خسته ام
خسته خسته
خیلی دیر شروع کردم به خوندن!!
یه ماه کلا وقت برای خوندن داشتم. ۱ هفته اولش رو خوب نخوندم! دو هفته است دارم می خونم. خسته ام! خسته خسته
یه هفته مونده!
هنوز انگار نه انگار که چیزی خوندم!
وحشتناکه!
برای آدمی که ۲ سال همه درس هاش رو پیچونده، درس خوندن خیلی سخته! حتی فرمول های ساده مشتق رو فراموش کرده بودم!
یه هفته مونده! فقط یه هفته...... یه هفته.....
چرا بیشتر نیست؟ چرا این یه هفته لعنتی تموم نمیشه!
خدایا کمکم کن! حالا که دیگه با تمام وجودم دارم می خونم! می دنم حقم نیست. ولی باور کن الان حجم اطلاعاتم از خیلی ها که ۳ ماهه دارن می خونن بیشتره! اما مباحث تموم نمیشه!
یعنی میشه که قبول بشم؟
یعنی لیاقتشو دارم؟؟ حقم هست؟؟؟
خدا؟؟؟؟؟؟؟
دارم میمیرم از استرس!!!
اونایی که منو میشناسن درد کنکور های منو میدونن! حتی استرس های عادی زندگی که الان در برابر این استرس احمقانه برام خنده دار شد!!!
خسته ام
چرا تموم نمیشه!
نظرات ()سلام
روز فضاتون مبارک. یه لطیفه بی ربط: یه سری ترک یه سفینه می سازند که بره به خورشید. تو مصاحبه مطبوعاتی ازشون می پرسن که این سفینه چه طوریه که میره خورشید ذوب نمیشه! جواب میدن: هه فکر اونجاشم کردیم. شب میفرستیمش.
(تکراری و لوس بود. اما دوسش دارم.)
و اما...
پس از مدت ها رفتم رصد خونه و یه دیداری تازه کردم! همه رو دیدم حتی خاله آیدا رو!!
اونقدر نوشتنی دارم که خدا می دونه.
اما حیف که همه شون نا نوشتنی هستند.!!
از برخورد ها.... صحبت ها.... همه چی!
همه این ها رو بیخیال!!
(البته بچه ها دستتون درد نکنه برنامه خوبی بود. بزرگ ها هم دستشون درد نکنه خوب بود. فقط کیک با وجود خوشگل بودنش بی مزه بود!)
حالا...
چند روز پیش لوسیفر رفته بود توی گلدون و داشت خاک ها رو به هم می زد! منم عصبانی شدم . رفتم تنبیهش کنم، گرفتمش و با شدت پرتش کردم رو زمین. فکر کنم دست چپش یا در رفته یا ضرب دبده. دیگه نمی پره. همش هم خوابه. خیلی نگرانشم. باید ببرمش دکتر. دعا کنید چیزیش نباشه!!
من مامان بدی هستم!
امروز دومین کنکور آزمایشی رو دادم. دارم خیلی می خونم. یه ماه وقت داشتم. ۲ هفته اش گذشت. ۳ آذر کنکوره . و من فقط یک هشتم حجم درس ها رو تموم کردم!!!!!!!
یعنی میشه که بشه؟؟؟؟؟
(یاد گرفتم از خدا چیزی رو نخوام. فقط بگم هر چی صلاحمه!!!!)
راستی امروز همه ازم تعریف کردن!!! مثل اینکه کم کردن ناگهانی وزن تاثیر چشمگیری روم گذاشته!!!!!!
نظرات ()میگن: چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگن.
منم دارم یاد می گیرم حرف دل آدما رو از چشمشون بخونم نه از کلامشون.
به قول دوستی آدمایی که حرف های قشنگ می زنن زیادن. دنبال حرف نباید رفت. باید رفت دنبال احساس. ولی من دارم تو چشم ها صداقت رو جستجو می کنم.
کمتر از یه ماه دیگه کنکور دارم.
منم که حساس.... شدیدا استرسیدم!!! هر چی می خونم دوز استرسه بالا میره!!!
خوشبختانه این دفعه یکی رو دارم که تشویقم می کنه. کاراش خیلی برام ارزشمنده! نمی ره چون فکر می کنه بهم ضربه می خوره. این یعنی دوست! اما میدونم که میخواد بره. منتظره تا این ماه تموم شه!
امیدوارم این ماه هیچ وقت تموم نشه. دارم هر لحظه خاطراتم رو مرور می کنم. همه رو. از روزی که ب دنیا اومدم تا الان. دنیا چقدر برام مسیر عوض کرده!!
رندگی من مثل یه جاده پر پیچ و تابه! منم که عشق سرعت توی جاده های پر پیچ و خم! و تیک آف کردن!!!!!
راستی همیشه عادت داشتم خاطرات سفر هام رو بنویسم! یه سفر یواشکی یکی دو ساعته به شکر آب آهار داشتم. یادم باشه بنویسم!
فردا درس باید بخونم! خوابم میاد!
میخوام بهای موفقیت رو بپردازم!!!!
راستی لوسیفر دو برابر قبل شده! کلی هم هایپر و انرژیک! پدرمون رو در آورده! دوستش دارم!
شب بخیر
نظرات ()