مسعود خانی که با همین حجب و حیا به انصار حزب الله و گروهای فشار دستور داد که برید از بازار مولوی هر چه زنجیر و چاقو و چماق هست بخرید و آنها هم با ماشینهای سپاه و بیت رهبری رفتند و گرفتند و دیدیم که آن حجب و حیا در آن نیمه های شب چه دریای خونی به راه انداخت و با چشم خود دیدیم که همین حجب و حیا چگونه عزت را درخون غوطه ور ساخت.
بله آقای آستانه جریان 18 تیر و حادثه کوی دانشگاه جریان بسته ای است که اگر باز شود و به طور دقیق بررسی شود مسعود ده نمکی را که سنگش را به سینه می زنید و غمازانه از آن به حمایت پرداخته اید باید اولین نفری باشد که حساب پس بدهد .که متاسفانه در این جریان با زیرکی خاص و با حمایت از مقامات بالا از صحنه اتهام گریخت .شاید می گویی نه،اما شواهد و حقیقت این را اثبات می کند و اگر دادگاه عدل الهی در کار باشد مطمئنا به سزای عمل خود خواهد رسید.
آقای استانه چه کسی عزت را از خواب بیدار کرد؟چه کسی؟چرا اصلا عزت ابراهیم نژاد آنجا بود ؟مگر افسر وظیفه نبود ؟مگر نمی توانست با نشان دادن کارت شناسایی خود از صحنه بگریزد؟چرا نرفت؟چرا ماند و جنگید؟
می تونی جواب این سوالها رو از مسعود خان درگوشی بپرسی .حتما حقیقت را بهت خواهد گفت .
اقای آستانه فاصله دفتر کار عزت با دفتر ده نمکی فقط چند قدم بود از ننزدیک او را می شناخت. تمام امکانات رفاهی در آنجا برای عزت فراهم بود با بهترین جا و مکان که در اختیار همه سپاهیان قرار دارد.ولی،ولی هرگز به خود حتی یک بار هم اجازه نداد که شبی آنجا بماند و یا حتی پیاله ای از چایی سپاه را مصرف کند.
همیشه با آنها در تناقض بود تا به حدی رسید که چند ماه قبل از 18 تیر به دلیل تناقضات اندیشه ای مجبور شدند که عزت را بازداشت و محاکمه کنند .ولی باز عزت در مقابل آنها ساکت ننشست و مسئله تا جایی رسید که توسط همان متحجران سپاهی کشته شد و خود را جاودانه کرد به حدی که اکنون نیز با شنیدن نام عزت ابراهیم نژاد ترس و دلهره بر اندام آنها می افتد .
نگاه کن ببین چگونه بر جنایت خود سرپوش می گذارند همین اقای ده نمکی چند روز بعد از حادثه به خانواده ما گفت که عزت توسط یک ماشین پراید در یکی از خیابانها کشته شده است. حال خود قضاوت کنید.
آقای آستانه ما در تعجبیم که با آن پای جراحی شده ات چگونه در تمامی صحنه های 18 تیر حاضر بودی ؟؟؟
فقط دوحالت ممکن است ،یا اینکه شما اصلا تهران نبوده اید و دروغ می گویید و جریان را به نقل از دوستان انصاری خود شنیده ایدو یا اینکه خود شما جزوی از گروه فشار بودید که بر دانشجویان بی پناه بی رحمانه راندید و برای تبرئه خود جریان را واژگون نقل می کنید و از اینکه جنایات افشا نشود مانند همانان جریان از گفتن حقیقت تفره می روید.
و عجیب آن عکاس روزنامه کیهان است که تیر خورد و ما برای اولین بار بعد از 8 سال این جریان رو فهمیدیم.(عجیب است این دروغ بزرگ)
آقای استانه مطمئن باش اگر یک قطره خون از دماغ یکی از انصار و گروه فشار ریخته می شد با دستور مستقیم همه را به رگبار می گرفتند ولی دیدید که دانشجو سپری به جز قلمش ندارد و اهل چاقو و زنجیر و چماق نیست و مظلومانه تاوان تحجر بی خردان و متحجرینیرا دادند با نام یا زهرا و یا حسین در نیمه های شب از اتاق های خود به بیرون پرت می شدند .
ما درتمامی دادگاههای پرونده 18 تیر حاضر بودیم و دیدیم که متهمان پرونده با یک بهانه ساده به راحتی تبرئه می شدند .در مقابل دیدگان خود دیدیم که سردار نظری در تعجب همگان تبرئه شد و با گلهای مریم که از قبل اماده کرده بودند در همان دادگاه او را بدرقه کردند. لباس شخصی ها هم که تعداد اندک و رده پایین از آنها را توانستند با هزار زحمت به دادگاه بیاوردند نیز یک به یک تبرئه شدند و بعدها نیز نشان لیاقت دریافت کردند.
در آخر هم دیدیم که احمد باطبی به جرم بالا بردن پیراهن خونین به اعدام محکوم شد وبقیه دانشجویان نیز به اعدام و زندانهای بلند مدت محکوم شدند که از شرم بی حیایی و خجالت خود اعدامها را به پانزده سال زندان کاهش دادند.
جریان حادثه کوی دانشگاه با دزدی ریش تراش یک سرباز و محکوم کردن ان بدبخت در دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی به همین سادگی بسته شد.
به قول خودت القصه کوی گذشت و کوی داران به زیر شدند ده نمکی( سرفرازانه و مستانه)فیلم می سازد و در فیلمش سوژه همبستگی ملی(دوری از چماق)را ترویج می کند.
اما یک سوال آقای استانه ؟چرا به دنبال کسی می گشتی که جای خوابش را به عزت داده بود ،اما به دنبال آن کسانی نیستی که عزت را بی رحمانه و با آن وضعیت وحشتناک کشتند.
اما آقای آستانه ،آقای ده نمکی ما این توهین شما را بر نمی تابیم که خانواده عزت را به عنوان یک چماق فروش معرفی می کنید (حتما آن چماقهایی که مسعود ده نمکی و یارنش در 18 تیر استفاده کردند همه را پدر عزت ساخته بود)چگونه و با چه دلیل و مدرکی اینگونه گفتید . شغل پدر عزت کشاورزی بوده.
البته این حماقت و جهالت بیش از حد و دروغ پردازی شما را در تمام جریانها ثابت می کند که نادانسته هر حرفی را بر دهان خود می رانید.
(البته ما شکایت را در این توهین، از شما و ده نمکی برای خود محفوظ می دانیم )هر چند که اجازه این را در همین ابتدای راه به ما نمی دهید و در همان نطفه مثل همیشه خفه مان می کنید.پس همان بهتر که به دادگاه عدل الهی واگذار کنیم.
جهت اطلاع عرض کنیم که مسعود ده نمکی به عنوان متهم ردیف دوم قتل عزت به دادگاه معرفی شده است هر چند مطمئن هستیم که دستگاه حکومتی به نحوی عمل می کند مثل همیشه که حتی این جریان به گوش جناب مسعود خان نرسد که مبادا موجب تکدر خاطر ایشان شود و همرزمانشان شود تا اینکه ایشان بتوانند با تلاش فرهنگی خود به دور از هر گونه چماق و زنجیر فیلم بسازند و همبستگی ملی را ترویج کنند و شاید اینکه بتوانند ایشان را گرد پای مخلباف برسانند.
بله آقای علی رضا استانه ،اقای مسعود ده نمکی ما در مرگ تدریجی خود که شما برایمان درست کردید داریم میلولیم ولی هیچگاه طلب یاری نه از شما خواسته ایم و نه از خانم عبادی .
فقط این را خوب بدانید ودر گوش خود فرو کنید که خانواده عزت ابراهیم نژاد با آنهمه فشارهای مضاعفی که بر پیکرشان وارد می کنید هنوز استوار و پایدار مانده اند. همچنان که خوب هم اطلاع دارید نه سازمانی و نه هیچ حزبی از ما حمایت نمی کند و ما تک تنها در غربت تنهایی خویش در مقابل غولهای متحجر اسلامی به دنبال خوانخواهی عزیزمان و تمامی زندانیان و اسیب دیدگان 18 تیر هستیم.
هر چند در این را بسیار تنها هستیم ولی مطمئن باشید که انتقام خونهای ریخته شده را خواهیم گرفت.
مملکت ممکن است با بی خدایی پابرجا بماند ولی با ظلم هرگز
شعری از عزت ابراهیم نژاد
باران
با … را … ن ، باران باران
ساق هايم چون ني
و
دستهاي ترِ رقصانِ تُرا مي طلبد .
روح باران !
تا بهاري ديگر
سبز را عاريتي باش
تا بپوشم به بهاري ، من سبز
تا بخوانم سَرِداري ، من سرخ
چون بميرم به خزاني ، من زرد
تا بهاري ديگر
سبز را عاريتي باش و بهار
عشق را
هديتي باش و ببخش
عزت ابراهیم نژاد
نمونه ای از جنایات اقایان
آقای ده نمکی اگه خواستی عکس از پشت سر عزت را بگذارم تا ضربات چاقو و باتوم و زنجیرهایت را که به کمر عزت زدیدی رایک بار دیگر ببینی
۱.می خواستم ننویسم... کمی خسته بودم... اما از اونجایی که زندگی من هی مسیر عوض می کنه و البته اتفاقات این چند روزه که نباید توی این بیوگرافیک ( ک برای تصغیر است!!!) جا بمونه نشد!
راستش این روزا یه جورایی یه تغییرات خوب تو زندگیم داره به وجود میاد... شاید چون آینه های شکسته رو مدفون کردم... از بین نمیرن تجزیه هم نمیشن.. اما به زودی فراموش میشن.... البته اگه خودشون نخوان خودشون رو بچسبونن و دوباره تصویر من رو توی آینه وجودشون نشون بدن... غافل از اینکه اون تصویر هزار تکه است.. با اینکه هر تکه اش یه آینه است... ماهیتش همون آینه است اما دیگه به درد نمی خوره....
دارم می نویسم تا فراموش نکنم.... ۵شنبه پیش رو . ۱۶ فروردین ۱۳۸۶.... یه اتفاق خنده دار که داره باز مسیر قطار رو تغییر میده.... امیدوارم نه مجبور بشم شطرنج بازی کنم نه اینکه معما حل کنم... همه چیز خوب و رنگی به نظر می رسه... جز یه مساله! نمی دونم این بار می تونم به جنگ خودم و دنیا برم یا نه!
۲.بازم تصادف کردم.. داشتم از خ شریعتی می رفتم داخل اون کوچه ای که بیمارستان جواهری توشه... ترافیک بود... چراغ سر دولت هم قرمز بود... از دو تا ماشین راه گرفتم(مجبور بودن راه بدن چون جلو شون بسته بود) رفتم که برم داخل کوچه... یه موتوره به اندازه دو تا ماشین باهام فاصله داشت.. به محض اینکه من رو دید پاش رو گذاشت رو گاز و زد به ماشین من!!! منتظر پلیس شدیم و بعد هم منتظر بابای من! موتوریه جلو چشم خود من شروع کرد پیچ و مهره های فرمون موتورش رو باز کرد! بعد هم که بابا اومد یه خسارت داد بهش و مردک رفت! هر چی هم من گفتم این مردک عمدی به من زده بابا می گفت نه تو مقصری! از نظر قانونی من مقصرم... اما وجدانی نه! نامردی بود! فقط زد که خسارت بگیره... از نظر بابای من هم همیشه من مقصرم.. همه درست میگن جز من!!! حرصم گرفته شدیدا! آخرش بابا گفت طرف میتونست خیلی بیشتر بگیره (۲۵ تومن گرفت مردک) حتی میتونست دست و پاش رو بگیره و یه چیز دیگه هم روش بگیره... منم گفتم به درک... فقط کافی بود بگه جاییم درد می کنه.. می بردمش جواهری یه چکاپ کامل ازش می گرفتم.. تست دی ان ای هم می گرفتم .. هم از خودش هم از باباش که نشون بدم با هم همخونی نداره!!!!
۳. جشن هسته ای مبارک!!! شده خبر اول یاهو.... بدبخت شدیم!
رییس جمهورتون موقع خوندن اون آهنگ چه گریه ای می کرد!!!! دل میخواست خفه اش کنم!!!
آخه کجایی مرد با عبای شکلاتی که یه جوری این وضعیت رو جمع و جور کنی؟
برای یه مدت نامعلوم (یه روز تا بی نهایت) دارم میرم تو لاک خودم...
این محیط مجازی برای من یه پناهگاه بود... الان دیگه لازمش ندارم... چون آدماشو دوست ندارم... ارتباط هایی که از این محیط پیدا شد رو دوست ندارم.... خودم رو تو این محیط دوست ندارم...
نمی دونم شاید فردا بیام و یه مطلب جدید بذارم... ممکنه هم حالا حالا ها نیام...
از الان معذرت خواهی می کنم اگه جواب تلفن ، ایمیل و آفلاین ها رو نمی دم...
بدرود
ما ملت عجیبی هستیم... ادعا می کنیم اهل علم و دانش هستیم.. اما گاهی زیر آبی های عجیبی می ریم! مثلا داروهای غیر علمی کشف می کنیم و قطار هایی می سازیم که نه فرمون دارن نه ترمز نه هیچ چیز دیگه ای و وقتی راه می افتن هیچ وقت متوقف نمیشن!!!
از ملت هند ایراد می گیریم که چرا اینقدر خرافاتی هستن... اونوقت خودمون کلی دعانویس داریم! البته وجودشون رو انکار می کنیم! یادمه یه استاد اقتصاد خرد داشتم می گفت : اول انقلاب دستوراتی رسیده بوده (از کجاش رو نمی دونم) که دولتی که بر پایه تعالیم اسلامی و الهی کار می کنه نیازی به سازمان برنامه و بودجه نداره!!!!
به قول بهزاد ما ملت حافظه کوتاهی داریم... به نظر من ماها ترجیح میدیم فراموش کنیم... چون حکم اون آدمایی رو پیدا کردیم که خودمون رو به خواب زدیم... بیدار شدنی هم نیستیم... حالا اینکه چرا خودمون رو به خواب زدیم رو نمی تونم بفهمم... شاید چون ترسوییم...
در حقیقت تحصیل کرده های این مملکت ترسو هستن! و بی سوادا پرجرات... اینو تاریخ نشون میده... برای مثال بعد از اسلام زمان بنی عباس و بنی امیه یه سری قیام علیه این حکومت ها شد! خوب بود... اما توسط کیا؟؟؟ همین آدم های پر دل و جرات! همین فردین ها!
چرا هیچ کدوم از خودمون نمی پرسیم که چرا هر وقت یه دولت توسط مردم رو کار میان اوضاع رو به گند می کشونن؟؟؟؟ مثال میخواین؟؟؟ وقتی اسلام وارد ایزان شد مردم از ساسانیان ناراضی بودن! به اعراب راه دادن!!! بعد چی شد؟؟؟ جوی خون از خون ایرانیا راه انداختن! قیام ابومسلم ، قیام مختار ، بابک ،آل زیار ، آل بویه ، چرا اینقدر دور؟؟؟ دوران پهلوی دوم! نزدیکتر... دوران جمهوری اسلامی... باز هم نزدیکتر.... دولت نهم!!!!
می دونید چرا؟؟؟ چون من و امثال من که ادعا می کنیم تمام این دولت ها رو بی سوادان روی کار آوردن نشستیم و خودمون رو به موش مردگی زدیم!!! حتی جرات نوشتن هم نداریم! یکی رو هم که با قدرت می نویسه رو میگیم: می بینی عجب جراتی داره؟ سر خودش رو به باد میده!!
اما بی سوادامون عاقل ترن! میان و میشن ملت همیشه در صحنه!!! و خودشون اون چیزی رو که میخوان میسازن!!!
من آدمیم که تا حالا رای ندادم! تا همین چند وقت پیش هم به سفید بودن شناسنامه ام افتخار می کردم!!! اما الان می بینم..... متاسفم!!!
متاسفم از اینکه خودم و مردمم و کشورم رو فدا کردم واسه این فکر احمقانه! یه رای من تاثیری نمی تونست داشته باشه! اما امثال من زیادن! امیدوارم این رای ندادن زیاد بهمون ضرر نزنه! امید وارم این آقایی که همیشه به عنوان ؛رییس جمهورتون ؛ ازش یاد می کنم ، باعث یه جنگ دیگه یا تحریم دیگه نشه!!! ما هنوز داغدار جنگ های قبلی هستیم... قرن هاست داغداریم!
شاید بهتر باشه که بهتر این مردم همیشه در صحنه رو بشناسیم!!! مملکتی که چنین شرکت هایی توش از وزارت ارشاد اجازه ثبت می گیرن، معلوم الحال!! به هندو ها و خرافاتشون ایراد می گیریم... یادتون باشه اگه بختتون بسته است یا مشکل خانوادگی دارید این آقا و شرکت مجازشون براتون دعا و طلسم مینویسن!!!! اگه هم میخواین ازدواج یا معامله کنید برید بر اساس علم ت... استرولوژی براتون طالعتو.ن و آینده تون رو بگن!!!
وای بر ما

به خدا هنوز نمردم!!! در حال احتضار هم نیستم....
جریان چیه؟
فقط یه خورده سرما خورده بودم.. رفتم پیش دکتر.. یه صفحه کامل نسخه رو پر کرد!!!
حالا چیا نوشت؟؟
۱.پنی سیلین ۱۲۰۰۰۰۰(یه دونه)
۲.پزوتد سودوافدرین (روزی سه بار. هر بار دو عدد)
۳.آزیترومایسین (روزی یکی تا یه هفته) (به خدا اریترومایسین نیست)
۴.استامینوفن۳۲۵ (هر ۴ تا ۶ ساعت یک عدد)
۵.ویتامین سی با زینک (روزی یکی)
۶.ویتامین ای ۴۰۰ (روزی یکی)
۷.برم هگزین (روزی ۳ قاشق)
۸.دکسترومتروفان (روزی ۳ قاشق)
۹.آدولت کلد (روزی ۲ عدد)
۱۰.سرم سدیم کلراید
به نظر میاد دارم میمیرم!!!
به خدا حالم خوبه.. فقط یه سرما خوردگی کچولوست.. و جالب اینجاست که ۴ روزه دارم دارو ها رو مصرف می کنم هنوز خوب نشدم!!!!
من آ... پریش شدم یا این دکتره؟؟؟
سال نو مبارک... امیدوارم امسال سال خوبی باشه برای همه...
کلی هم آرزو های خوب دارم...
شاید بهتر باشه بعد از سال ۸۵ یه کمی در موردش صحبت کنم...
سال ۸۵:
سال خوبی بود چون:
۱. یه سال تجربه به دست آوردم...
۲.سفر های زیادی رفتم...
۳.کاردانیم رو گرفتم.. توی رشته ای که دوستش داشتم...
۴. به یکی از آرزو هایم که داشتن یه گربه خوشگل بود رسیدم...
۵.یه تجربه عجیب رو به بهای گزافی به دست آوردم... البته الان می بینم که اتفاق خوبی هم بود.. هم خوب هم بد
۶.دوستان زیادی پیدا کردم...
۷. بالاخره دوستان گم شده ام هم پیدا شدن...
۸. خونه مون رو عوض کردیم و جای بهتری هستیم...
۹. بعد از ۷ سال بابا موفق شد زمین هاش رو از شهردار محترم یه شهرستانی پس بگیره و برنامه هر ماهه دادگاه ها تموم شد...
۱۰. من کنکور در مقطع کارشناسی ناپیوسته برق قبول شدم... شاید علاقه ای نداشتم اما الان باهاش کنار اومدم... و دارم بهش علاقمند میشم...
۱۱. شفق مرحله اول المپیاد نجوم قبول شد...
خدا رو شکر
اما سال بدی بود چون:
۱.دچار یاس فلسفی شدم!!!!!!!!!
۲.بر اثر بی مبالاتی خودم بین بعضی از مهره های کمرم یه دهیدراسیون جزیی و یه اپسیلون دیسکوپاژ به وجود اومد (از پزشکا معذرت میخوام اگه درست نگفتم) و درد زیادی رو متحمل شدم...
۳.اوایل سال دایی بزرگه بابا فوت کردن و خانواده پدری تو بهت عظیمس فرو رفت... اواخر سال هم دو تا دایی دیگه شون به فاصله یه هفته هر دو بر اثر تصادف های جداگانه فوت کردن...
۴. آرزوی عزیزمون بر اثر یه تصادف در گذشت... امسال عید نو همه بود.. روح همه شون شاد
۵.روز اول مهر با کسی که دوستش داشتم قطع رابطه کردم... همین باعث شد که یه ماه تو خواب و بیداری و یه حالات عجیبی ناشی از قرص های عجیب تر سیر کنم... البته الان که می تونم منطقی فکر کنم می بینم که این اتفاق باید می اقتاد و براش آرزوی موفقیت و خوشبختی می کنم.
۶.دچار یه سر درگمی عجیب شدم در مورد ادامه تحصیل... که بالاخره حل شد اما آزارم داد
۷.حس دوست داشتنم خشک شده و تبدیل شدم به یه آدم از نظر احساسی سرد و متظاهر به گرم بودن!!! شاید فقط برای آروم کردن خودم!
و اما آخرین هفته سال که گند بود:
۸.بابا تا نیمه شب نیومدن خونه و آخر شب عمو ها خبر دادن که بابا تو سی سی یو بستری هستن... ۳ روز بستری بودن و پدر اعصاب ما در اومد... عوامل این مشکل قلبی که آخرش هم مامان و عموها نذاشتن ما بفهمیم سکته بوده یا نه، ورزش سنگین ، اعصاب داغون ، و صد البته قلیون تشخیص داده شد و بابا همه این موارد رو تا الان ترک کردن! بعد از مرخص شدن بابا از بیمارستان میهمانان گله ای به خونه ما اومدن و دهن همه ما رو مورد عنایت و لطف بی شائبه شون قرار دادن... تو عمرم اینقدر ظرف نشسته بودم! تصور کنید ساعت ۷:۴۵ صبح برای عیادت می اومدن و می رفتن بعد وقت ناهار می اومدن و بعد وقت شام!!!!
۹. توی قضایای بیماری بابا ، مامان از شدت فشار کار و استرس مریض شد.. مشکلات گوارشی و بعد هم کمرشون گرفت... بدبخت شدم!!!
۱۰. عموی عزیز بنده که دلم می خواد می تونستم نسبت بهشون احساسات وحشتناکم رو ابراز کنم یه لگد محکم به لوسیفر من زدن... دیروز لوسی رو جراحی کردن... بیضه هاش داخل شکمش بود که در آوردن و عقیمش کردن و بعدش طبق اون چیزی که من از صحبت های آقای دکتر فهمیدم یه زائده ای تو محل اتصال روده کوچک و روده بزرگ هست که سکام نام داره... اون دچار مشکل شده بر اثر ضربه و جراحی شد...
لوسیفر رو دیروز ظهر آوردیم خونه.. یه بند ناله می کرد و می لرزید... و تلو تلو میخورد... به اندازه ۱۳ ۱۴ سنتی متر زیر شکمش بخیه خورده... از دیروز تا همین یه ساعت پیش هیچی حتی آب هم نخورد... الان حالش رو به بهبوده.. اما معلومه حسابی داره درد می کشه.... منم ۲ شبه نمی تونم بخوابم... هر یه ساعت بیدار میشم و میرم بهش سر می زنم.... دارم دق می کنم.... امیدوارم زود تر خوب بشه...
به دلایل عجیبی امسال از نجوم فاصله گرفتم و ترجیح میدم تو جمع های نجومی آفتابی نشم... هم خسته ام.. هم حوصله توضیح و توجیه ندارم
خدایا به خاطر همه اتفاقات بد و خوبش تو رو شکر می کنم....
فهمیدم که ممکنه چیزی رو بخوام اما به صلاحم نباشه... خدا بهم نمیدش.... به همین خاطر از خدا ممنونم
آرزو می کنم زود تر بابا و مامان و لوسیفر خوب بشن... خودم هم خفن سرما خوردم خوب بشم... و این فامیل عجیب غریب ما از عذا دربیان و دیگه از این غم ها نداشته باشن...
امیدوارم سال ۸۶ هیچ کس عزیزی رو از دست نده...
امیدوارم سال۸۶ همه توی زندگی و تحصیلشون موفق باشن...
امیدوارم تمام آدمایی که به من کمک کردن و نمی خوام ازشون اسم بیارم هر جای دنیا هستن شاد باشن... دلم واسه همه شون خیلی تنگ شده.. مخصوصا واسه فرشته ام که هر وقت غمگینم ظاهر میشه.. یه معجزه می کنه و فرار می کنه!
امیدوارم رییس جمهورتون هم سر عقل بیاد!
امیدوارم سال پر از خوشی و خوشبختی و شادی و کامیابی و موفقیت و مهر و آرامش نصیب همه بشه!
خوشحالم که سال ۸۵ بالاخره تموم شد! اما خیلی چیزا بهم یاد داد با بهایی گزاف که پرداختمش!