شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳۱
 

۱. يه خانومی به نام فرنگيس حيدر پور که مجسمه اش توی کرمانشاه نصبه:

جريانش اينه که زمانی که عراقيا حمله می کنند و ميخوان شهرشون رو بگيرن ،بعد از کشته شدن اعضای خانواده اش برای دفاع از خودش و پدر مريضش ۲ تا عراقی رو با تبر می کشه. و الان مردم مجسمه اش رو ساختن! الان وضع مالی خيلی بدی داره. کاش ميشد براش کاری کرد!


 

Photo: Mehdi Monem عکس: مهدی منعم

و عکس خودش:


Photo: Mehdi Monem عکس: مهدی منعمبرگرفته از سايت کارگاه دات کام!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٧
 

سلام!

من آمده ام ! ......

خونه مون عوض شد. بعد از يه هفته بالاخره اتاقم رو چيدم.

البته نصفه نيمه!

خيلی خسته ام! کلی درس دارم! توی اين مدت تمام کلاس هام رو رفتم! اين کار برای من خيلی عجيبه!! آخه من تقريبا تمام کلاس هام رو دودره ام! اين دفعه موفق موفقم.

راستی من امشب وبلاگ مستر پرزيدنت احمدی نژاد رو ديدم! عجب فاجعه ايه! از نظراتتون ايشون رو بهره مند کنيد بدک نيست!

کلی کار دارم. راستی به وبلاگ شاد بانو هم اگه تونستين سر بزنيد يه مقاله جالب داره در مورد ۱۲ تا سياره؟! 

فعلا بايد برم! فردا بايد برم کتاب خونه رو بچينم! فاجعه است!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

پازلم رو جمع کردم!!!!

یعنی مجبور شدم جمعش کنم! به خاطر اسباب کشی!

از ۴۵۰۰ تکه اولش تقریبا فقط ۵۰۰ تا مونده بود. چند ماهی به خاطرش من و شفق تلاش کردیم!

تکه تکه اش رو توی یه سری روزنامه گذاشتم و خیلی مرتب بستمش. یه جوری که خراب نشد. اما می دونم موقع پهن کردن دوباره اش به دردسر می خورم!

اگه می دونستم یکی دو هفته بیشتر توی این خونه می مونیم عمرا جمعش می کردم! تمومش می کردم! لا اقل نصفه اش رو چسب می زدم!

پرده هی الان اتاقم احتمالا به خونه جدید نمی خوره. ولی من این پرده ها رو خیلی دوست دارم! می خوام تکه ته اش کنم و یه جوری نیمچه هنری بزنمش!

مامانم میگه خوب نیست! بهتره عوضش کنی!

اما دوستشون دارم! باید یه کاری کنم که خوشگل بشه و کسی نتونه ایراد بگیره! باید بگردم. دنبال مدل های پرده! شاید هم دنبال مدل های لوازم تکه پاره!!!!

دم برای خونه مون تنگ میشه!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

                           از لباس کهنه ات خجالت نکش,

                          از افکار کهنه ات شرمنده باش

                        انیشتن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

قيد فردا رو بايد زد ، جاده انتها نداره

قصهء ليلي و مجنون اين روزها بها نداره

قيد فردا رو بايد زد ، هر نفس يه اتفاقه
 
تنها افسانه ي آتيش ،‌توي سينهء اجاقه
 
قيد فردا رو بايد زد ، حرف تازه يي نمونده
 
ديگه خيلي وقته حافظ غزل آخر رو خونده
 
( یغما گلرویی )

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

راستی داريم خونه مون رو عوض می کنيم. هنوز خونه پيدا نکرديم. يعنی يکی پيدا کرديم ولی هنوز نمی دنم حکمتش چيه که جامون رو عوض نکرديم!

تازه می فهمم چقدر ساده ميشه با چند دست لباس و يه لپ تاپ و يه امتحان مايکرو ويو و يه کنکور زندگی کرد. البته کاکتوس هام هم سر جاشونه.

چند تا شادی کوچک امروز داشتم:

۱. کاکتوس خرگوشيم(اسم اصليس اپوچونياست ولی من خرگوشی صدا می کنمش) يه چيزی در آورده که قرمزه. يا گله(البته فصلش نيست!) يا ميوه! (سنش هنوز به ميوه دادن نرسيده!) يا يه تغيير ژنتيکی کوچولو که تو کاکتوس ها معموله! اولين باريه اين اتفاق به اين شکل برای يکی از کاکتوس هام می افته.!

۲.يکی از کاکتوس هام بچه دار شده!

۳. کاکتوس خرگوشی کلی صمغ در آورده. نمی دنم چی کارش بايد کنم؟! کتاب هام رو جمع کردم نمی تونم پيداشون کنم!

۴.اپوچونيای تيغ کوتاه سفيد مامان کلی عوض شده! يه قسمتش خشک شده! ولی اون قدر از اين ور و اون ورش بچه زده که مجبور شدم حسابی حرسش کنم! خيلی سنگين شده بود. می ترسيدم بشکنه!

۵.يکی از کاکتوسام( اسمش رو نمی دونم) اونقدر بزرگ شده که جای بقيه رو تو فلاور باکسش گرفته! نمی تونم بقيه رو در بيارم! چی کارش کنم! خيلی هم خوشگل شده!

۶.چند تا لوبيای کوچولو به رسم دوران دبستان لای دستمال خيس گذاشتم. چقدر خوبه آدم يه درخت لوبيا داشته باشه که يه روزی به اون ور ابرا برسه!

چقدر دنيا کوچولو. نخودی و بامزه شده.!


 
comment نظرات ()
 
در جدال بين عقل و دل
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

تير ماه ۱۳۸۲ بود. شروع کردم برای کنکور بخونم. هدف اول و آخرم يکی بود: فيزيک و سپس اختر فيزيک! تمام عزمم رو جزم کرده بودم تا فيزيک بخونم. موقع انتخاب رشته آزاد تمام مشاوران مدرسه و عقلم گير داده بودن بزن برق تهران شمال. ولی من زدم فيزيک تهران شمال! چون دلم می خواست!

به دلم گوش دادم!

 

بهمن ماه ۱۳۸۲ بود. خبر رسيد که تو دانشگاه علمی کاربردی اويونيک (الکترونيک هواپيما) قبول شدم. دلم گفت برو. اين همونيه که می خوای. عقلم گفت نه نرو. تو اميد مدرسه ای. از تو توقع رتبه زير ۱۰۰۰ ميره. تو لياقت بهتر از اينو داری.

به دلم گوش دادم و رفتم!

 

مرداد ماه ۱۳۸۳ بود. با اينکه از بهمن درس نخونده بودم و دانشجوی اويونيک بودم کنکور قبول شدم. اقتصاد دانشگاه الزهرا. دلم گفت اينم برو. غير قانونيه. اما تو که از اين قوانين متنفری. تو تواناييش رو داری. ميتونی دو تا رشته رو با هم بخونی و آخرش هم می تونی قوانين رو دور بزنی.اقتصاد رو دوست نداری ولی قابليت اينو داری بهش علاقمند بشی. اما عقلم گفت که يکيشون رو انتخاب کنم.بهتره اقتصاد باشه.

به دلم گوش دادم و هر دو رو رفتم!

 

آبان ماه ۱۳۸۳ بود. عاشق شده بودم. دلم می گفت به دلت راهش بده.همه چيز رو کنار هم داشته باش. عقلم می گفت الان وقتش نيست. تو نمی تونی. از درست می افتی.........

به دلم گوش دادم و شروع به پرستيدنش کردم!

 

بهمن ماه ۱۳۸۴ بود. دلم از اقتصاد زده شده بود. بعد از چهار ترم فهميده بودم از خوندن دروسش لذت نمی برم. درس خوندن برام اجبار شده. نه علاقه. دلم می گفت ولش کن. انصراف بده و برو دنبال اويونيک. تو توی اون موفق تری. از هر عسل ذره ای چشيدن افاقه نمی کنه! برو دنبال اون چيزی که دوستش داری. عقلم می گفت: تو که تا اينجا رو خوندی. ديوونگی نکن. فقط دو سال مونده. اويونيک کاردانيه. اگه قبول نشدی چی؟ برو ادامه بده.

به دلم گوش دادم و اقتصاد رو انصراف دادم.

 

تير ماه ۱۳۸۵ بود. کنکور شرکت کرده بودم . حتی کلمه ای هم نخونده بودم. دلم همون هدف اوليم رو می خواست. فيزيک و بعد هم اختر فيزيک.دلم می گفت اونقدر بمون تا به همون برسی. اما عقلم می گفت ولش کن. برای کنکور بخون. اول هدفت مدرک باشه بعد لذت بردن از درس! عقلم بی منطق بود. عقلم آينده ام رو می ديد و دلم الان رو !

به دلم گوش دادم و الان رو ديدم!

 

مرداد ماه ۱۳۸۵ شد. جواب کنکور اومد. اما نمی تونم فيزيک تهران بخونم! عقلم گفت حقته! هيچ چی نخونده بودی! بايد هم همين باشه. الان فقط دو تا راه داری. يا برای کنکور سال ديگه بخون! يا برای کاردانی به کارشناسی برق!

اما دلم.....! دلم گفت ........ گفت....... گفت عقلت راست ميگه! تو دلت ميخواد فيزيک بخونی! برای چی؟ خوب برای اختر فيزيک! برای اينکه موقع کارشناسی ارشد و دکترا اختر فيزيک بخونی! خوب گير به ليسانست نده٬! بذار برق باشه. ميدونم از الکترونيک زده شدی! اما تو می تونی..... تو ميتونی به هر چی دلت می خواد علاقمند باشی! بذار اين بار من و عقلت با هم تصميم بگيريم. دنيا سفيد و سياه نيست. دنيا طوسی هم نيست. دنيا رنگيه. من و عقلت فقط دو تا رنگيم توی اين دنيا. رنگ های ديگه هم هستن. زندگيت رو رنگی کن. رنگای قشنگ.همه چيز کنار هم.

شبنم بفهم. تو می تونی. نذار اين کرختی و لجبازی بهت غلبه کنه. نذار اون عشقی که وجودت رو لبريز کرده بود جاشو به تنبلی بده! تو می تونی دنيا رو بسازی. می تونی زدگيت رو از سر بگيری. تو توانايی. و مسلح. بزرگترين سلاحات عشق و ايمانته. عشق به خودت و اطرافيانت. و ايمان به همه.

اين بار هم حرف دلم رو گوش کردم.

يه دنيايی ساختم جديد و آروم. تازه فهميدم من مسئول ساخت تمام خوشبختی ها و بدبختی هايم هستم. منم که دنيام رو می سازم نه دنيا منو.

برای کنکور آزاد کاردانی به کارشناسی می خونم. ميشم همون شبنم قبلی. همون که به دلش گوش می کرد. البته اين بار لجبازی رو کنار مذارم. ديگه با خودم لجبازی نمی کنم.

ورودم رو به دنيای جديدم به خودم تبريک ميگم.!

 

همه ميگن به دلت گوش نده چون از عرش به فرشت می رسونه. اما من هميشه به دلم گوش دادم و الان راضيم. دل من به الان نگاه کرد و آينده رو ساخت. الان همون آينده ديروزه. کاردانی اويونيک دارم. رشته ام رو دوست دارم. از اقتصاد يه چيزايی سر در ميارم. بدک نيست. يکی رو دارم که داشتنش به تمام دنيا می ارزه. هميشه با منه. کنارمه. دوستم داره. دوستش دارم و هميشه منو تشويق می کنه به بهتر شدن. منم دارم سعی می کنم.

نه! من اشتباه نکردم. من به دلم گوش کردم. دلم عاشق بود اما عاقل بود. دلم هميشه با عقلم مشورت می کرد و من نمی دونستم!  


 
comment نظرات ()
 
طبل بزرگ زير پای چپ
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦
 

ديروز اين فيلم رو ديدم.

ماجرای اين فيلم رو تنها ۳  تا بازيگر می سازند. فيلميه کاملا متفاوت با فيلم های جنگ پرستانه حاتمی کيا و تبريزی و امثالهم. اين بار تقدس و زيبايی جنگ مورد ستايش قرار نمی گيره.  بلکه جنگ رو کثيف نشون ميده.

به نقل از وبلاگ شادبانوی عزيز

 

طبل بزرگ زیر پای چپ

تهيه کننده و کارگردان: کاظم معصومي- نويسنده فيلمنامه: کاظم معصومي، داريوش مختاري، مسعود صباح- مدير فيلمبرداري: علي لقماني – بازيگران: حميد فرخ نژاد، حسين محجوب و بابک حميديان.

خلاصه داستان: سه ايراني -يک افسر ارتش، يک سرباز و يک بسيجي تعاون - در خاکريزي گرفتار مي آيند. زمان سال هاي جنگ ايران و عراق است. اطراف آنها را مقدار زيادي جسد پوشانده است گويا در عمليات شب قبل ايرانيان شکست خورده اند. افسر به دفن اجساد مي پردازد تا در هوايي گرم به عفونت دچار نشوند. سرباز نيز که از ناحيه پا به شدت مجروح شده دائم درباره جنگ از افسر با اعتراض سوال مي کند. تا اينکه گرما امانش را مي برد و از هوش مي رود. افسر به اين خاطر که زخم پاي سرباز به عفونت دچار نشود بدون اطلاع وي در بيهوشي و بي ميلي بسيجي پايش را قطع مي کند. سرباز پس از اينکه به هوش مي آيد افسر را شماتت مي کند. سرباز تشنه است و حال يک نفر بايد از خاکريز خارج شود و آب بياورد. برکه ميان سنگر ايران و عراق است. در همين اثنا سربازي عراقي که ظاهرا تشنه است پارچه سفيد بر سر چوب مي کند وبسيجي هم خوشحال از اين سو با قمقمه به سمت برکه مي رود. هر دو آب برمي دارند ومي روند. افسر معتقد است که بسيجي با تعداد قمقمه هايش ناخواسته به دشمن اطلاعات داده است. بمباران آغاز مي شود و افسر مرد عراقي و بسيجي را مقصر مي داند. بسيجي باز هم مي رود که آب بياورد اما هيچ کس به او شليک نمي کند. پس از بازگشت وي مرد عراقي مي آيد اما افسر ايراني او را با تير مي زند بعد متوجه مي شود که عراقي پرچم صلح در دست داشته است. افسر سامورايي وار از سنگر خارج مي شود. آنسو جز يک مرد عراقي که عکس زن و فرزندش را در دست دارد هيچ کس در سنگر نيست.....

خلاصه داستان فيلم طبل بزرگ زير پاي چپ طولاني و با جزئيات نوشت شد تا نگرش ضد جنگ برجسته شود، آنهم در شرايطي که سينماي جنگ در حال پوست انداختن است. در اين وضعيت ظاهرا هيچ کس از معصومي انتظار نداشت سراغ داستاني از پوپوسکو نويسنده چک برود و فيلمي از روي داستان او بسازد که گوي را از جنگي سازاني مثل حاتمي کيا و ملا قلي پور بربايد. طبل بزرگ ... وا گويه اي شديد بر ضد جنگ است.

معصومي اعتراض خود را از دو منظر مطرح مي کند. ابتدا سخنان سرباز مجروح است که با حالت عصبي افسر مافوقش را به خاطر جنگ، زخمش و شهادت هم رزمانش مورد شماتت قرار مي دهد و دوم کليت ساختار فيلم است که به شکلي استعاري انسانيت را نزد سبوعيت جنگ سر مي برد.

اين نگاه از بيرون در عالم هنر چندان بيگانه نيست. مگر نه اينکه يونسکو و بکت تفکرات خود را با تاثير از جنگ هاي جهاني بنيان گذاشتند. طبل بزرگ ... امتداد همين نگاه ها در عصري ديگر است. معصومي در حاليکه بسياري هنوز در ستايش جنگ هشت ساله فيلم هايي حماسي مي سازند و به نوعي در زمان جا مانده اند، به جرات شخصيت خود را به دل جنگ مي برد و درباره چرايي اين پديده شوم پرسش مي کند. فراموش نکنيم که امثال حاتمي کيا ها سالها پس از جنگ قهرمان خود را به پرسش گري وا مي دارند. جالب است که افسر فيلم طبل بزرگ ... هم يک فرمانبردار بي چون و چراست و همين هزار توي سوالات سرباز را عمق بيشتري مي بخشد زيرا افسر پاسخي براي پرسش هاي او ندارد.

فيلم طبل بزرگ ... فارغ از اين نگاه مضموني از نظر ساختار نيز اثري در خور مي نمايد. تمام فيلم با سه شخصيت در يک خاک ريز مي گذرد. دوربين هم همانند شخصيت ها و تماشاگران داخل خاک ريز اسير است. راهي نمي ماند جز اينکه کارگردان در چينش ميزانسن ها به فضايي شبه نمايشي نزديک شود. دالان هاي اين خاک ريز و اجساد شهيدان فضايي رعب آور را پديد مي آورد که تماشاگردائم خود را با حسي از خفگي روبرو مي بيند. شخصيت ها در حرکت دائم مسير يکديگر را قطع مي کنند و روياروي هم قرار مي گيرند. در اين شبه نمايش افسر و سرباز در نقش" ضدين" ظاهر مي شوند. بسيجي هم در دل ساختار اين تراژدي نقش تسکين کميک را بر عهده مي گيرد که گهگاه نقطه گذاري بر اين همه تلخي انجام دهد.

بازي درخشان بازيگران فيلم نيز از ديگر نقاط درخشان فيلم به شمار مي آيد. فرخ نژاد شوخ مشرب، محجوب بد خلق و حميديان معترض بهترين بازي هاي کارنامه شان را در اين اثر ارائه داده اند. به خصوص محجوب که تا انتها کليد شخصيت اش را بر تماشاگر نمي گشايد.

فصل از دست رفتن تعادل روحي او و بعد سکوتي که در آن به سوي خودکشي مي رود دو نمونه از بازي درخشان محجوب است. او لباس از تن مي کند تا با گذشتن از شرايط قديم و در قالبي جديد به سوي مرگ برود. حال او نمي رود که شهيد شود، بلکه مي رود تا در راه انسانيت جان ببازد.

البته نمي توان ناگفته گذاشت که ريتم کار در برخي لحظات به کندي مي گرايد، به خصوص اوايل فيلم که فيلمساز قصد دارد همه اطلاعات را به شکل شفاهي به تماشاگر منتقل نمايد.

در پايان به گفته فيلمساز ارگان هاي مرتبط در ساخت اين فيلم ياري نکرده اندو فيلمساز به تنهايي بار ساخت آن را بر دوش کشيده ،فيلم در جشنواره بلاروس جايزه بهترين فيلمنامه و در مسکو جايزه بهترين بازيگر (فرخ نژاد) را دريافت کرده است.

به نقل از سایت روز


 
comment نظرات ()
 
نامه ای به خدا
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥
 
 
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٢
 

راستی دو هفته از تودلم گذشته! چرا هيش کی نگفت تولدت مبارک؟

هنوز منتظرم. لطفا تا عقده ای نشدم و خود کشی نکردم بهم بگيد!!!!!

تولد تولد تولدم مبارک!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٢
 

سلام

اومدم گزارش رصد شگفت انگیز ۵ و ۶ مرداد که جای خیلی ها هم توش خالی بود رو بنویسم. رصدی که از ۳ روز قبلش ۱۰۰ نفر ثبت نام کرده بودند.

بهتره خاطرات رو از قبل از رصد بنویسم. از وقتی که رفته بودم آسمان شب و خودم لا اقل ۲۰ نفری رو جواب کردم که جا نداریم! یکی اومد کلی ناراحت شد و گفت روی زمین میشینم. هاشم هم که کلی خسته بود و حتی دیگه حوصله نداشت که جواب رد بده یه دفعه داد زد : نه آقا . پر شده.زمین پر شده. دیوار های اتوبوس پر شده. حتی ظرفیت کسانی که باید دنبال اتوبوس بدوند هم پر شده. !!!!! و داد می زد.

آقای دزفولی هم کلی ناراحت بوده که دیگه نباید ثبت نام بشن و.........

منم قرار نبود برم. و گفته بودم اگه برم به عنوان یه رصد گر عادی میرم و می خوام برای خودم رصد کنم. اما دیگه نشد. رفتم چون توی لیست ثبت نام شده ها اسم دبیر حسابان دوران دبیرستانم رو دیدم. تعداد افرادی که ثبت نام کرده بودند هم زیاد شده بود. به خودم گفتم وقتی موقع کاشتن بود و آبیاری قدم به قدم موندم. الان هم که موقع برداشته لا اقل بمونم و ببینم. موندم و درو کردم.

اینم نتیجه چندین رصد موفق و پر از ضر مالی بود. رصدی که حتی می تونستیم ۲۰۰ نفر رو. جذب کنبم! باور کنید این تعداد دست به نقد و آماده بودند.

بالاخره روز رصد فرا رسید. ۵ مرداد ماه ۱۳۸۵ . یه روز آفتابی و گرم. ساعت ۵/۳ بعد از ظهر. یه عالمه آدم دم در غربی پارک اندیشه منتظرن که سوار اتوبوس ها بشن. اولین بد شانسی: برگه  برنامه رصدم رو توی آژانس جا گذاشتم. و دومیش این که بهرنگ یادش رفته بود سه پایه برای تلسکوپکم بفرسته. و البته بعد از نیم ساعت جفتش حل شد! هر دو مورد رسید. اتوبوس ها اومدند و طبق معمول سر نشستن توی اتوبوس آقای قشقایی دعوا بود. اتوبوسش پر شده بود در حالی که اتوبوس سوم خالی بود. به زور چند تا داوطلب جور شدیم و رفتیم به اتوبوس سوم. اما حدود ۴۰ دقیقه دیر راه افتادیم. به دو دلیل : اول اینکه سر نشستن توی اتوبوس ها بحث بود. بچه ها بی خیال نمیشدن. همه می خواستن کنار هم بشینن و نمی شد! و دلیل دوم تاخیر دو نفر از اعضای امداد گر هلال احمر بودند. (راستی سفرمون دو تا از با تجربه ترین امدادگر ها را با خودش داشت) بالاخره راه افتادیم . لیدر اتوبوس ما آقای سعید خان احمد بود. خیلی خوش برخورد و مودب و البته با تجربه و با اطلاعات. اولش هر کسی پا شد و خودش رو معرفی کرد و بعد شروع کردیم پانتومیم بازی کردن. البته از نوع مفهومی! تصور کنید هاشم سیماب به چه سختی تونست کلمه شمپت(به معنای کته کله) رو از نظر مفهومی به ما بفهمونه. ! کلمه های دیگه مون فلفل قسطنطنیه - کانی خلاق آباد - مستاصل شدن نیچه- صفا و مروه (بقیه اش رو یادم نیست) بود. که به سختی اجرا شد. کلمه صفا و مروه رو آقای محمد حسین رحمانی اجرا کرد. من از اون صحنه فیلم گرفتم. ولی حیف که بلد نیستم بذارمش توی سایت! یو ها ها!

کم کم تونستیم هلال ماه رو ببینیم. و بعد هم مشتری. البته کمی کل کل شد که توی نور روز ببینیم. فکر کنم علیرضا عظیمی یا فرهنگ وفا یکیشون اول دید. کدوم رو نمی دونم. آقای خان احمد شروع کرد ب توضیح در مورد دیدنی های طبیعی استان تهران و کوه های ایران و کمی هم در مورد بازیافت زباله. و یه دود کش شیطان هم نشونمون داد. (این دودکش های شیطان ستون های سنگی هستند که بر اثر فرسایش کوه ها توسط باد بوجود میان و بیشتر توی مناطق کویری دیده میشن) بعد هم به خوردن موز و شیرینی مشغول شدیم. تقریبا سه برابر ظرفیت تعیه شده بود و توی رودهن هم به اندازه هر نفر یه آب معدنی بزرگ خریدیم ولی آخرش بیشتر از نصفش اضافه موند که به راننده ها رسید!!!!!!!!! (با عصبانیت بخونید: یعنی این همه لیدر آی کیوی هیچ کدوم نرید که اینا رو نگه دارن برای سفر بعد!)

رسیدیم به محل. هوا تاریک شده بود. هر کس یه جا مستقر شد. ما هم همینطور. من و شفق و درسا.به همراه میلاد و پیمان و هدی. رفتیم بالای تپه. کم کم گلناز دزفولی و دانا هم اومدن پیش ما. منم که قبلا یه تلسکوپ کوچول موچولوی ۶ سانتی شکستی اسکای واچر از بهرنگ گرفته بودم نصبش کردم و رصد شروع شد.

ملت توجه کنید: بهرنگ گفت این تلسکوپ به درد رصد تو نمی خوره. این یه اسپاتینگ اسکوپه! اما حالش گرفته شد چون تصویر این تلسکوپ وضوح قابل قبول برای من رو داشت! آخه آدمی دیدین که بگه ماست من ترشه؟ این بهرنگ خان ما ( البته فقط من) به مشتری هاش پیشنهاد میکنه اون تلسکوپ رو نخرن! چراش رو از خودش بپرسید. ولی هر چی ازون تلسکوپ بد گفت من خلافشو ثابت می کنم.(باور کنید نمی خوامتبلیغ کنم. ولی واقعا خوب بود) با سه پایه اش کلا ۵ یا ۶ کیلو میشه. از ۲۰ تا ۶۰ برابر بزرگنمایی متغیر و خیلی عالی و خوب هم فوکوس میده. بقیه غر غر ها هم به خودش میزنم!

داشتم صور فلکی رو برای دو سه نفر توضیح می دادم که هاشم گفت همه تازه کار ها رو یکی کنید. خلاصه همه جمع شدن برای یاد گرفتن صور فلکی. اما امکانات من چی بود برای یاد دادن اینا.؟؟؟ چی فکر می کنید؟ یه چراغ قوه نور سفید و دو تا دونه گردونه آسمان برای حدود ۱۵ تا ۲۰ نفر آدم. ولی جالب اینجاست (یعنی در اصل کمال شانس رو آوردم) که همه یاد گرفتن!

اما به خدا من صورت فلکی مار رو بلد نیسنتم. یعنی نبودم و همیشه فکر می کردم که هیچ وقت یاد نمی گیرم. ولی بر اثر اصرارات بی حد یکی از دوستان (که توی اون لحظات فکر می کردم دشمنه و الان می فهمم که خیلی دوست بوده) بالاخره مجبور شدم یاد بگیرم. و یاد گرفتم! باور کنید من بالاخره این صورت فلکی احمقانه رو یاد گرفتم.

کم کم همه تمامک صور فلکی رو که اون موقع در ا.مده بود رو یاد گرفتن و رفتن یه سری به رصد با تلسکوپ های خودشو و گاها عکاسی پرداخند و عده ای هم شروع کردند به رصد با تلسکوپ لایت بریج مید ۱۲ اینچ که آسمان شب به عنوان تلسکوپ عمومی فرستاده بود.

من و میلاد هم رفتیم سراغ ۱۲ اینچه. آقای محمد نیلفروشان داشت باهاش کار می کرد. میلاد متوجه یه مشکل عجیب غریب توی تلسکوپ شد! مشتری بیضی بود! و جالب اینجا بود که هیچ کس خم به ابرو نمی آورد و همه کلی به به و چه چه می کردند. همه رو انداختیم کنار و شروع کردیم به هم خط کردن آینه تلسکوپ. اول که توی ۱۰۰ نفر آدم یه نفر پیچوشتی چهار سو نداشت ولی بالاخره یه فرشته نجات پیدا شد. یه آقایی که حتی اسمش رو هم نمی دونیم. اولین بارش بود که تلسکوپ میدید (البته حدس میزنم) اما تو هم خط کردن تلسکوپ کلی کمک کرد. و خودش هم یاد گرفت. خوبه. میخواد برای دخترش تلسکوپ بخره و وبه که هم خط کردن رو یاد گرفته. همه فکر می کردن تلسکوپه خرابه و رفته بودن. من و میلاد و پیمان موندیم. کم کم مهرزاد هم اونجا بود اومد و اگه جرمی می گرفتیم یه سرکی می زد. آقای بابک تفرشی هم اومد . اونجا دو تا غول تلسکوپ بود. ۱۲ اینچه و ۱۰ اینچ  مید ال ایکس ۲۰۰ جی پی اس مهرزاد. ما ها هم تعدادمون انگشت شمار بود. راستی تلسکوپ بابک هم بود و البته فیلتر سحابی اش که بدونبد و آگاه باشید که اگه فیلترش گم شد من و مهرزاد بر نداشتیمش و تازه با هم هم نصفش نکردیم!! هیچ وقت تصور نمی کردم اینقدر تفاوت وجود داشته باشه بین تصویر بدون فیلنتر و با فیلتر. !!!

یه کم خسته شدیم. اومدیم بالای تپه که شام بخوریم. شام ما کنسرو تن ماهی و کنسرو لوبیا با قارچ بود که به شدت مزه خاک میداد! البته توی یه زمین خاکی نشیته بودیم و با چراغ قوه نور قرمز غذا نوش جان می کردیم.

راستی یادم رفت بگم که اول شب یکی آتش روشن کرد. اسمشو نمی گم. اما وقتی رفتم بهش تذکر بدم وفهمیدم طرف کیه حسابی شوکه شدم. باورتون نمیشه!!!!! صبح هم همون شخص کلی بهم خندید که آتش جز جدا نشدنی رصد هاست. می خواستم خفه اش کنم. بکشمش و ....... البته یه کم بعدش آتش خودش خاموش شده بود!!!!

بعد از شام دوباره برگشتیم پایین برای رصد با ۱۲ اینچه. ۱۲۰ تا جرم باید رصد می کردم که آخرش وقت اضافی اومد و کلی اضافه تر رصدیدم! البته چند تاییش رو گوتو لطف کرد گرفت!!!!!

کم کم صبح شد و ساعت ۵/۵ همه شروع کردیم به جمع آوری وسایل و رفتیم رستوران صدف صبحانه خوردیم و برگشتیم تهران. تو راه برگشتنه اتوبوس ما ساکت بود و اکثرا خواب بودن ولی مثل اینکه تو اتوبوس آقای قشقایی همه پانتومیم و مافیا بازی می کردن. و حسابی بهشون خوش گذشته بوده.

باید معذرت خواهی کنم که برگشتنه از هیچ کس خداحافظی نکردم. البته از قبلش پیش بینی کرده بودم که بعد از رصد و کمی نشستن که عرق تنم خشک بشه تازه می فهمم که نباید به خودم برای رصد فشار می آوردم و کمر دردم شروع میشه. و همین طور هم شد. یه راست رفتم بیمارستان. یه دیازپام و یه بتامتازون زدم و وقتی رسیدم خونه رسما بی هوش بودم. یه هفته استراحت مطلق داشتم (یعنی هنوز هم دارم) که کلی با دکتر چونه زدم کمش کنم اما نشد.  کلی دکتره رو سر کار گذاشتم. البته الان به لطف دکتر یه هفته است که سر کارم.

 

کلا رصد پر باری بود. باید از چند نفری خیلی تشکر کنم.:

اول از بهرنگ. به خاطر اینکه این رصد رو برنامه ریزی کرد و با اینکه توی سفر نبود ولی لحظه به لحظه اش رو در جریان بود. آدم مسئولیت پذیریه (البته فقط خوش بحال خودم)

دوم از هاشم سیماب. اینقدر دوید و زحمت کشید که واقعا حتی توی گفتنش هم کم میارم. اصطلاح هاشم اینجا- هاشم اونجا- هاشم همه جا در موردش صدق می کنه. تمام شب همه رو زیر نظر داشت و همه جا در حال کار دیده می شد! (البته ممکنه تقلب کرده باشه و ساعت زمان برگردان هرمیون گرنجر رو داشته باشه!)

سوم بابک امین تفرشی که کارشناس واقعا غدریه. همه میشناسنش و نیاز نداره بگم که کل رصد داشت رصد می کرد.و آموزش می داد.

چهارم میلاد ناظری که دوست خوب و رصد گر فعالیه. تمام شب رصد رو رصد کرد. و کلی هم به من کمک کرد. میلاد جان دستت درد نکنه. و البته بین اون همه آدم تنها کسی بود که متوجه مشکل هم خطی تلسکوپ  شد و توی درست کردنش کمکم کرد. بازم ممنون . تازه کلی هم از من تو وبلاگش تعریف کرده. حتما بخونید!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از کی؟

آهان از خودم که در کمال پر رویی تمام شب رو بدون فکر کردن به کمرم رصد کردم.

راستی شفق هم ۳ -۴ تا اسکچ زده. خیلی جالب بود برام. اگه بهتون نشون داد ببینید! عجب حوصله ای داره.

همین دیگه فعلا. خسته شدم . میخوام برم.!!!!!

اگه چیزی یادم رفته به زودی می نویسم! 


 
comment نظرات ()