امروز کتابی خوندم به نام -زندگی کوتاه است- اثر -یاستین گوردر- و ترجمه -مهرداد بازیاری- . خیلی جالب بود.
داستان از اینجا شروع میشه که آقای گوردر نویسنده این کتاب وقتی در بازار دستفروشان سان تلمو در حال گردش بودند به طور اتفاقی کتبچه ای شامل یک نامه به سنت آگوستین را در یک عتیقه فروشی قدیمی پیدا می کنند. نامه از طرف زنی به نام فلوریا بوده که قبلا معشوقه سنت ایرلیوس آگوستین بوده و از او کودکی داشته که پیش پدر زندگی می کرده. هردو اهل هنر و فلسفه بودند (سال ۴۰۰ میلادی) و سال ها با هم زندگی می کردند. اما مادر آگوستین - مونیکا- با ازدواج این دو مخالف بود و در هایت فلوریا را مجبور به ترک آگوستین و فرزندش می کند. تا برای آگوستین همسری با میل خود انتخاب کند. اما آگوستین که از یک سو از عشق آتشین فلوریا بی تاب است و از سوی دیگر خود را پایبند عشقش می داند، راه سومی غیر از راه فلوریا یا مادرش بر می گزیند. راه ریاضت. در همین راه پسرش را از دست می دهد. البته در کتاب (نامه فلوریا به آگوستین) دلیل این واقعه مشخص نیست. پیش از آن فلوریا بار دیگر به روم و به نزد آگوستین باز می گردد . اما آگوستین که از نظر روحی بسیار متزلزل شده مدتی با وی زندگی و عشقبلزی می کند و به ناگهان او را به باد کتک می گیرد چرا که فلوریا را عامل لذات جسمی و شهوانی و همچنین دور ماندن از معبود می داند .پس از آن فلوریا مجددا به زادگاهش باز می گردد و به تحصیلاتش پیرامون فلسفه و هنر ادامه می دهد. تا اینکه سنت آگوستین که اینک اسقف اعظم هیپو شده در چند جلدی اعترافات خود را به خدایش می نویسد. جالب توجه اینجاست که سنت آگوستین که راه ریاضت را برگزیده حتی از خوردن غذا تا حد امکان امتناع می ورزد و گاهی از خدای خود میخواهد که چشم و گوش او را بگیرد تا زیبایی ها را نبیند و صداهای گوشنواز را نشنود. مبادا که لحظه ای از یاد خدا غافل شود. این اعترافات که به راستی حالتی بیمار گونه دارد به دست فلوریا می رسد و او جواب اعترافات معشوقش را در نامه ای می نویسد. کل کتاب ترجمه نامه اوست . در پایان نامه فلوریا این جملات را آورده:
-می لرزم و می ترسم از این که روزی بیاید که مردان کلیسای کاتولیک به قتل عام زنان حکم کنند. اسقف عزیز ،چرا باید چنین اتفاقی روی دهد؟ حتما به این دلیل که شما ماهیت روح خودتان را مردود می دانید. و به خاطر چه کسی؟ بله حتما خواهی گفت به خاطر خدا . همان خدایی که آسمان را بر فراز و زمین را زیر پایمان آفرید . و خنده دار تر این است که همین خدا زنان را نیز آفرید که شما مردان را به زمین ارزانی دارند.
اگر خدایی وجود داشته باشد ،حتما باید از درگاهش طلب بخشش کنید . و شاید روزی به خاطر پشت کردن به لذات کوتاه زندگیتان شما را مورد مواخذه قرار دهد. شما عشق میان زن و مرد را مردود می دانید. شاید خداوند شما را به خاطر این گناه بزرگتان عفو کند و البته گناه بزرگتر شما این است که این کارها به نام خدا انجام می دهید.
زندگی کوتاه است و دانش ما بسیار اندک....... اسقف عزیز،اجازه نمی دهم غسل تعمیدم دهید. این خدا نیست که من از آن وحشت دارم. احساس می کنم هم اکنون با او زندگی می کنم. چون مگر او نبوده است که مرا خلق کرده؟ حتی از ناصری ها هم خودم را دور نگه نمی دارم. شاید مسیح مرد خدا باشد. او حتی در برابر زنان عادلانه رفتار می کرد. وحشت بزرگ من از الهیات و پیروان آن است. شاید خدای ناصری ها شما را به خاطر تمامی احساسات و عشقی که دست رد به سینه شان می زنید و آنها را مردود میدانید ببخشاید.
خلاصه داستان، داستان همیشگی حواست. داستان زنی عاشق و مردی که از عشق می ترسد و آن را در دل خفه می کند. غافل از اینکه حوایش می تواند او را لبریز از عشق کند. اما به روایتی دیگر...
از دیگر کتاب های این نویسنده می توان راز فال ورق ، دنیای سوفی ،درون یک آینه درون یک معما، سلام کسی اینجا نیست و راز تولد را نام برد. سعی می کنم کم کم خلاصه همه این کتاب ها رو بنویسم.
شاد باشید
نظرات ()صد بار گفتم: شبنم توی این پیچ (حقانی شرق به مدرس شمال) حواستو جمع کن. وسطش سرعتو نبر بالا و بعد ترمز بگیر. نمی دونم چی شد توی اون برف همین کارو کردم.
ماشین لیز خورد. یک دور کامل دور خودش چرخید و رفت سمت دیوار. گفتم با اون ضربه امکان نداره سالم بیرون بیام. ناخودآگاه یاد آرزو فتادم. و ناخود آگاه اسمشو بلند گفتم. راستش اولین باری بود توی تصادف اینقدر می ترسیدم. ماشین از سمت راننده به دیواره پیچ نزدیک شد. اما به جدول خوردم. چقدر بستن کمر بند خوبه!! با اینحال یه فشار شدید به کمرم وارد شد! با بد بختی پیاده شدم. بدنه ماشین سالم سالم بود. فقط از پایین شاسی و طبق جمع شده بود وچرخ هم به گلگیر چسبیده و پنچر شده بود. من سالمم! و خوشحال از اینکه اون ضربه اینقدر ساده حل شد!
عموم سریع خودشو رسوند و جرثقیل هم همینطور. نمی دونم چرا به جای اینکه از این قضیه ناراحت باشم یا از دردی که داشتم... داشتم به تصادف قبلیم فکر می کردم و اتفاقاتی که بعدش افتاد. چرا آدم نمی تونه با خاطراتش کنار بیاد؟ حیف که قول دادم که دیگه گریه نکنم!
حالا هم باز مجبورم تو خونه بخوابم. از این کار متنفرم. چون حوصله ام سر میره! تو خونه هم نمی تونم درس بخونم... اینم از شانس عالی من!
نظرات ()دلم سینما میخواد! وقت ندارم.. کسی هم نیست باهاش برم... به نظرم خنده دار و شاید هم عجیب میاد که یه دختر تنهایی بره سینما! من که همش تنهایی میرم اطراف تهران! حالا این یکی هم روش! کسی یه فیلم قشنگ رو توصیه نمی کنه؟ با این ویژگی ها: کمدی و لوس نباشه. بی مفهوم نباشه. چرند هم نباشه!
نظرات ()
نظرات ()آقايون تشريف بردن قطر، و بعد ز معرفس شدن ابريحان بيرونی به نام البيرونی و عرب معرفی شدن ابن سينا و استفاده از واژه منحوس خليج العرب به جای خليج فارس هيچی نگفتند! تا اينکه....
بعد از قهرمانی حسين رضازاده اونو از کشور -جمهوری العربی الايران- اعلام کردن!
رسما خجالت بکشيد. گند زده شد به اسم کشورمون که واژه کثيف العربی رو بهش اضافه کردن!
کاش می تونستيم دلمون رو خوش کنيم که يکی اعتراض می کنه و يا حتی از قطر ميخوان يه غذر خواهی کوچک کنه!
چه تمنای محال... خنده ام می گيرد....
اينم لينکش از بازتاب.
آفرين به دولتمردان حقير ايرانی
نظرات ()پدرم يه بار يه داستان برام تعريف کردن. از صحت و سقم داستان و حتی از محل اتفاق افتادنش خبری ندارم به خاطر همين داستان رو با اسامی تخيلی تعريف می کنم:
يکی بود يکی نبود..زير گنبد کبود یه کشور بزرگی بود..
کشوری پر از منابع زمينی و زير زمينی و هوايی!(ساها) و....(تازه هواپيماهاشون هم سقوط نمی کرد!) ملل بيگانه برای سلطه به اون سرزمين اومدن شور کردن و بهترين راه رو تنبل کردن اون ملت ديدن. برای همين اومدن به اونا ترياک دادن و گفتن اونو مصرف کنيد و خاکسترش رو به ما بفروشيد و به قيمت کلانی ازشون خاکستر رو خريدن. مردم بعد از مدتی اومدن ديدن عجب راه خوبيه برای پول در آوردن کار و کشاورزی و.. رو ول کرد و اومدن به مصرف اين مواد پرداختن. تا اينکه اکثريت ملت به اين ماده معتاد شدن. بعد کشور بيگانه اومد يه دفعه گفت اين خاکستر ها به درد من نمی خوره حالا اگه ميخواين بياين ترياک رو از من بخريد. مردم هم معتاد... خلاصه بدبخت شدن!
و اما نکته جالب داستان کجاست؟؟ اينا بجای اينکه اينقدر زحمت بکشن برای تنبل کردن ابن ملت و استعمار و استثمار(ديکته اش درته؟) و... ملت، کافی بود يه انتخابات ميذاشتن و احمدی نژاد رو رييس جمهورش می کردن.
وسط هفته به دلايل واهی تعطيل ميشد. کم کمک کل هفته به دليل قرار گرفتن بين دو جمعه تعطيل ميشد...
باز هم بانک ها ساعت ۹ شروع به کار ميکنن!! کم کمک ساعت ۱۱ و بعد هم اصلا کار نمی کنن! بانک ميخوايم چه کار...
همه هفته رو شب جمعه اعلام می کرد.زاد و ولد افزايش پيدا می کرد و يه بند نياز به سوپسيد دولتی و برداشت از ذخيره ارزی و وام گرفتن از بانک های خارجی و .... پيدا ميشد..
يه سری هارت و پورت بيجا می کرد. يه جنگ (جهاد اکبرو اصغر) اساسی راه می انداخت و ملت رو بد بخت و بی خانمان می کرد...
يه بند هم در حال نامه نگاری بود.. فکر کنم تو نگارش مدرسه اش فقط و فقط نامه نگاری با ارشاد اسلامی رو ياد گرفته..
يه بند هم به هولوکاست گير ميده. اين لينک رو بخونيد. همايش هولوکاست... دردناکه که اين دولت اين همه درد ملت خودش رو رها کرده و به چه چيز هايی گير ميده.
خلاصه با داشتن يه رييس جمهور مثل آقای الفنون ديگه نيازی به استفاده از مواد افيونی نيست. مملکت ۴ ساله جوری ميشه که تو ۴۰ سال نشه درستش کرد.
البته خوبی هايی هم داره.. مثلا اينکه يه ذره به مردم جرات ميده.. چراش رو نپرسين. من که دوسش دارم. عشقمه!!! جدی گفتم ؛)
شاد باشيد و عاقل
نظرات ()بابا به خدا این رییس جمهورتون مشکل داره!!!
رفته تنکابن به ملت گفته اگه میخواین از استان مازندران جدا شید و یه استان دیگه تشکیل بشه باید جمعیت رو به حد نصاب برسونید!!! یعنی زاد و ولد!!!
چند تا سئوال!!:
۱. مگه استان مازندران چقدر مساحت(یا به قولی حجم) داره که بخواد به دو قسمت هم تقسیم بشه؟؟؟
۲. همه دنبال تنظیم جمعیتن! این آقا چند باری تو سخنانش اعلام کرده جمعیت ایران باید افزایش پیدا کنه!!!
۳. خیلی مردین همین استاناتون رو بیاین جمع کنید! به جای خواسته های یه سری از ملت که ما میخوایم مرکز استان بشیم و.... لطف کنید به مشکلات بی شمار این ملت رسیدگی کنید نه اینه یه مساله خنده دار رو به دید یه مشکل که باید حل بشه نگاه کنید!!
و اما صحبت های ایشون و جزییات رو میتونید از این لینک سایت بازتاب بخونید..
امید وارم این کمربندی که تنکابن به سمت الموت هستش روی سایت رصدی خوبمون (گازرخان الموت) تاثسری نداشته باشه. کاش میشد یکی در این مورد یه تحقیقی کنه! که اگه دیدیم مشکلی داره جامعه منجمان ایرانی بریم و پشت سنگر تلسکوپ هامون جلوی این پروژه رو بگیریم!!!(البته نمی تونیم!! ولی از اونجایی که این سایت از مکان های مورد علاقه آقای زاکاریان هستش شاید تونستیم ؛))
در پایان امیدوارم خدا بهتون هرچی می خواین بده و به رییس جمهورتون هم کمی قدرت تعقل!!!
نظرات ()گاهی اوقات آدمایی سر راه آدم سبز میشن که تاثیرات عمیقی (مثبت و یا منفی) تو زندگی آدم میذارن. خوبه آدم اونقدر آدم باشه که از آدمایی که تاثیر مثبت تو زندگیش گذاشتن تشکر کنه.
اشتباه نکنین. منظورم پدر و مادر و خانواده ام نیستن. چون اونا همیشه تاثیر مثبت تو زندگی آدم دارن و همیشه تشکر ازشون لازم و واجبه.
این دفعه منظورم یه دوست خوبه. وقتی دیدمش تو بدترین شرایط روحی بودم. خواسته یا ناخواسته بهم کمک کرد تا از اون شرایط بیرون اومدم. باعث شادیم شد. یه دگرگونی عجیبی تو من ایجاد کرد و البته منو به درس خوندن وادار کرد! بله وادار کرد. دید منفی ای که نسبت به پزشک و پزشکی داشتم از من گرفت. چون دیدم توی این جامعه یه آدم متفاوت هم پیدا میشه. قبلش از پزشک ها متنفر بودم. به دلایل بی شمار... امیدوارم هرگز تو شرایط بد نباشه و اگه بود امیدوارم بتونم این کمک بزرگش رو جبران کنم.
به کمک این دوستم دارم درس می خونم. به کمک این دوستم (و بیشتر به خاطر اینکه ازش کم نداشته باشم شاید) و شاید هم چون چهره قشنگی از یه شغل منفور تو ذهنم دیدم دارم برای پزشکی می خونم. بیشتر از خوبیاش بنویسم لوس میشه. از بدی هاش هم نه میگم نه می نویسم.
می دونم هم از این خواننده بدش میاد اما.....
اومدی معجزه کردی... نمی دونی که چه کردی...
دوست خوبم ممنونم
پی نوشت: هرکی فکر بد کنه، در جا می کشمش!! منحرف ها! یه بار نمی تونین فکر خوب کنید؟ در ضمن همه تون بمونید تو خماریش! و باز هم دلتون بسوزه
نظرات ()۱.قهرمانی حسین رضا زاده رو تبریک میگم و امیدوارم باز هم ازین مدال ها بیاره. نمی دونم چرا وقتی وزنه رو بلند می کنه اشک توی چشمام جمع میشه!!!
۲.این نکته رو شفق گرفت. ُیا حرف مناداست و بعد از حرف منادا باید کلمه ضمه بگیره. یعنی یا ابالفضل غلطه و یا ابولفضل درسته!!!!! اونجا اون همه عراقی و عرب بودن!! احتمالا یه ساعت فکر می کردن این چیه این نوشته!(در ضمن رهبر هم صحنه رو دیدن!!! فکر بد نکنیدا!!)
۳.اون وزنه بردار عراقی که سبیل داشت با لباسی با مارک پیشکوه اومده بود که از مارک های مورد علاقه آقای فرهادیه. یه مارک ایرانی!! شوکه شدم!
۴.امروز داشتم توی شریعتی پایین می اومدم. زیر پل صدر پلیس جلومو گرفت:
-خانوم این مسیر بسته است
-چرا؟
-خیابون داره نشست می کنه!!! باید برید توی اتوبان صدر و از اون سمت برید.
-چرا داره نشست می کنه؟
-خاک سسته و برای مترو دارن می کنن. بفرمایید دیگه!
-تا کجا بسته است؟؟؟
-تا دولت!
الف)تصور کنید که چه حجمی از مسیر بسته است!!!! عامل خوبی برای ترافیک. مهمه؟؟؟؟
ب) یعنی وقتی داشتن خاکبرداری می کردن عقلشون نرسیده که این منطقه پر از قنات بوده؟؟؟؟ این قدر پیچیده است؟؟؟ این مهندسای ما اگه بخوان تو شهری مثل ونیز مترو بسازن چه کار می کنن دیگه؟؟؟؟؟
پ)همیشه بحثه که اگه تو تهران زلزله بیاد چه فجایعی رخ میده. شما در نظر بگیرید وقتی اینا نمی تونن یه مترو رو درست بسازن. ان ساله دارن می سازن و هر دفعه هم یه جایی از خیابون نشست می کنه! یا مترو از خط خارج میشه . یا.... تا الان چه ساختمون ها و برج های نا امنی ساختن؟ نمی دونم چرا ما اصرار داریم تو تهران بمونیم. خود من چرا نمی رم یه شهر دیگه؟؟ آیا کلاس تو تهران موندن رو می خوایم؟ جونمون مهم تر نیست؟؟؟؟ آیا واقعا تمام کار و زندگی ما تو تهرانه؟؟؟ از این شهر متنفرم. و عاشق شیراز، سنندج و آبادانم! و حتی قشم. اگه تصمیم به زندگی تنها تو ایران بگیرم حتما میرم یکی از این شهر ها!
ت)پلیسه خیلی بد اخلاق بود و عصبانی!!!
۴.من می خوام چی بخونم؟؟؟؟
مامان چند وقته دارن میگن: تو می خوای پزشکی بخونی. من که اصرار نمی کنم. خودت میخوای. مگه نه؟ تو می خوای!!!
باید انتخاب کنم: ۱
۱.الکترونیک رو ادامه بدم.
۲.دوباره کنکور بدم و برای پزشکی بخونم!
۳.دوباره کنکور بدم و ریاضی شرکت کنم.
۴.برم دنبال خلبانی!
در رابطه با گزینه ۱: از الکترونیک متنفرم اما فقط ۲ سال تا کارشناسی مونده!!!
در رابطه با گزینه ۲: اصلا نمی دونم چی هست. میگن زیست سخته! اما وقعا سخته؟؟ گمون نمی کنم! هیچ علاقه خاصی ندارم. نه به این نه به چیز دیگه ای! مامان میگن تو که قراره چیزی بخونی که علاقه نداری. اینو بخون که آینده داره! راست هم میگن! در ضمن میگن قبول شدنش سخته!
در رابطه با گزینه ۳:باید یکی از رشته های معماری ،عمران، بیو تکنولوژی رو بخونم!! هیچ علاقه و اطلاعات خاصی ندارم!
و اما گزینه ۴.: علاقه دارم. خیلی گرون در میاد. آخرش هم نمی تونم کار کنم باهاش. مطمئن نیستم علاقه داشته باشم!(تناقض) لا اقل تا الان یه درس مشابه رو خوندم و اطلاعاتم کافیه. می دونم چی هست و دنیاش چه خبره! آخرش هم آشپزیه! چون این ملت نمی پذیرن با پروازی برن که خلبانش یه خانوم باشه!
تا ندونم چی می خوام نمی توم درس بخونم!!!!
۵.باز کمرم گرفت! کلاس ورزش بودم. جلسه دوم بود و کمی هم قبلش درد داشتم! اولش دو درجا بود! نمی دونم ار کجا و چه جوری به کمرم فشار اومد که درجا گرفت! دا به دادم برسه امشبو!!!!
۶. از این به بعد هرکی به من زنگ بزنه و من ریجکتش کنم وصل میشه به ۱۱۹ و اگه در دسترس نباشم وصل میشه به ۱۱۸!! مرسی از شفق! فکرشو کنید. زنگ بزنید به یکی بعد به جایی که طرف گوشی رو برداره یکی میگه راهنمای ۲۲۲۲۲۲ بفرمایید!!!!! چه حسی بهتون دست میده؟؟؟؟
۷.چرا سریال مهران مدیری اینقدر بد شروع شده؟ خوشم نیومد!
۸. چرا اینقدر سرده؟؟؟
نظرات ()يک سال گذشت..
و هنوز هم خبری از يه گزارش کامل ، جزيی و علنی نيست...
واقعه سقوط هواپيمای هرکولس سی۱۳۰ رو ميگم...
توجه کنيد که اين هواپيما يک سی وی آر(جعبه سياه که البته نارنجی فسفری هم هست!!!) ساده نداشت. که البته طبيعی جلوه اش دادن که هواپيمای سپاهه و لازم نداره و ....
ياد شهدای اين فاجعه که اکثرا هم آدم های ارزشمندی بودن گرامی باشد..
و اما يه مسئله کوچک..
يکی از دوستان گفت اينا شهيد نيستن. تعريف من از شهيد بی کناهانی هستن که در کمال نامردی و در راه به هدفشون کشته ميشن...
اونا بی گناه بودن. کشته شدنشون نامردی محض بود و هدفشون هممشخص بود. اطلاع رسانی به من و شما... هدف مقدسيه..
روحشون شاد
نظرات ()جديدا هرچی از خدا می خوام بهم ميده!
مامانم کرسی گذاشتن..
چايی داغ و شيرينی و منظومه آرش هم که هميشه قابل اجراست.
چند وقتی بيشتر به شب يلدا نمونده...
دل همهتون بسوزه!!! کرسی و هندوانه و انار و آجيل و.......
مامانم که حافظ بخونن!!! اين يکی رو خيلی بايد دلتون بسوزه
نظرات ()امروز خوندن یه کتاب جالب رو تموم کردم..
بیچاره اسفندیار نوشته آقای سعیدی سیرجانی
از همین نویسنده یه کتاب دیگه هم خوندم به نام ضحاک ماردوش.
این دو تا کتاب فقط نوعی نقالیه از داستان های ضحاک و اسفندیار اما جذابیت داستان باریک بینی و جزییاتیه که سعیدی سیرجانی با نثر جذابش توی داستان گنجونده . و البته نیشتر هایی که گهگاه به حکومت وقت (پهلوی و جمهوری اسلامی) میزنه. یه نقد منصفانه از هر دو نظام داره و البته با مقایسه با داستان های اساطیری و زبان طنزگونه.
از همین نویسنده این ۳ تا کتاب رو هم میشناسم که هنوز نخوندم:
۱.سیمای دو زن (در باره لیلی و شیرین در داستان های نظامی)
۲.در آستین مرقع
۳.وقایع اتفاقیه
این نویسنده در آذر ماه ۱۳۷۳ به قتل رسید! در مورد جزییاتش چیزی نمیدونم! اما الان یه وبلاگ یدا کردم. یه زندگینامه کوچولو و شرح آثارش رو داره.
از اینجا میتونید در موردش بخونید و کتاب سیمای دو زن رو دانلود کنید
شاد باشید
نظرات ()عجب برف قشنگی داره میاد.
شهر مثل عروس ها سفید پوش شده!
قشنگ ترین و لذت بخش ترین چیز ها امشب میتونه یه کرسی داغ و یه لیوان چای داغ و یه شبنم باشه که منظومه آرش کمانگیر رو بخونه....
برف می بارد....
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ....
کوه ها خاموش.....
جاده ها دلتنگ.....
نظرات ()باز هم یه فاجعه....
سقوط یه هواپیمای دیگه......
باز هم همه انگشت های تهدیدشون رو به سمت هم نشونه میرن....
و باز هم مقصر مشخص نمیشه.....
.... باز هم هواپیمای سپاه!!!....
فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي طي سخناني در اين مراسم ضمن رد خرابكاري و يا وجود توطئهاي خاص در اين حادثه، گفت: بر اساس شواهد و بررسيهاي كارشناسان، اين حادثه بر اساس نقص فني بوده و چيزي كه نشاندهندهي توطئه در اين حادثه باشد، يافت نشده است اما به هر حال بايد بررسيهاي دقيقتري انجام شود و نتيجهي آن به اطلاع مردم برسد. (ایسنا)
چرا هیچ وقت جزییات این نقوص فنی اعلام نمیشه؟؟؟؟
اونقدر زیاد شدن که کم کم عادت کردیم! البته همیشه بررسی میشه و جوابا مبهمه!!!
اما آیا تشکیل این شورای عالی هوانوردی (که البته فقط یه پیشنهاده) میتونه تاثیری داشته باشه؟؟؟؟
چه تمنای محال... خنده ام می کیرد!!!
و....
معاون پارلماني رييس جمهور در خصوص سقوط هواپيماي آنتونف سپاه خاطرنشان كرد: دولت درصدد است كه اين مسأله را به طور جدي پيگيري كند.
وي عنوان كرد: حادثه سقوط هواپيما در اكثر كشورها رخ ميدهد و نبايد جو را ملتهب كرد، البته نبايد اينگونه اتفاقات رخ دهد. (ایسنا)
جو رو ملتهب نکنید......
(کم کمک داریم رکورد دار فجایع جهان میشیم!!!)
نظرات ()آری.... آری ....
زندگی زيباست..
زندگی آتشگهی ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش..
رقص شعله اش تا هر کران پيداست.
ور نه خاموش است و اين خاموشی گناه ماست.
نظرات ()روزی که شروع کردم به آموختن نجوم ، فکر می کردم دارم تو بی کرانگی قدم میذارم. جایی که آغاز و پایانی نداره. از علمی می خوام بهره بگیرم که ازلی و ابدیه.....
اما هر چی جلو رفتم بیشتر به بن بست رسیدم. هر سئوال جابی که برام پیش میومد تا حدی جلو می رفتم و آخرش به یه دیوار عظیم می رسیدم. حتی نمی تونستم پشت دیوار رو ببینم. هنوز پشت دیوار کشف نشده بود.
اما.............
هر چند روز یه بار خبر یه کشف جدید میاد. نه اشتباه نکنید.... دیوار رو خراب نمی کنن!!!
بلکه فقط یه کم به جلو هلش میدن!! این سازه ها خراب شدنی نیست.
این هم از بی کرانه هامون!!
نظرات ()اومدم با یه دنیا انرژی و امید. برای شروع کردن دوباره.
قبلا اومدم و از بدبختی ها وشتم. چیزایی که الان می بینم بدبختی نبودن. یه قصه بودن که مادربزرگا برای نوه هاشون میگن. نوه ها می خوابن و قصه ها میشن خوابی که اونا دیدن.
همه چیز خواب بود و تموم شد. الان دیگه وقت بیدار شدنه.
کنکور هم تموم شد. دو ماه دیگه نتایج میاد. تو این دو ماه فرصت دارم برای امتحانات استاندارد هواپیمایی کشوری بخونم. می تونم کلی کتاب بخونم. ورزش کنم. سفر برم. حتی برم کوه. کی گفته دیگه نمی تونم. چند بار اول سخته.
داره خورشید طلوع می کنه. منم باید بیدار شم. ۱۰ سال وقت دارم تا زندگیمو بسازم. توی این ۱۰ سال هر چی بکارم تا آخر عمر درو می کنم ( سخنی از یه دوست خوب)
خورشید.... دارم سرخی قبل از طلوعش رو می بینم.
صبح بخیر زندگی
نظرات ()حدود ۱۲ ساعت دیگه به کنکور مونده. دارم از شدت یه احساس عجیب سکته می کنم!!!!
من که می دونم چی میشه!!! احساسم استرس نیست! چون استرس رو خوب میشناسم!
حتی درصد هام رو از الان حدس می زنم!
فردا.... فردا.... فردا.....
مشکل چیزه دیگه ایه!!!
بعد از امتحان.... چه برخوردی خواهم داشت و چه برخوردی خواهم دید؟ کاش لا اقل می دونستم!
اما بعدش چی؟
از الکترونیک متنفرم و دارم برای الکترونیک می خونم! الان فکر می کنم حتی دیگه به فیزیک و نجوم هم علاقه ندارم! ازشون زده شدم!!! حتی دیگه ادبیات و فلسفه رو م دوست ندارم!! حتی دلم دیگه عمران و معماری رو نمی خواد!!! یکی به من بگه من به چی علاقه دارم؟؟؟
دلم میخواد درس بخونم!!! هوس کردم همه چیز رو از اول شروع کنم! تازه ۲۰ سالمه!!! کلی وقت دارم. این قدر از روی دلم تصمیم گرفتم بس نبود. یه زمانی می گفتم از همه تصمیم هام راضیم. (رجوع شود به جدال بین دل و عقل) اما الان می بینم همه شون از دم اشتباه بود!!! اگه اولی رو درست انتخاب می کردم الان شاید اینجا نبودم!!!
از طرفی میگم مهم نیست. هنوز فرصت دارم برای شروع دوباره. اما چی رو شروع کنم؟؟؟؟؟
جالبه. یه ماه برای رسیدن به چیزی تلاش کردم که هیچ وقت دوستش نداشتم!!! حتی از دیدن مدار های احمقانه اش حالم به هم می خوره!!!!
کمممممممک!!!!!
نظرات ()