آیدا رفته مسافرت و منم امروز جاش رفتم سر کلاساش... توی یه دبستان پسرونه با یه عالمه پسر بچه تقص و با نمک و لوس و البته بچه بورژوا....
اول که وارد کلاس 3/1 (اول) شدم خودم رو معرفی کردم...
من: سلام بچه ها من کیوانیان هستم و امروز رو جای خانم معلمتون اومدم. از هفته دیگه خودشون میان...
مهرداد: خانم معلممون کجان؟ چرا نیومدن..
من: رفتن مسافرت..
مهرداد: کی میاد. حالش خوبه؟
(مثل اینکه این آقا مهرداد سوگلی آیدا خانوم هستن. و آیدا یه نامه عاشقانه از یکی از همین بچه ها گرفتن که توش حرف های عشقولانه بوده... از جمله: آیدا جون چه ماشینی دوست داری برات بخرم؟ وقتی با هم عروسی کردیم؟؟؟ دوست داری لباس عروست چه رنگی باشه؟)
خلاصه تا آخر کلاس مهرداد گند زد به کلاس من.. یه بند با جلوییش (آریا) دعوا می کرد....
رفتم آشتی شون بدم مهرداد داد زد: این منو وشگون گرفت... این منو وشگون گرفت... این منو وشگون گرفت... ( و همین طور ادامه داد....)
طفلک آریا هی می گفت خانوم این حتی نمیذاره من حرف بزنه... این منو وشگون گرفت و زد....
مهرداد: این منو وشگون گرفت... دروغ میگه... دروغ میگه... دروغ میگه......................
بعد مهرداد دست به سینه نشست... شروع کرد با حالت عصبانیت نفس نفس زد....
من: خب بچه ها من میخوام امروز در مورد خسوف و کسوف براتون صحبت کنم.... بچه ها من خورشید خانومم...
هومان: نه خانوم شما خورشید خانوم نیستید.. شما خوشگل خانوم هستین...
می تونید تصور کنید من چه حالی داشتم... میخواستم بچلونمش... اینقدر ناز بود که خدا میدونه..... واااااااااااای
بعد هم همه با هم دعوا می کردند... یه دفعه داد زدم خجالت بکشید مه تون بزرگ شدید.. همه کلاس اولی هستید و 7 ساله... باز شروع شد... نه خانوم من 6 سالمه.. من 8 سالمه... اما من 7 سالمه.... تو دروغ میگی 8 سالت نیست......
دیدم باید یه چیزی بگم که بین همه مشترک باشه... آره دندوناشون... اما همه تون مرد شدید.. دندون های شیریتون داره میوفته و جاش دندونای اصلی میاد... باز هم... خانوم من 8 تا دندونم افتاده.. من 2 تا... دندونای منو نگاه کنید... گریه ام گرفته بود... خواستم باهاشون ملموس تر برخورد کنم.. کسوف و خسوف رو اینجوری بهشون یاد دادم که هر کدوم یکی از ماه وو خورشید و زمین شدن... بعد هم روی تخته وایت برد هاشون برام نقاشی کشیدن و 3 تا شون هم روی کاغذ...
وقتی گفتم شماها مرد شدین یکی شون که اسمش امیرحسین بود گفت : بله خانوم تازه کت و شلوارم رو ببینید چه قشنگه!!!
سالار داشت بغل دستی اش رو میزد که چرا وقتی می بینی من ماژیک ندارم... مال خودتو به من نمی دی...؟
وقتی داشتم از کلاسشون بیرون می اومدم هومان گفت: خانوم شما بازم میاین پیشمون؟!؟!؟!؟ (عروسی رو افتادینا!!!)
رفتم کلاس بعدی 4/1... اینا شلوغ تر و شیطون تر بودن!!
یکی شون هی قام قام می کرد... عصبانی شدم بهش گفتم اسم تو چیه که به خانوم معلمت بگم... یه دفعه داد زد: میشل شوماخر... فکر کنم حال منو درک کنید وقتی این جواب رو شنیدم!!!!!!!
اسمش شایان بود... باز شروع کرد جیغ زدن... منم دعواش کردم و رفتم آخر کلاس سر میز امیرسنجر (یه پسر باهوش و با معلومات که یه کتاب گنده بیشتر بدانیم در مورد هوا و فضا دستش بود..) یه دفعه شایان اومد جلو منو بغل کرد و گفت خانوم ببخشید... این دفعه احساساتم غلیان کرد و لپش رو بوسیدم گفتم باشه عزیزم.. اینم از فرصت استفاده کرد و بوسم کرد!!!! تصور کنید اینا بزرگ بشن چی میشن!!!!
این رفت کنار یه دفعه ارشیا اومد اونم بغلم کرد و خواست بوسم کنه... هون لحظه امیرحسین و یه شایان دیگه اومدن.... من در کف بودم و دعواشون کردم گفتم بسه دیگه برید بشینید سر جاهاتون که ارشیا گفت: خانوم منو بوس نمی کنی!!!!!!!!!!!!!
شایان هم یه بند داد میزد خانوم ما هر هفته میریم اسکی میشه با ما بیاین؟!؟!؟
بالاخره کلاسا تموم شد و منم پشت دستم رو داغ کردم که دیگه از این غلط ها نکنم!!!
ولی اون قدر با هم دعوا کرن که از صبح تا حالا از شدت سر درد دارم میمیرم!!!
نظرات ()
نظرات ()حدود یک سال پیش سر کلاس استاد ناطقی:
یک ربع از وقت عادی کلاس بیشتر گذشته بود و استاد درس رو تموم نمی کرد... منم به خودم می پیچیدم...
پریسا: شبنم چرا تموم نمی کنه من گشنمه...؟
من: نمی دونم چرا تموم نمی کنه... منم جیش دارم....!!!
(کلاس ساکت ساکت شد....)
استاد: خب مثل اینکه خانوم کیوانیان کار مهمی دارند... بهتره کلاس رو تعطیل کنیم...
منم مردم از خجالت....
نظرات ()