شب نامه

 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
 

آیدا رفته مسافرت و منم امروز جاش رفتم سر کلاساش... توی یه دبستان پسرونه با یه عالمه پسر بچه تقص و با نمک و لوس و البته بچه بورژوا....

اول که وارد کلاس 3/1 (اول) شدم خودم رو معرفی کردم...

من: سلام بچه ها من کیوانیان هستم و امروز رو جای خانم معلمتون اومدم. از هفته دیگه خودشون میان...

مهرداد: خانم معلممون کجان؟ چرا نیومدن..

من: رفتن مسافرت..

مهرداد: کی میاد. حالش خوبه؟

(مثل اینکه این آقا مهرداد سوگلی آیدا خانوم هستن. و آیدا یه نامه عاشقانه از یکی از همین بچه ها گرفتن که توش حرف های عشقولانه بوده... از جمله: آیدا جون چه ماشینی دوست داری برات بخرم؟ وقتی با هم عروسی کردیم؟؟؟ دوست داری لباس عروست چه رنگی باشه؟)

خلاصه تا آخر کلاس مهرداد گند زد به کلاس من.. یه بند با جلوییش (آریا) دعوا می کرد....

رفتم آشتی شون بدم مهرداد داد زد: این منو وشگون گرفت... این منو وشگون گرفت... این منو وشگون گرفت... ( و همین طور ادامه داد....)

طفلک آریا هی می گفت خانوم این حتی نمیذاره من حرف بزنه... این منو وشگون گرفت و زد....

مهرداد: این منو وشگون گرفت... دروغ میگه... دروغ میگه... دروغ میگه......................

بعد مهرداد دست به سینه نشست... شروع کرد با حالت عصبانیت نفس نفس زد....

من: خب بچه ها من میخوام امروز در مورد خسوف و کسوف براتون صحبت کنم.... بچه ها من خورشید خانومم...

هومان: نه خانوم شما خورشید خانوم نیستید.. شما خوشگل خانوم هستین...

 

می تونید تصور کنید من چه حالی داشتم... میخواستم بچلونمش... اینقدر ناز بود که خدا میدونه..... واااااااااااای

 

بعد هم همه با هم دعوا می کردند... یه دفعه داد زدم خجالت بکشید مه تون بزرگ شدید.. همه کلاس اولی  هستید و 7 ساله... باز شروع شد... نه خانوم من 6 سالمه.. من 8 سالمه... اما من 7 سالمه.... تو دروغ میگی 8 سالت نیست......

دیدم باید یه چیزی بگم که بین همه مشترک باشه... آره دندوناشون... اما همه تون مرد شدید.. دندون های شیریتون داره میوفته و جاش دندونای اصلی میاد... باز هم... خانوم من 8 تا دندونم افتاده.. من 2 تا... دندونای منو نگاه کنید... گریه ام گرفته بود... خواستم باهاشون ملموس تر برخورد کنم.. کسوف و خسوف رو اینجوری بهشون یاد دادم که هر کدوم یکی از ماه وو خورشید و زمین شدن... بعد هم روی تخته وایت برد هاشون برام نقاشی کشیدن و 3 تا شون هم روی کاغذ...

وقتی گفتم شماها مرد شدین یکی شون که اسمش امیرحسین بود گفت : بله خانوم تازه کت و شلوارم رو ببینید چه قشنگه!!!

سالار داشت بغل دستی اش رو میزد که چرا وقتی می بینی من ماژیک ندارم... مال خودتو به من نمی دی...؟

وقتی داشتم از کلاسشون بیرون می اومدم هومان گفت: خانوم شما بازم میاین پیشمون؟!؟!؟!؟ (عروسی رو افتادینا!!!)

 

رفتم کلاس بعدی 4/1... اینا شلوغ تر و شیطون تر بودن!!

یکی شون هی قام قام می کرد... عصبانی شدم بهش گفتم اسم تو چیه که به خانوم معلمت بگم... یه دفعه داد زد: میشل شوماخر... فکر کنم حال منو درک کنید وقتی این جواب رو شنیدم!!!!!!!

اسمش شایان بود... باز شروع کرد جیغ زدن... منم دعواش کردم و رفتم آخر کلاس سر میز امیرسنجر (یه پسر باهوش و با معلومات که یه کتاب گنده بیشتر بدانیم در مورد هوا و فضا دستش بود..) یه دفعه شایان اومد جلو منو بغل کرد و گفت خانوم ببخشید... این دفعه احساساتم غلیان کرد و لپش رو بوسیدم گفتم باشه عزیزم.. اینم از فرصت استفاده کرد و بوسم کرد!!!! تصور کنید اینا بزرگ بشن چی میشن!!!!

این رفت کنار یه دفعه ارشیا اومد اونم بغلم کرد و خواست بوسم کنه... هون لحظه امیرحسین و یه شایان دیگه اومدن.... من در کف بودم و دعواشون کردم گفتم بسه دیگه برید بشینید سر جاهاتون که ارشیا گفت: خانوم منو بوس نمی کنی!!!!!!!!!!!!!

شایان هم یه بند داد میزد خانوم ما هر هفته میریم اسکی میشه با ما بیاین؟!؟!؟

بالاخره کلاسا تموم شد و منم پشت دستم رو داغ کردم که دیگه از این غلط ها نکنم!!!

ولی اون قدر با هم دعوا کرن که از صبح تا حالا از شدت سر درد دارم میمیرم!!!

 


 
comment نظرات ()
 
سوتی های تلويزيون ايران... با تشکر از عمو سيمور
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱
 
  1. چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم !
  2. یکی دو هفته پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده !
  3. توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش میخواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می کنم !
  4. برنامهی صبح ایرانی رادیو سراسری که از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یک مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون که یه روز، گفتند: یک خبر جالب میخوام براتون بخونم، تو اینترنت میگشتم (!) این خبر رو دیدم که نوشته یک پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده
  5. يه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه یه پسره رو نشون میده که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه ...فقط یه نکته ای هست ... این پسره سر جلسه کنکور فقط یه پاسخ نامه دستشه ... هیچ پرسش نامه ای وجود نداره ...!
  6. یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه میکنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا میرسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه.
  7. یه بارم تو برنامه کودک (حالا همه فکر میکنن من برنامه کودک می بینم) عمو پورنگ اجرا می کرده مسابقه تلفنی بوده یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!!
  8. یه بار گوینده اخبار ساعت ۲ میخواست بگه وفات پدر آقای احمدی نژاد گفت: شهادت پدر آقای احمدی نژاد که سریع درست کرد. ولی معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه دیگه هم کرد .
  9. يه خاطره ديگه از عمو پورنگ (يه صداي دخترونه)
    -
    الو ؟
    -
    الو ؟
    -
    سلام
    -
    سلام
    -
    خوبي
    -
    مرسي . عمو پورنگ ؟
    -
    جانم ؟
    -
    من خيلي دوستتون دارم
    -
    منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
    -
    كتايون 
    -
    كتايون ؟ خوبي ؟
    -
    بله
    -
    كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
    -
    باشه
    -
    كي از همه بهتره ؟
    -
    كتايون
    -
    كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
    -
    كتايون 
    -
    كيه كه مامان دوستش داره ؟
    -
    كتايون
    -
    كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟
    -
    مامان
  10.  همین 5 شنبه بازی پرسپولیس - ابومسلم بود بین دو نیمه زنگ زدن به فنایی برای مسایل داوری و اینا فنایی گفت : قبل از هر چیز اجازه بدین فرارسیدن ماه محرم رو خدمت شما و بینندگان تبریک عرض کنم !! 

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شبنم کیوانیان - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
 

حدود یک سال پیش سر کلاس استاد ناطقی:

یک ربع از وقت عادی کلاس بیشتر گذشته بود و استاد درس رو تموم نمی کرد... منم به خودم می پیچیدم...

پریسا: شبنم چرا تموم نمی کنه من گشنمه...؟

من: نمی دونم چرا تموم نمی کنه... منم جیش دارم....!!!

(کلاس ساکت ساکت شد....)

استاد: خب مثل اینکه خانوم کیوانیان کار مهمی دارند... بهتره کلاس رو تعطیل کنیم...

منم مردم از خجالت....


 
comment نظرات ()