چقدر اتفاق افتاده!
رامونا ديشب خونمون موند . چند سالی ميشه که به شدت با دوران کودکيم قهر بودم! با هيچ کدوم از دوستام نبودم.
تا اون پازل دوست داشتنی رو که مدت ها بود چيدنشو کنار گذاشته بودم رو ديد پيشنهاد کرد با هم بچينيمش! دو باره چيدنشو از سر گرفتيم.
شب تونستم راحت بخوابم. خيلی راحت و صبح هم آروم بيدار شدم. البته شبش خواب ديدم رفتيم کردستان! هنوز سبز و بهاری بوود. رويايی بود.
صبح بيدار شدم فهميدم بهرنگ مريض شده. سرما خورده و تب داره. ولی از اونجايی که کمی تا قسمتی رو دور لجبازی افتادم بهش زنگ نزدم. فقط يه بار حالشو پرسيدم. ولی آخرش دلم نيومد. توی تمام مد بيماريم مثل اينکه کنه اش باشم به زور جواب تلفنم رو ميداد . حالا خودش مريضه و اينجوری شايد بفهمه که کارش درست نبوده. البته اگه طاقت بيارم و يه بند زنگ نزنم حالشو بپرسم!
از دستم به هزار و يک دليل عصبانيه. منم همين طور. ولی سعی می کنيم به روی هم نياريم.
مدت ها بود ازش ميخواستم وبلاگم رو بخونه. ولی اهميت نمی داد. امشب خوند و الان وقت غيبت کردنه!
برای پازل ۹۰۰۰ تکه ايم که ولنتاين بهم کادو داد جا کم آوردم و به ناچار به ميز نهار خوری انتقالش دادم! ولی هنوزم جاش کمه. عجب دردسری شده!
ولی سرم گرمه و کمتر پاپيچ بهرنگ ميشم!
در هر حال.......
امروز خوب بود. اونقدر خوب که باورم
نظرات ()ديشب خوابم نمی برد. تا صبح تو سر خودم ميزدم. آرو می کنم يه بار بتونم بخوابم و هيچی خواب نبينم. می خوام يه خواب عميق داشته باشم. اگه هم بيدار نشدم فبه المراد. هر شب خواب می بينم. خوابای عجيب. ديشب خواب ديدم توی يه دانشگاهم. جالب اينجاست که اين دانشگاه وسط يکی از زمين هی رودهم بود. باگندم های طلايی خوشگل. جالب اينجاست هيچ وقت توی اون زمين ها گندم کاشته نشده. از درخت ها هم خبری نبود. توی زندگی غرق شده بودم. توی همون چند ساعتی که ديشب خوابيد (حدود ۸ يا ۹ ساعت) سه روز رو خواب ديدم. حتی احمدی نژاد هم تو خوابم بود. ولی يادم نيست چرا و کجا و چی کار می کرد. موقع خواب فقط جسمم استراحت می کنه ولی ذهنم بازم با زندگی لعنتی درگيره. کم وقتی بيدارم اين ذهن برای خودش خيال می بافه و داستان می سازه!
ساعت ۷ صبح از شدت گرسنگی و معده درد رفتم تو آشپزخونه. دلم نون خالی می خواست. بر خلاف هميشه نون تازه داشتيم. يه کم خوردم و بعدش کم کم تونستم بخوابم.
تا قبل از اون يعنی از ساعت ۱ تا ۵/۷ کتاب خرمگس رو خوندم. کتناب عجيبی بود. نکته خاصی نداشت ولی اونقدر عجيب بنظرم اومد که نمی تونستم باورش کنم. خوشبختانه کمتر کسی پيدا ميشه که حوصله کنه چرنديات منو بخونه پس لزومی نداره به کسی پيشنهادش کنم. راتس راهی هست که آدم بتونه حرفاش رو بنويسه و آخرش هم کسی نتونه توی وبلاگ بخونش؟
الان هرکی وبلاگ منو می خونه فکر می کنه کلی افسرده و مريضم!شايدم حتی خطر ناک! يعنی تا حالا کسی اين طوری نشده و خيلی غير عاديه؟ بايد همه چيزو توی زندگيم عوض کنم تا اوضاع روحيم بهتر بشه. شايد اگه حتی دانشگاه بتونم قبول بشم (فيزيک شهيد بهشتی) يا برم سر يه کاری که دوستش داشته باشم، وضع روحيم بهتر بشه و البته پشت سرش وضع جسميم! چون هر وقت خيلی عصبی ميشم همه جام درد می گيره. خدا کمکم کنه!
نظرات ()به نقل از وبلاگ شادبانوی عزيز:
حكم حراج الواح هخامنشي اموال موزه هاي جهان رابه خطر مياندازد
نظرات ()ديشب بازی آلمان و ايتاليا بود. همسايه ما يه خانواده آلمانی با پاسپورت ايتاليايی هستند که شديدا طرفدار تيم آلمان بودند. ديشب بر حسب اتفاق نتونستند بازی رو از کانال سوئيس که تنها کاناليه تو ماهواره که بازی ها رو پخش می کنه ببينند و اومدند خونه ما. البته فقط مادر خانواده و بچه هاشون (دو تا پسر تخس و شيطون و لجباز) . پدر من هم هميشه طرفدار تيميه که در اقليت از نظر طرفدار ها قرار داره. ديشب هم همه طرفدار آلمان بودند غير از پدرم. تصورش مشکل بود که دو تا پسر يکی حدود ۵ ساله و ديگری حدودا ۱۰ ساله چقدر نسبت به تيم کشورشون غيرتمند باشند. با اينکه الان سالهاست از کشورشون دورند (الان ۳ ساله ايرانند) حتی مادرشون و همه مربی هاشون باهاشون فارسی يا انگليسی صحبت می کنند!
فکر می کنم من که ادعای وطن پرستی دارم بايد يه کم از اين دو تا بچه ياد بگيرم. با اينکه اصلا علاقه به فوتبال نداشتند ولی يکيشون بعد از بازی شديدا بغضش گرفته بود. باورم نميشد. چون تا حالا حتی نديده بودم از چيزی ناراحت بشن. با وجود خشن بودن شديدشون (مثل اکثر آلمانی ها) ناراحت شده بودن!
موقع بازی های ايران، من به زور بازی رو می ديدم. حتی يه بار (تو بازی با پرتغال) بيشتر طرفدار پرتغال بودم (تو دلم )(همون موقع شفق رو دعوا می کردم که چرا طرفدار اران نيست
) و آخر بازی ها هم يا خسته ميشم يا عصبی.!
من علاقه زيادی به فوتبال ندارم! ولی با اين حال ايران رو دوست دارم! چون ايرانيم. شناسنامه ام از ايرانه. اينجا بزرگ شدم و........
راستش ديشب يه خورده خجالت کشيدم. يکيشون ازم پرسيد طرفدار کدوم تيمی ؟ منم گفتم پرتغال! گفت مگه ايرانی نيستی؟..........
دارم خودم رو قانع می کنم. در اصل يه جور خود درگيری: تيم ايران که طرفدار بون نداره! اين تيم بازی بلد نيست. بهتره خودم رو با طرفداری از اين تيم بی خودی ضايع نکنم! و.........................
اما آخرش که چی؟ ميگم بين تيم ملی خودم و تيمی که دوستش دارم فرق هست. من اين تيم رو دوست دارم چون ما کشورمه (بماند که از اين تيم متنفرم) و اون يکی رو دوست دارم چون بازيکن درست حسابی داره. دروازه بان ارزشمندی داره و بازی بلده.
ميگن اگه عاشق کسی ميشی بايد اونو با همه کاستی هاش بپذيری! و همه خوبی ها و بدی هاش رو دوست داشته باشي. حالا اگه يه آدم عاشق کشورش باشه چی؟ بايد طرفدار تيم مزخرفش باشه؟ يا بگه من نظام آموزشی ابلهانه اش رو می پذيرم؟ يا می پذيرم که درسته هيچ کس و هيچ چيز جای خودش نيست؟ کارای حماقت باری که توی اين کشور به عنوان کار درست و بی نظير ميشه رو بايد بپذيرم؟
نه نمی پذيرم؟ پس آيا می تونم بگم عاشق اين کشورم؟
ديشب طرفدارهای آلمان با وجود باخت کشورشون تيم رو خيلی تشويق کردن! درسته خوب بازی کرده بود. ولی اگه ايران هم همين وضعيت رو داشت ما هم مثل اونا تا دقايقی اون جوری تشويق می کرديم؟ آدرين (پسر همسايه) با وجود بغض و اشک توی چشمش وقتی بازيکن های آلمان رو توی تلويزيون نشون می داد با يه حالت عجيب و خاصی بهشون لبخند می زد! مگه تيمشون نباخته بود؟
من اگه جای اونا بودم هيچ وقت اين کار رو نمی کردم!
نظرات ()سلام
خيلی ديره برای آپديت کردن!ولی اتفقات احمقانه اين چند روز باعث شد. ترجيح ميدم گزارش سفر محلات رو بنويسم و بعدش اون ااتفاقت رو.
ساعت ۶ صبح پنج شنبه اول تير ماه به سمت محلات حرکت کرديم. ليدرمون روجيار قادری بود. من توی اين سفر تازه روجيار رو شناختم. به تنهايی توی کارش ۱۰ تا مرد رو حريفه. اون قدر دقيق کار می کرد که من تا به حال نديده بودم. فکر کنم بايد به آقای دزفولی خبر بديم که يه رقيب براش پيدا شده! رفتيم کاروانسرا و پل دو دهک رو ديديم. از زير پل يه رود با آب صاف رد می شد. خنک و زلال توی اون گرما. من سوسول مامانی کفشم رو در آوردم و زدم به آب. ديگه ببينيد ديگران چه حالی می تونستن داشته باشند. من و شفق و آقای صديق و محمدرضا (از نوع ريسمانيانش) يه کمی آب بازی کرديم. يه کم در حديه که همه خيس خيس شده بوديم. راستی اولين سفرمون با اتوبوس جديد کولر دار آقای قشقايی بود. رفتيم نهارمون رو توی رستو.ران المهدی خورديم. غذاش خوب بود. ولی شفق طبق معمول توی سفر اومد و بد غذا شد. هر چی آقای صديق بهش قول پاستيل می داد هم اثر نمی کرد. حتی آقای صديق گفت شام اون شب با ۴ تا پاستيل به شفق ميده که شفق فقط غذاشو بخوره. اما نخورد! بعد از نهاررفتيم معبد خورهه رو ديديم. برای بعضی هامون تکراری بود و رفتيم توی خرابه های اطرافش دنبال جن بگرديم.! صداش ميومد. ولی پيداش نشد. اما بالاخره يه جن با يه سمند از اونجا گذشت. چند ت از بچه ها داشتن می رفتن طرف خرابه و ما داشتيم بر می گشتيم. رفتيم سر کارشون بذاريم گفتيم يه قبر اونجاست از سال ۱۰۹۰ مونده! وقتی برگشتيم تو اتوبوس حتی دروغمون هم يادمون رفته بود.
رفتيم هتل . وسايلمون رو توی اتاقامون گذاشتيم و رفقتيم توی قهوه خونه سنتی چايی خورديم. وقتی اومديم بيرون يه سنگ خيلی بزرگ دم در هتل بود ازش بالا رفتيم! ۴ نفر بوديم. من و شفق و بهزاد هوشمند و پوريا. (راستی برای کسايی که نميدونن. شفق خواهرمه) بالا رفتن من داستانی شرمناک بود. متاسفانه محمدرضا ازش فيلم گرفت!!!!!!!!!!
اون بالا يه چند تايی سنگ برای اونايی که پايين بودن پرتاب کرديم و جنگ شروع شد. چه جنگی!!!! هر که بامش بيش سنگش بيشتر. کار به جايی رسيد که شاهرخ چند تا از گوجه فرنگی های کالی که اونجا بودن رو کند و به ما پرتاب کرد! متاسفانه گوجه فرنگی ها مال صاحب هتل بود. طفلکی وقتی ما رو ديد چه حالی داشت! خلاصه! اتفاقاتی که افتاد اونقدر زيادن که نمی تونم و حوصله ندارم بنويسم. وقتش شد که من از روی اون سنگ بيام پايين. تمام اعضای گروه به کمک فراخوانده شدند. کم مونده بود آتش نشانی رو خبر کنن!البته آتش نشانی هم ازش کاری بر نمی اومد. باز هم محمد رضا فيلم گرفت. البته خيالتونو راحت کنم که اين فيلما با دوربين خودم بود!!!!!!! موقع فوتبال شد . بازيه چک و ايتاليا. بين جناحين کتک کاری در گرفت. نصف اعضای تور ريخته بودن توی يه اتاق دو نفره و همديگه رو ميزدن! خوشبختانه بازی تموم شد و يه ساعت بعد هوا تاريک شد. اما ابری بود. توی اين فاصله امير حسين ابولفتح و بابک امين تفرشی هم از راه رسيدن و خودشونو برای رصد آماده کردن! با تاريک شدن هوا و فرارسيدن اولين ايريديوم با قدر حدود ۵/۶- (که اوجش رفت زير ابر) معده درد من شروع شد./ آخرين باری که قبلش معدم درد گرفته بود رو ياذم نمياد. اونقدر حالم بد بود که همش گريه ميکردم. دست روجيار شفق اميرحسين آقای صديق و محمد رضا درد نکنه که خيلی کمک کردن. به اجبار خوابيدم. ولی می دونم هوا تا صبح نيمه ابری بوده. دم صبح که اختفای ماه و خوشه پروين بوده مثل اينکه فقط يکی امده ابرای دم ماه رو زده کنار و همه اختفا رو ديدن وقتی تموم شده پرده رو بسته. دم اختفا اونقدر همه داد زدند و اختفا اختفا گفتند که نصف هتل بيدار شدند. البته دو سه تايی از مسافرين هم ازمون شکايت کردن. بچه ها ميگن دم صبح يه آقايی اومده توی بالکنی که ما رصد می کرديم فقط با تعجب همه رو نگاه کرده!!! تصور کنيد يه آدمی که از نجوم چيزی نمی دونه يه دفعه بشنوه يه سری ميگن دم عقرب رو بگير. نه سر اژدها! طرف سکته می کنه! خلاصه دم صبح بچه ها سه ساعت وقت داشتن برای استفاده از آب گرم وخواب. اما از شدت خستگی هر کس ديده در هر اتاقی بازه رفته و يه جايی توش افتاده و خوابيده. اين جوری شده که ۶ نفر توی يه اتاق وابيدن و صبح رسپشن هتل از هر کدوم می پرسيده کدوم اتاقيد می گفتن ۱۱۶. طفلک شوکه شده بود که ما فقط ۲۰ تا مسافر داشتيم!٬ اگه همين تعداد تو هر اتاقی بوده باشن چه کلاهی سرمون رفته! منم صبح با حال نسبتا خوب بيدار شدم و وقتی صبحانه خوردم حالم خوب شد. راستی صبحانه با تور بود. رفتيم ايران کاکتوس و يه سری کاکتوس خريديم. محلات معدن گل ايرانه و ايران کاکتوس هم بزرگترين گلخونه کاکتوس خاور ميانه. تا حالا کلی جايزه بين المللی برده.شفق کلی کاکتوس خريد و(وقتی رسيديم خونه مامانم اينا دیپرس شدن که اين دو تا خواهريا آدم نميشن دست از کاکتوس بازی بردارن.) خوبه شفق استعداد منو تو خشک و خراب کردن کاکتوس نداره. همه شون رو خوب رشد ميده! ايول شفقم!٬
بعدش رفتيم سرچشمه محلات و ناهار خورديم. جمعه بود و خيلی شلوغ. ملت اومده بودن پيک نيک!! فرش و گليم و غذا و گاز پيک نيکی و بالش و يه سری آدم که دراز به دراز وسط يه پارک عمومی خوابيدن! صحنه بی نظيری بود!
بعدش رفتيم آتش کده آتشکوه رو ديديم. کنارش پر از گندم بود و يه صحنه طلايی خوشگل و يه سری يونجه کنار اونا. و چند نفر در حال چيدنشون. آتش کده هم تميز بود و تازه باز سازی شده بود. يه آتشکده چهار طاقی خوشگل و دوست داشتنی! موقع برگشتن احساس کردم کمرم درد ميکنه. به همون شدت معده ام! کم کم رفتم عقب اتوبوس خوابيد تا نزديک تهران که بيدار شدم و ديدم که بچه ها حدود ۴ ساعت پانتوميم بازی کردن و به طرز وحشتناکی به ترک های ديوار هم می خندن!حتی کسانی هم که با بچه شر های تور (به سردستگيه آقای صديق) آشنا نبودن، يخشون آب شده ب. رسيديم تهران و با کلی دردسر بالاخره بابای من با نيم ساعت تاخير رسيد. !! دست محمد رضا درد نکنه، با اينکه از هر طرفش کولی ای سه پايه ای گلدون کاکتوسی چيزی آويزون بود نيم ساعت منتظر موند تا من و شفق تهنا (تنها) نمونيم.راستی آخرين سفر آقای صديق بود و روز خداحافظی. فکر کنم الان توی استراليا پالتو پوشيده و توی برف رصد می کنه. ميگه کاش الان محلات بودم که تا گرمم ميشد آب معدنيه يخ و کولر هتل بود!!! جاش خالی ميمونه!راستی سردستگيه آپاچی ها (مقامش) رو به کی واگذار کرد؟ کسی ميدونه؟
از بعد از سفر بشنويد. کمر درد وحشتناک! حتی نمی تونستم غلط بزنم! تا پريروز. يک هفته تمام بستری بودم. دکتر کلی بهم استراحت مطلق داده ولی نمی دونم کی بايد تموم بشه و من تموم شده اعلامش می کنم. روزی دو سه تا گاهی هم ۴ تا ديازپام. ۲تا ديکلوفناک و يه ايندو متاسين. همش خواب بودم. تا شب کنکور که مامان بزرگم اينا خونه ما بودن . به پيشنهاد دکر مامان بزرگ يه آمپول درد دار بهم زد( البته اونب که دکتر زد و زياد بود بدتر بود. ) و تا صبح رسما بی هوش شدم! و البته سر کنکور هم نسبتا خواب بودم! ديگه نتونستم سر هنر بشينم!!!! آخه يکی نيست بگه دختر آبت کم بود نونت کم بود باز کنکور شرکت کردی! شدم علی کنکوری که دانشجو هستش ولی باز هم همون علی کنکوريه!!!!
دکتر يه رينگ بهم داد گفت موقع نشستن زيرت بذار. مخصوصا موقع امتحان. منم ميذارم فقط قدم ۶ متری اضافه ميشه! تصور کنيد يکی از فاميلامون منو در اون حال سر امتحان ديده! حالا تمام فاميل فکر ميکنن من يا فلجم يا روی ويلچير ميشينم تا حتی مردم!!!!!!!!!!!! از اين بدتر نميشه.
نظرات ()