کامرلنگو جايگزين موقت پاپ پس از مرگ وی و موقع انتخاب پاپ جديد در منگنايی قرار می گيرد . منگنايی که علم آن را ايجاد کرده. بمبی حاوی پاد ماده که به زودی در واتيکان منفجر می شود و همه چيز را از بين خواهد برد... اين سخنرانی وی درباره جنگ علم و مذهب و برنده آن است که در حساس ترين موقعيت در مقابل دوربين بی بی سی انجام شده.... واقعا ذهن را درگير می کند... به راستی اين جدال کی پايان می پذيرد؟؟؟::
بگذاريد به اشراقيون و همينطور دانشمندان بگوييم که شما برنده شديد زمان می گذرد و پيروزی شما اجتناب ناپذير است. هيچ گاه اين طور آشکار نشده بود که علم خدای جديد است.
دارو ، ارتباط های الکترونيکی ، سفر های فضايی و دستکاری های ژنتيکی معجزه هايی هستند که ما برای بچه هايمان تعريف می کنيم. اين معجزه ها به ما می گويند که علم جواب ما را خواهد داد. داستان های قديمی درباره لقاح مقدس ، بوته های در حال سوختن و شکافتن دريا ديگر مطرح نيست. خداوند کهنه شده است. در اين جنگ علم برنده شد و ما شکست خورديم. اما پيروزی علم برای همه گران تمام خواهد شد. علم شايد بيماری ها را کم کند و دارو ها باعث راحتی و آسايش بيشتر شود اما ما را در دنيايی بدون شگفتی رها خواهد کرد. غروب آفتابمان تبديل می شود به طول موج و فرکانس. ارزش های فردی و بشری ما از بين می رود. ادعای علم در باره اينکه کره ی زمين و متعلقاتش فقط لکه ای بی معنا در آن پهنه وسيع است ، تصادم کيهانی و نظم عالم موجود، حتی تکنولوژی که به ما وعده برقراری ارتباط می دهد ما را از يکديگر جا می کند.اينک هر يک از ما با بهره گيری از سيستم های الکترونيکی به همه جای جهان متصل هستيم. با اين حال به کلی احساس تنهايی می کنيم. خشونت ، اختلاف ، شکست، دورويی و خيانت به همه ما حمله مب کند. شک و ترديد جايگزين تقوا و پرهيزکاری شده است. بدبينی و عيب جويی رروشنفکری محسوب می شود. تعجبی ندارد که بشر ، بيشتر از هر زمانی احساس می کند افسرده و شکست خورده است. آيا علم حرمت هيچ چيزی را نگه می دارد؟ علم با آزمايش دنبال تشخيص صلاحيت ناشناخته هاست. حتی به خود اجازه می دهد شکل دی.ان.آ ما را عوض کند. با اين کار برای يافتن حقيقت،دنيای خداوند را به تکه های کوچک و کوچک تر تقسيم می کندو... آنچه که به دست می آورد فقط سئوال هايی بيشتر است.
جنگ قديمی بين علم و مذهب تمام شد و شما برنده شديد. اما عادلانه برنده نشديد. شما با ارائه جواب برنده نشديد. شما از واقعيت هايی استفاده کرديد که ما زمانی درست می پنداشتيمو حالا بی ربط به نظر می رسد.مذهب قادر نيست با شما رقابت کند. دانشمندان روز به روز زياد می شوند. مانند ويروس از خودشان تغذيه می کنندهر کشف جديد دريچه ای را برای کشف های ديگر باز می کند. بشر هزاران سال وقت صرف کرد تا از ارابه به اتوموبيل رسيد ، ولی فقط چند سال از ساخت اتوموبيل تا رفتن به فضا فاصله بود. حال برای اندازه گيری پيشرفت های علمی فقط هفته ها ملاک است. ما از کنترل خارج شده ايم. شکاف بين ما مرتب عميق تر می شود. و مذهب در پشت سر جا می ماند. مردم خود را از معنويت دور می بينند. ما به دنبال معنويات به هر دری ميزنيم. ما يوفو ها را می بينيم. در گير انتقال می شويم. ارتباط روح ، تجربه خارج شدن از جسم ، تصميم گيری و تفکر که همه ريشه علمی دارند. اما به شکل خجالت آوری منطقی به نظر نمی رسند. آنها فرياد نوميدانه روح امروزی هستند. تنها و خسته و درهم شکسته. روشنفکری شان و ناتوانی شان در پذيرش هر چيزی که از تکنولوژی فاصله گرفته استباعث شده که قدرت هيچ کاری را نداشته باشند.
شما می گوييد علم ما را نجات می دهد. من می گويم ما را از بين می برد. از زمان گاليله کليسا سعی کرد جلوی پيشرفت علم را بگيرد. هرچند گاهی با تعبير های اشتباه ، هميشه با هدف خير انديشی و نوع پرستی بوده است. با اين حال همه آنها برای بقای بشر بوده است. من به شما هشدار می دهم ،به اطراف خود نگاه کنيد. علم به قول های داده شده وفا نکرده است. قول دقت ، صحت و سادگی فقط باعث آلودگی و هرج و مرج شد. ما نسلی در هم شکسته و مضطرب هستيم که در مسير نابودی پيش می رويم
خدای علم کيست؟ خدايی که به مردمش قدرت می دهد. اما هيچ چارچوب اخلاقی مشخص نمی کند تا بگويد چگونه از اين قدرت استفاده کند. چه نوع خدايی به دست يک بچه آتش می دهد ، اما به او هشدار نمی دهد که خطرناک است ؟ زبان علم بدون يک تابلوی راهنما می آيد تا درباره خوبی و بدی آن هشدار دهد. کتاب های علمی به ما می آموزند چگونه واکنش هسته ای ايجاد کنيم اما در هيچ بخشی از کتابی درباره خوب يا بد بودن آن مطلبی نمی بينيد.
اين را خطاب به علم می گويم. کليسا خسته است. ما از اين که مرتب برای شما تابلوی راهنما باشيم جان به لب شديم. در مقابل تقاضای شما برای توليد چیپ کوچيک تر و بهره بيشتر صدای ما به جايی نمی رسد. دنيای شما چنان سريع به پيش می رود که حتی نمی توانيد لحظه ای برای درک کارهای خود متوقف شويد ، چون بلافاصله کسی از شما جلو می زند.پس ، شما به پيش می رويد و اسلحه های پيشرفته تر برای تخريب جمعی می شازيد ، و پاپ به اطراف دنيا سفر می کند از رهبران دنيا تقا ضا می کند تا جلوی آنها را بگيرند. شمل موجودات آزمايشگاهی توليد می کنيد ، اما کليسا وجدانمام را برای درک کارهايمان بيدار ميکند. شما مردم را با استفاده از تلفن ويديو و رايانه ترغيب می کنيد. اما اين کليساست که درهايش را باز می کند و چيزی را که لازم است انجام دهيم ب، با خود خلوت کردن ، را به يادمان می اندازد. شما حتی به نام تحقيقات بچه های به دنيا نيامده را به قتل می رسانيد، تا جان های ديگری را نجات دهيد و باز هم اين کليساست که اشتباه بودن آن را تذکر می دهد.
با اين همه ادعا می کنيد که کليسا غافل است.! چه کسی غافل تر است؟ کسی که روشنفکری را درک نمی کند؟ يا کسی که به قدرت بی کران احترام نمی گذارد؟ کليسا به سوی شما دست دراز کرد و هرچه بيشتر اين کار را کرد بيشتر رانده شد. شما از ما می خواهيد که خدا را به شما ثابت کنيم! من می گويم به دورنمای نجومی خود نگاه کنيدو بهشت را ببينيد و به من بگوييد چگونه ممگکن است خدايی در کار نباشد؟
می پرسيد خدا چه شکلی است؟ من می گويم اين سئوال ها از کجا آمده اند؟ جواب ها شبيه هم هستند و برای همه آنها يک جواب است. خدا را در علم خود نمی بينيد؟ چگونه ممکن است آن را از دست بدهيد؟ شما ادعا می کنيد که کوچکترين تغيير در قدرت جاذبه يا وزن اتم می تواند دنيا و بدن های بهشتی ما را نابود کند، آن وقت دست خدا را در آن نمی بينيد؟ چگونه ما از نظر معنوی چنان ورشکسته شده ايم که ترجيح می دهيم احتمال های نا ممکن رياضی را برتر از قدرتی بدانيم که ورای نيروی ماست. چه خدا را باور داشته باشيد چه نداشته باشيد ، بايد اين را بپذيريد که وقتی اسير قدرتی برتر از خود هستيم اسير احساس مسئوليت خود نيز هستيم. فقط ايمان و وفاداری چيز هايی هستند که درباره آنچه که نمی فهميم و آنچه پاسخی برايش نداريمراهنمای ما می شوند. با ايمان، پاسخگوی يکديگر ، خودمان و واقعيت های برتر خواهيم بود. مذهب خدشه دار شده، چون بشر خدشه دار است. اگر دنيای بيرون می توانست اين کليسا را طوری که من ميبينم ببيند معجزه ای نوين را می ديد.... برادری معيوب متشکل از آدم های ساده دلی که می خوانهد صدای همدردی باشند در دنيايی که اختيار همه چيز از دست رفته است.
ما کهنه و منسوخ شديم؟ اين مردها (کاردينال ها) دايناسور هستند؟ من چطور؟ آيا به راستی دنيا به صدايی برای تهيدستان نياز دارد؟ برای ضعيفان، محرومان ، کودکان به دنيا نيامده چه طور؟ آيا به راستی به چنين افرادی نياز نداريم که تمام زندگيشان را صرف عجز و لابه می کنند تا بقيه راهشان در زندگی گم نکنند؟؟
نظرات ()چند روز پیش نشستم کل وبلاگم رو از اول تا آخر خوندم... بی کارم دیگه... توی یکی از پست ها نوشتم دنیا برای من مثل یه جاده است که هی پیچ می خوره.. منم که تو رانندگی ماشاله.... راستی یه فیلم دیدم به نام the fast and furious, tokyo drift اول فیلم پسره بدون اینکه دستی کشیدن بلد باشه سعی می کرد رانندگی کنه... فیلم قشنگی بود... خلاصه جاده زندگی من هی داره پیچ می خوره. یه زمانی با پیچ خوردنش دل من هم می پیچید.. الان خنده ام می گیره... دیگه سعی توی عوض کردنش نمی کنم... فقط می خندم...
می خوام چرند بنویسم و ذهنم رو خالی کنم. لطفا هر کی میخواد ایراد بگیره نخونه... فقط یه جور خاطره نوشتنه که یادم بمونه چه دورانی رو طی کردم... این آرامش نسبی رو دوست دارم...
دانشگاه قبول شدم.. میخوام فعلا همینو برم. دارم سعی می کنم فکر جدیدی به ذهنم نرسه که باز هم همون آشفته بازار ذهنم تکرار بشه ....
زندگیم مثل یه پازل شده. هی دارم جای تکه ها رو عوض می کنم تا بالاخره به یه ثباتی برسونمش... به همین علته که هی دارم تصمیم های مختلف می گیرم... تصمیم های مختلف....
سال ۸۲ تو کنکور علمی کاربردی که صرفا یه کنکور آزمایشی برای من بود اویونیک (الکترونیک هواپیما) قبول شدم.. اونو رفتم... تیر ۸۳ اقتصاد نظری الزهرا قبول شدم .. اونم رفتم... (من فیزیک می خواستم) .. دو رشته ای شدم... اما بهمن ۸۴ اقتصاد رو انصراف دادم... با کلی بهانه برای دیگران و بدون هیچ دلیلی برای خودم.. شاید تنها لجبازی... اویونیک تموم شد... همون بهمن ۸۴.... مرداد امسال یهویی تصمیم گرفتم برای کارشناسی بخوم. خب تنها رشته ای که می تونستم الکترونیک بود که به لطف گند ترین استاد دنیا (خلیل پور) از این درس متنفر شده بودم... اما خوندم و چند روزی میشه که فهمیدم قبول شدم ... راستش منتظر یه تبریک از یه نفر بودم که نگفت.... مهم نیست...( آخه دل من، دل ساده من.... برو گمشو و دیگه فکرشو نکن) . عجب دل خری دارم ها! قبل از اینکه بفهمم قبول شدم زد به سرم برم پزشکی بخونم ... شاید فقط به خاطر اینکه ببینم این یکی دیگه چیه!! یه کم زیست خوندم... اما دیدم تو شرایطی نیستم که بتونم به خودم سخت بگیرم.. فعلا بی خیالش شدم . شاید بعدا دوباره به این فکر بیفتم! عجب موجود خلی هستم ها!
چند روز پیش رفتم دنبال کار ... ۲جا رزومه پر کردم... نمی دونم چی میشه... اما دلم یه تنوع گنده تو زندگی میخواد!
میخوام با خودم رو راست باشم... من نمی دونم از زندگیم چی میخوام... هنوز ۲۰ سالمه و اینقدر به شاخه های مختلف می پرم... دنیای منم این جوریاست.. یادمه وقتی دبیرستان بودم میخواستم فیزیک بخونم. که بعدش نجوم رو ادامه بدم.. اما به محض اینکه رسیدم به پیش دانشگاهی به خودم گیر دادم. اون قدر درگیر این فکر شدم که از دنیا چی میخوام و میخوام چی کار کنم ،که سعی کردم زودتر از این چالش رها بشم... شاید درستش این بود که مثل بقیه دوستام می خوندم و سرنوشتم رو به جواب کنکور بین ۱۰۰ تا انتخاب می سپردم... به قول حافظ:
گفت آسان گیر کارها کز روی طبع...
سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش
من سخت کوش نیستم.. کاملا هم تنبل تشریف دارم... نمی دونم....
الان همه دوستام دارن درسشون رو می خونن... حتما موفقن... خیلی هاشون فقط به کلاس رشته و دانشگاه فکر کردن... حتما موفقن.... دلم براشون تنگ شده... اونا مثل من یه سالشون رو از دست ندادن...
کاش می دونستم از زندگی چی میخوام. شاید هم زندگی از من چی میخواد... بهتره بذارم این قطاره یه مدتی واسه خودش بره تا ببینم کجا می تونم شروع کنم به ریل چیدن... شاید بهتره این قدر به ذهنم سخت نگیرم...
شاید مهندس الکترونیک خوبی بشم... شبنم صبور باش...
یه مدت یه خلا عاطفی خیلی بزرگی حس می کردم. سعی می کردم یه جوری پرش کنم.. یه مدت با یه گربه... یه مدت توی اینترنت... یه مدت کنار دوستام... پیدا کردن دوستای جدید... پیدا کردن عشق... زهی خیال باطل... میخواستم همه چیز رو به اختیار خودم حل کنم.... اما.... زمان بهترین درمانه... توی این مدت فهمیدم نباید دنبال چیزی باشم... اگه قراره چیزی باشه خودش میاد...
یاد گرفتم بین دل و عقل گیر نکنم.. یه گزینه سوم رو تعریف کردم : زمان و عقل....
دلم رو گذاشتم زیر پام.... بهترین جا واسه یه دل زیر پاست... 
دارم کم کم زندگیمو آروم می کنم. تصمیم طوفانی جدید نمی گیرم... و یه مدت خودم و ذهنم رو آروم میذارم... ذهنم حتی نمیذاره درست و بدون فکر کردن به تصمیم های جدید بخوابم... البته من تو خواب کم نمیارم.... این حس آزادی رو دوست دارم... دیگه خرابش نمی کنم. هر کی ازارم میده رو میندازم کنار.... راحت میشم.... من آزادم
شاید توی این ماه پازلم رو چیدم...
یه عالمه فیلم دیدم.. بازم می بینم... یه سری کتاب هم خوندم
فیلم ها:
the fast and furious, tokyo drift
ocean's eleven
ocean's twelve
million dollar baby
indecent proposal
the lake house
همه خوب بودن...
کتاب ها:
۱.تاریخ پرچم ایران (دکتر بختور تاش)
۲.قمار عاشقانه (دکتر سروش)
۳.دزیره (با کمال شرمندگی از خودم... چون از رمان های تینیجری خوشم نمیاد.. البته چون از فیلمش خاطره دارم خوندمش)
خلاصه زندگی عوض شده...گاهی اتفاق های اشتباهی هم میتونن جالب و خنده دار باشن!!! (اینم جریان داره)
پ.ن : تنها دلیل نوشتن این پست این بود که می خوام خودم رو به تصویر بکشم... واسه خودم.. یه بار نوشتم و برای خودم شرایط رو تکرار کردم... در حقیقت به خودم جرات دادم... و دیگه حتی به این مسائل هم فکر نمی کنم. هم خالی شدم هم حس رهایی می کنم...
راستی آدم های خوشبختی که ۲۰ سالشونه چه جوری زندگی می کنن که ۱۰ سال بعدش پشیمون نشن؟؟؟
نظرات ()قبول شدم.
الکترونیک تهران مرکزی...
من فقط ۳ هفته خونده بودم. باورم نمی شه!
نظرات ()همچین روزی بود... ۱۶ سال پیش... من رو گذاشته بودن خونه مامان بزرگ اینا... مامانم بیمارستان بود و من نگران.. منتظر رسیدن داداش کوچولوم بودم... زمان خیلی کند می گذشت.. مامان ۳ روز بیمارستان بود و من ۱۶ روز شمرده بودم! فقط ۴ سالم بود...
بالاخره منو بردن دیدن مامان... کاپشن صورتیم رو پوشیده بودم... رسیدم مامان دلش واسم تنگ شده بود... منم همین طور... می خواستم دادش کوچولومو ببینم... بهم گفتن خواهر دار شدی... منم کلی ناراحت شدم... پرستار منو برد تا خواهرم رو بهم نشون بده.. از پشت شیشه.... تخت وسطی خواهر توئه... درست ندیدمش اون روز... اما روزهای بعد یه موجود سیاه زشت و کوچولو رو دیدم... نمی دونستمم می تون بپرستمش.... خواهر گلمو... نمی دونستم وقتی بزرگ بشه اینقدر خوشگل بشه....
من می خواستم اسمش ستاره بشه (مثل سلطان قلب ها) اما نذاشتن... اسمش رو گذاشتن شفق... اون موقع نمی دونستم شفق یعنی چی اما خوشم اومد. به شبنم میومد... مثل اینکه رو پیشونیش نوشته بودن منجم میشه...
فهمیدیم خیلی باهوشه... چپ دست هم بود... چهار سالگیش من کلاس سوم بودم.. با من جدول ضرب رو یاد گرفت... شیطون بود و جیغ جیغو.. هر چی می خواس اونقدر پافشاری می کرد تا بدستش بیاره... خیلی خوش زبون بود.... کم کم فهمیدم می پرستمش... می پرستمش...
هر چی بزرگتر شدیم بیشتر بهش وابسته شدم....
شفق فرشته ایه که خدا از آسمون فرستادش... شاید هم خود خداست که اومده رو زمین...
شفقم تولد مبارک عزیزم....
همیشه دوستت دارم و می پرستمت...
نظرات ()توی آینه خودتو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت که پیرت کنه....
نذار تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه...
منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست..
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد...
خودش می گفت یه روزی میذاره میره. خودش می گفت یه روز خاطره هاتو می بره از یاد...
آخه دل من دل ساده من تا کی میخواس خیره بمونی به عکس روی دیوار...
آخه دل من دل دیوونه من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار...
آخه دل من دل دیوونه من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار.؟...
دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت...
تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت...
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد...
از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس پیش روت...
آخه دل من دل دیوونه من تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار؟...
تا کی میخوای بشینی به پاش بسوزی ....
تا کی میخوای بشینی چشم به در بدوزی...
در پی پیدا کردن کسی برو که فقط به خاطر خودت بخواد تورو......
آخه دل من دل ساده من تا کی میخواس خیره بمونی به عکس روی دیوار...
آخه دل من دل دیوونه من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار...
آخه دل من دل دیوونه من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار.؟...
یه آهنگ از محسن یگانه...
خوشمان آمد از این آهنگ.....
گفتیم متنش رو با تلخیص فراوان بگذاریم شاید شما هم خوشتان بیاید....
خوشُمان می آید....
نظرات ()اين داستان واقعی است....
زمان: شنبه ۲ دی ماه ۱۳۸۵
مکان: هواپيمای ايرباس۳۱۰ ماهان (به مقصد بمبئی)
خانم از هواپيما و ارتفاع می ترسه.. شايد هم می ترسه مثل بعضی از هم وطن هاش قربانی سقوط ی هواپيمای ديگه باشه. حالت تهوع شديدی داره و خيلی می ترسه.. هم سفرش به سر ميهماندار اطلاع ميده و خانم رو به کابين خلبان می برن..
خانم يک ساعتی اونجا می مونه و با خلبان صحبت می کنه و از ترسش ميگه و آقای خلبان هم به ايشون آرامش و اطمينان ميده.. تمام مدت جعبه ای چرمی توجه خانم رو به خودش جلب کرده بود... آخر سر طاقت نمياره و می پرسه: ببخشيد اين جعبهه همون جعبه سياهه؟؟؟
خلبان که ديگه از شدت خنده نمی تونه خودشو کنترل کنه ميگه :نه خانم.. ين کيف دستی منه.. در ضمن سياه نيست و قهوه ايه...
نکته: جعبه سياه ،در حقيقت جعبه ای فلزی و به رنگ نارنجی فسفری است که چون در مواقع سياه(!) ازش استفاده ميشه به جعبه سياه معروفه.. و در دم هواپيما جاسازی ميشه. چون طبق آمار کمترين ضربه و صدمه به دم هواپيما می خوره.. و در حقيقت نيم ساعت(در مورد زمان هواپيماهای مختلف متفاوته) آخر مکالمات خلبان رو ضبط ميکنه...
نظرات ()هيچ وقت طاقت ديدن فيلم های جنگی و مرگ و مير رو ندارم...
اما نمی دونم چرا گاهی اوقات می بينم. حتی با ديدن فيلم های مثلا جنگی ايران مثل دوئل ، جايی برای زندگی ، به نام پدر ، طبل بزرگ زير پای چپ و ... حالم بد ميشه. نمی دونم چرا باز هم می بينم....
اگه من توی همچين جنگ هايی شرکت کنم يا همونجا خودکشی می کنم يا راهی تيمارستان ميشم...
اميدوارم هيچ وقت جنگ و يا مرگ کسانی رو که دوستشون دارم رو نبينم. چون می دونم که طاقت ندارم....
فيلم قشنگيه. اگه طاقت داريد ببينيد
نظرات ()سد سیوند را آبگیری نکنید
«پس بنگرید سرانجام کسانی که پیش از شما بودند چه شد»
قرآن کریم
آگاهید که قرار است با موافقت رییس «سازمان میراث فرهنگی و صنایع دستی و گردشگری»، آبگیری سد سیوند که در شمال شهر شیراز و درون تنگهی بُلاغی - میان دو دشت مُرغاب (پاسارگاد) و مرودشت - مراحل پایانی ساخت خود را میگذراند، آغاز شود.
شایستهی اشاره است، تنگهی بلاغی یکی از کممانندترین موزههای طبیعی و زندهی ایران است که روند زندگى در آن در یک درازاى شگفتانگیز ده هزارساله قطع نشده است. به عبارتی دیگر در آن میتوان از همهی این دورههای پیشا تاریخی و تاریخی (باستانی، اسلامی،...) اسنادی را به دست آورد که نه تنها خود آن اسناد از اهمیت به سزایی در بررسی و شناخت تاریخ و فرهنگ ما برخوردارند (که آبگیری آن سد میتواند همهی این آثار را به زیر غبار فراموشی و شاید نابودی ببرد)، بلکه خود تنگه یکی از ارزشمندترین سندهای تاریخ ایران است.
همچنین رطوبت برخاسته از دریاچهی پشت سد در درازمدت بر زیستبوم منطقه تأثیر گذاشته و با پدید آوردن و رشد دادن گیاهان مخرب بر روی سازههای دشت پاسارگاد، به ویژه آرامگاه کورش بزرگ (نماد جهانی ارجگزاری به حقوق بشر، و کسی که به تعبیر علامه طباطبایی در کتاب دینی ما از وی زیر نام «ذوالقرنین» به نیکی یاد شده است)، اثرات ویرانگری بر این یادمانهای گرانقدر خواهد داشت.
از اینرو میخواهیم که این سد آبگیری نشود چرا که نه تنها مطالعات جامع و دقیق کارشناسی هنوز به پایان نرسیده، بلکه نتایج آنچه هم که تاکنون انجام شده دقیقا بر فاجعهبار بودن آبگیری این سد مهر تأیید زده است:
از میان رفتن کهنترین راه بازماندهی جهانی،
خدشهدار شدن ثبت جهانی پاسارگاد،
تخریب سازههای باستانی بر اثر بالا آمدن میزان آبهای زیرزمینی،
از میان رفتن گذرگاه تاریخی عشایر و مراتع آنها،
محو وضعیت توپوگرافی منطقهی بلاغی،
احتمال وقوع زمینلرزه پس از آبگیری سد سیوند،
آسیبهای زیستمحیطی ناشی از آبگیری سد همچون نابودی حداقل 8 هزار اصله درخت 500 ساله و هزاران هکتار مرتع و زمین مرغوب کشاورزی و خاک و همچنین گنجینهی ژنتیکی غنی تنگه،
و مهمتر از همه،
تشویش افکار عمومی و از دست رفتن اعتماد، آسیبهایی است که از آبگیری سد سیوند حاصل میشود.
سرمایهی ملی هزینهشده برای ساخت این سد - که متأسفانه اکثر آن در یکسال اخیر و همزمان با اعتراضها به ساخت آن، هزینه شده است - هیچ قابل قیاس با سرمایهی انسانی و اثر روانی ناگواری نیست که بر ایرانیان دوستدار میراث فرهنگی این مرز و بوم خواهد داشت، اثری که شاید بر روند وقایع آتی ایران تأثیرگذار باشد.
خوانندگان گرامی، هممیهنان ارجمند، مسئولان کشوری !
نمیدانیم که از روند پر شتاب ویرانسازی آثار تاریخی این سرزمین – در کنار هجمههای وسیع به خود تاریخ و دستاوردهای معنوی نیاکان خردمندمان – تا چه میزان آگاه هستید ولی قطعا نیک آگاهید که شناخت بهتر تاریخ و فرهنگ دیرینهسالمان – که یادمانهایی چون آنچه در دشت پاسارگاد هست، نمادهای آنان به شمار میروند - در ایستادگی امروز ما در برابر فرهنگهای دیگر نقشی به سزا دارد. شوربختانه هر روز بر بلندای سیل بنیانکن تخریب میراث فرهنگی - چه غارت غیرقانونی آن و چه تخریب قانونی آن در لفافهی عمران - افزوده میشود.
آبگیری و راهاندازی این سد که - به درست یا غلط - به نماد مبارزه با بخشی از تاریخ ایران تبدیل شده است، نقطهی اوج چنین حرکتی است و این در حالی که سرزمین ما تنها سرزمینی است که هر چند «پر فراز و نشیب»ترین تاریخ را در جهان داشته، هنوز با ریشهی فرهنگی و انسانساز خود در ارتباط بوده و دچار گسست تاریخی نشده است.
باز تأکید میکنیم خواهان توقف ساخت سد سیوند، و عدم آبگیری آن هستیم.
هممیهن گرامی ! ایرانی ! – در هر کجای این جهان پهناور که هستی – اگر تاریخ و فرهنگ سرزمین خود را دوست میداری، اگر یاد بزرگان این مرز و بوم برایت افتخارآور است، اگر با رسمها و آیینهای پرخاطره دلخوشی، اگر طبیعت ایران سرزندهات میکند و اگر با دیدن یادمانهای کهن وجودت لبریز از شکوه و غرور میشود،... و اگر همهی اینها دلیل و انگیزهای برای ساختن آیندهی مشترکمان است، پس در برابر نابودیشان بایستیم.
اگر از انبوه خبرهای تخریب میراث فرهنگیمان آگاه نباشی حتما یکی دو موردش را شنیدهای. هر روز خبری میرسد:
یک روز از مرودشت،
یک روز از توس،
روزی دیگر از شوشتر یا تبریز...،
وظیفهی ما در برابر یادگارهای گرانقدر نیاکانمان چیست ؟
دوستان وبلاگنویس و یارانی که دارای تارنما (Site) هستید !
نیک میدانید که یکی از نقاط اوج در این برخورد با یادگارهای فرهنگی، ساخت سد سیوند و آبگیری آن است.
پس برای اینکه به نتیجه برسیم باید بر روی یک مورد متمرکز شویم و تا گرفتن نتیجه از پا ننشینیم.
آیا همانطور که قدرت «همبستگی ملی» در خیزشی که دربارهی نام همیشگی «خلیج فارس» داشتیم کارساز شد، میشود باری دیگر درد مشترکمان را فریاد بزنیم به گونهای که همه بشنوند ؟
از این روی برای آنکه بار دیگر قدرت و ارادهی ایرانیان در دفاع از یادمانهای نیاکانشان را به رخ تمامی جهان آزاد بکشیم تا دگر بار نه بیگانگان و نه ایرانینمایان جرأت از بین بردن هویت ایرانیمان را پیدا کنند پیشنهاد میشود :
همگام با هم نوشتاری را که در پایین این نامه برایتان فرستاده ایم، از 17 تا 20 دیماه ، در برگ نخست تارنما (website) یا تارنگار (weblog) خود قرار دهید.
پیشنهادهای خود را به رایانامهی rayanameh@yahoo.com بفرستید.
دوستانتان در «پایگاه اطلاعرسانی برای نجات یادمانهان باستانی» آمادهی هماندیشی با شما هستند.
خبرنامه ی شماره ی 4 پایگاه را نیز می توانید از نشانی زیر بگیرید.
http://iranboom.com/haste/pdf
این نامه را برای دوستان و هماندیشان خود نیز بفرستید و ما را هم در جریان کارها بگذارید.
پایگاه اطلاع رسانی برای نجات یادمان های باستانی
انجمن دوستداران یادمان های باستانی آریابوم
www.ariaboom.com
نظرات ()امروز خانواده ما شاهد هشتمين (از هفت ها) مورد عجيب دنيا بودن....
اشتباه نکنيد.. اين يک بنا نبود... يک آدم نبود... حتی يه موجود پايدار نبود...
اين ۶ تا دلمه فلفل دلمه ای بود که توسط من پخته شده بود!!!!... و در کمال تعجب هم خوشگل هم خوش نمک و هم کلی خوشمزه بود.
پی نوشت برای کسانی که منو نمی شناسن:
دست پختم فاجعه است. از آشپزی متنفرم و تعداد غذاهايی که تا حالا پختم به انگشت های دست نمی رسه. و همه شون فاجعه بوده. در ضمن خيلی هم بد غذا هستم.. به تمام غذا ها ايراد می گيرم و خيلی کم پيدا ميشه غذايی رو که بتونم بخورم.
اين موضوع به دو دليل عجيب بود:
۱. من (شبنم کيوانيان) غذا پختم.
۲.من (شبنم کيوانيان) از اين غذا خوشم اومد!!!!!
نظرات ()قصه باز هم قصه آدم و حواست. آدم ،آدم بود. اهل دنيا و سياست و روزنامه. به عشق می خنديد.طبيعی بود چون از سنگ و خاک سرشته بودندش. اما حوا را دوست می داشت.
حوا زن بود. به پاکی شبنم. اهل عشق بود و شعر. سياست را نمی دانست. روزنامه نمی خواند. قصه ها می دانست... و آدم را می پرستيد.
حوا هر روز هزاران بار قصه عشقش را بازگو می کرد. اما آدم با لبخندی به او می نگريست. حوا ميخواست که آدم دوست داشتنش را فرياد کند. اما آدم لب فرو می بست... آدم بايد دنيا را ميساخت. دنيا او را می خواست. وقتش محدود بود و برای حوا نبود.
آدم بگو. بگو که دوستم داری. بگو که با من آرام می گيری. اما آدم باز هم نمی گفت. چرا؟ دوستش نداشت؟ يا اينکه از گفتن دوستت دارم ابا داشت؟ نمی دانم... آدم جدی بود. حوای من ،تو که می دانی دوستت دارم. چرا می خواهی بشنوی؟ حوا ميخواست بشنود.اما آدم ،آدم بود. نمی گفت. که اگر می گفت به جنون متهم ميشد. قصه ،قصه ليلی و مجنون ميشد. اما آدم،آدم بود . جدی بود . اهل سياست و روزنامه. از سنگ بود و خاک. و حوا از جسم و جان....
حوا آدم را می خواست. وجودش را. اما آدم سری بود با هزار سودا که اگر از آن حوا ميشد، فرهادی ميشد که آخر ،دنيا را روی سر خود ميريزد. اما آدم آدم بود...
حوا اهل دل بود و آدم اهل گل. هر دو عاشق بودند. حوا از دل و آدم از عقل...
«ليلی زخم بر می داشت.... اما قصه ،قصه عشق مجنون بود»*
حوا ماند و ماند ... اما آدم همان بود که بود. اين بار حوا برخاست... از سنگ شد. پوزخندی به دلش، به آدمش و به گذشته اش زد و رو برگرداند. رفت... دنبال سياست و روزنامه و دنيا... رفت اما بدون آدم. لعنت به تو آدم .. لعنت به آدميتت
نه از عشق گفت.. نه از درد.. نه از آدم...
*از کتاب ليلی نام تمام دختران زمين است. عرفان نظر آهاری
نظرات ()زياد نميگذره از اون زمان. روزی که ماندانا يه تيکه کاغذ پاره داد دستم و گفت ديروز تو تلويزيون گفت که رصدخونه زعفرانيه برای کلاس های آموزش نجوم ثبت نام می کنه. قبل از اون يه سالی ميشه که ته توی هر چی کتاب تو بازار بود در آورده بودم. اما وقتی اون کاغذ پاره رو ديدم از شدت خوشحال نمی دونستم چی کار کنم. سريع زنگ زدم به اون شماره ،يه آقايی گوشی رو برداشت. باهاش صحبت کردم. و قرار شد ساعت ۵ برم برای ثبت نام خودم و شفق. تا ساعت ۵ لحظه شماری کردم. تا رسيدم. اون آقاهه يه نيم ساعتی تاخير داشت (بعدها فهميدم عاديه) و ثبت نام کردم.
يادمه ۱۱ تير روز اول کلاس بود. همون آقاهه اومد سر کلاس. از نجوم گفت. چه کلاس عجيبی بود. قيد و بند نداشت. مثل مدرسه يا کلاس زبان يا هر کلاس ديگه ای نبود. بعد از رصدخونه بهمون گفت. و بعد خودش رو معرفی کرد. در حد يه اسم. من نوروزی هستم. يکی از معلم هاتون.درس صورت های فلکی و کره آسمان رو باهاتون دارم. معلم ديگه تون بابک امين تفرشی هست که الان آفريقا هستش و آخرين خبری که ازش داريم اينه موقع کسوف يه شير خوردش. بهتون اختر فيزيک رو درس ميده. و معلم بعدی تون شادی حامدی آزاد که منظومه شمسی رو باهاتون داره. و خلاصه درس رو شروع کرد. با نام گذاری ستارگان. يادمه يه دفتر چرک نويس داشتم و يه پاک نويس. از ۲۹ تير (روز تولدم/) که يه واکمن هديه گرفتم به بعد، تمام کلاس ها رو ضبط هم می کردم که جزوه ام کامل باشه. شايد بار ها و بارها اون جزوه رو می خوندم. حفظش می کردم. سعی می کردم نکات جديد از کتابهای ديگه در بيارم و به جزوه ام اضافه کنم. کاری که هيچ وقت تو مدرسه نمی کردم.
کلاس های بابک هميشه جدی بود و پر از نکته. يادمه پدر دستم در ميومد. هميشه اونقدر سئوال برامون پيش ميومد که هيچ وقت نميشد مباحث درسی رو توی يه ترم کامل کنه. کلاس های شادی هم بی نظير بود. دموکراسيه محض. هر کی دلش می خواست گوش ميداد. وقتشو برای ساکت کردن بچه ها هدر نمی داد. هميشه هم نيم ساعت بيشتر از حد طول می کشيد. همه چيز منظم و کلاسه بندی شده. امکان نداشت يه سئوالی رو ازش بپرسيم و هفته بعدش با يه شماره مجله و اسم يه کتاب برای مرجع بر نگرده. سر کلاس های اون دو جلسه اول کم آوردم چون واکن نداشتم. حجم اطلاعات زياد کلاس آدمو ديوونه می کرد. نمی تونستم حفظشون کنم.
و کلاس های پژمان هم هميشه شاد بود. شايد در کل کلاس کمتر درس ميداد. اما هميشه حرف های اضافه و خاطره هاش بود که کلاس رو طولانيتر از حد می کرد. اينو به جرات ميتونم بگم: خط مشی زندگی منو تغيير داد.
و از همه وحشتناک تر خانوم يزدانی بود که من هميشه باهاش مشکل داشتم. سر ساعت تموم شدن کلاس هی پارازيت ميزد. به مقنعه گير ميداد. وای که چقدر اذيت ميکرد. البته الان دوسش دارم. چون ميبينم که يه کم کمتر سخت گيری کنن چه فجايعی پيش مياد.
من شاگرد تاپ کلاس نبودم.اما فکر کنم فاجعه ترين شاگرد تاپ دوره ما می ارزه به هزار تای اين جديدا. لا اقل اونقدر علاقه داشت که بياد سر کلاس و درس گوش بده. البته از بچه های کلاس ما بايد يکی رو فاکتور گرفت که پارازيت کلاس بد. خدا رو شکر که ترم های بعد رفت. و البته يکی دو سال پيش برگشت.
يادمه تا يه آنتراک می گرفتيم شروع می کرديم به بحث در مورد نجوم. يادمه عادله هميشه اخبار تلويزيون رو می گفت. زاهده اخبار رو از تو اينترنت می گفت. نسيم و ليلا و يکی دو تای ديگه هميشه با هم بحث می کدن جدای از ما. و يه دختری پشت من مينشست که بعد ها شد يکی از بهترين دوستان من. در حقيقت بهترين دوست من.آيدا فردی. که توی اولين باشگاه نجوم باهاش دوست شدم.
همايش سال ۸۰ بود. وقتی سخنرانی شروع ميشد همه می ريختن تو سالن. گوش ميدادن. واقعا ... باشگاه نجوم شروع شد کمکم. باشگاه هم همينطور بود. باشگاه فيزيک هم می رفتيم. وقتی يه سئوال مطرح ميشد يه ماه از تمام معلم های مدرسه می پرسيديم. براش کتاب می خونديم. خلاصه.. دنيايی داشتيم. منم مثل هميشه از اين شاخه به اون شاخه می پريدم و آخرش هم به هيچ کدوم نمی رسيدم.
شبای رصد رصد خونه خواب حروم بود. اون وقتا فقط رصد خونه رصد می برد. گاهی هم پسر های رصد خونه خودشون يه گروه می شدن و می رفتن رصد. منم که اجازه نداشتم با اونا برم. گاهی فکرشو می کنم می بينم چقدر خطرناک بود. يه مينی بوس می گرفتن به مقصد مثلا نويس. بی هيچ اقدام امنيتی. حتی گاهی يه کيسه خواب اون وسط پيدا نميشد. اون وقتا ابزاری نبود. می ديدی يکی يه دوربين تو ناصرخسرو پيدا می کرد به همه خبر می داد. هر کی زودتر می رسيد دوربين مال اون بود. يادم نمی ره همون سال آستارا رو برای پيدا کردن يه ۶۰*۲۰ زير و رو کردم اما پيدا نشد. داشتن يه تلسکوپ آپوکروماتيک يه آرزو بود. گرچه نمی دونستيم چی هست. اگه کسی يه ۸ اينچ داشت يعنی خيلی پولدار بود.
کم کم روزگار عوض شد. نجوم عمومی تر شد. تا جايی که لان هرکی رو ميبينی يه سررشته ای از نجوم داره. شد يه جور کلاس گذاشتن شده. تو هر خونه ای يه تلسکوپ پيدا ميشه و همه هم هزار جا کلاس رفتن و تو همه همايش ها و کارگاه ها و باشگاه ها شرکت کردن. روز نجوم که ميشه ديدار ها تازه ميشه. بذاريد رک بگم. دختر بازی ها و پسربازی ها شروع ميشه. توی باشگاه ها نصف بچه ها تو راهرو ان. البته سخنرانی ها هم متفاوت شده. شايد الان من و امثال من چيز بيشتری می خوايم. توی رصد ها پر از ابزاره. اما خيلی هاشون فقط نصب ميشه. خوابيدن و خنديدن شده جزء جدا نشدنی رصد ها. همه ميرن رصد تا سفری رفته باشن. هنوز هم پيدا ميشن کسانی که رصد کنن. از جون و دل. اما تو هر رصد انگشت شمارن. يادمه توی رصد مرنجاب سال ۸۱،خيلی ها مثل خودم هيچ ابزاری نداشتن. کل بچه ها (حدود۴۰ نفر) يه تلسکوپ۴.۵ رصد خونه و يکی دوتا دوچشمی داشتن. و البته تلسکوپ بابک. تا صبح فقط با همونا رصد کردن. همه رصد کردن. اون شب ليلا کار کردن با دوربين دوچشمی و گرفتن جرم رو به من ياد داد.
اما الان بچه ها نصف صورت های فلکی رو هم نمی دونن. از نجوم فقط ادعاش رو دارن. نمی گم که کسی از خودش دفاع کنه يا از ديگران. اما واقعا همينه. تا دانشگاه قبول ميشن نجون رو ول می کنن. البته فقط همون روز های جشن رو ميان. الان همه مجله نجوم رو می گيرن تا تو کتابخونه شون داشته باشنش. و حتی مقاله هاش رو درست نمی خونن. نجوم شده يه علم لوکس که بهتره هر کسی ازش يه اسمی داشته باشه لا اقل.(مثل دونستن زبان فرانسه يا آلمانی) و ابزار نجومی مثل تلسکوپ يا دوربين شده يه سری ابزار لوکس که هر کسی بايد داشته باشه. مثل وسايل اسکی.
به قول دوستی: هر وقت امکانات زياد ميشه تلاش برای يادگيری کم ميشه. در نتيجه تنبلی مياد جلو.
اما از جانب ديگه ميگم اگه اين امکانات نبود هيچ کس نمی تونست مثل امير حسين ،ايليا ، شهريار... عکس هايی به اون زيبايی بگيرن. اما گاهی هم ياد رصد های آقای جعفرزاده می افتم (که البته تعريفشون رو شنيدمم) که بچه ها مجبور بودن تک تک ستاره هايی رو که می بينن بکشن. ياد اسکچ زدن های آيرين و بنفشه. راستی چقدر توانايی چشمشون بالا رفته بود.
نمی دونم مشکل کجاست. اما اين سرگردونی و وقت گذرونی بچه ها رو دوست ندارم.
(من الان ديگه نجومی نيستم. فقط دو تا باشگاه قبلی و يک رصد رو به دلايل شخصی رفتم. هر وقت دوباره خواستم برگردم تو اون جامعه مثل آدم بر ميگردم)
فقط يه گوشه ای از ذهنيات و خاطراتم رو نوشتم. نقدی نکردم و دنبال راه حل هم نيستم. همين!!
نظرات ()امان از دست اين آقای يعقوبی که منم به دام انداخت. چند وقتيه هر وبلاگی رو که می خونم آرزو می کنم توپ اين بازی رو به من پاس نداده باشه. اما اين دفعه آرزوم بر آورده نشد. بايد ۵ تا حقيقت از خودم بنويسم که ديگران نمی دونن:
۱. يه سری وسواس های عجيب دارم که براشون تحت درمان هم بودم ولی تغييری نکردم. مثلا بعد از پياده شدن از ماشين بار ها درش رو کنترل می کنم که قفل باشه. حتی به دزد گير هم اعتماد ندارم. قبل از بيرون رفتن از خونه ده بار خودمو تو آينه می بينم. هميشه تو اين فکرم که چيزی رو جا گذاشتم يا الان بايد کاری کنم که نکردم.
و اما مهم تر از همه. نسبت به سيگار شديدا وسواس دارم. يعنی کافيه ببينم کسی سيگار ميکشه. ديگه نزديکش نمی رم. بوش رو که حس کنم حالت تهوع هام شروع ميشه. والبته با ديدن زير سيگاری بالا ميارم.
۲.دو تا ترس احمقانه دارم. از ماهی و سگ می ترسم. حتی از ماهی قرمز هفت سين. يعنی هيچ وقت سر سفره هفت سين نزديک تنگ ماهی نميشينم. يه بار مامان خواستن ترس منو بريزونن يک ماهی قرمز کوچولوی مرده گذاشتن تو دستم. و به اجبار منو نگه داشتن که بايد تو دستت باشه. فکر کنم تو عمرم هيچ وقت بيشتر از اين نترسيدم. يه بار هم يکی از دوستام باهام يه شوخی بی مزه کرد. يه ماهی آورد جلوم و من از ترس تا يه ساعت گريه می کردم و برای مدت ها با دوستم حتی حرف هم نزدم. در عوض از هيچ نوع جونور ديگه هم نمی ترسم. حتی مار و مارمولک و سوسک و....
۳.هر وقت کمرم درد ميگيره ، سرما می خورم يا به هر دليلی مريض ميشم که مدتش کم هم نيست و زياد تکرار ميشه.. از خودم متنفر ميشم. از اينکه ضعيف باشم متنفرم. شايد همين قضيه باعث شد کمر دردم شروع بشه. دوست دارم رو پای خودم بايستم و از هيچ کس کمکی نخوام. از مريض بودن هم متنفرم. شايد همين تنفر باعث ميشه مدت بيماريام زياد بشه.
۴.تو دنيا فقط يک نفر رو ديوانه وار دوست دارم و می پرستمش. اونم شفقه. هرکس هم که با من دوست میشه نميتونه جای شفق رو بگيره. اين قضيه بار ها باعث حسادت همه شده. بتی است لايق پرستيدن.
۵.از قيافه خودم متنفرم. فکر می کنم خدا از من زشت تر و بد هيکل تر نيافريده. هر کسی هم بر خلاف اين حرفی می زنه فکر می کنم يا دروغگو و يا خيلی چاپلوسه. کلا اعتماد به نفسم فاجعه است.خيلی حساسم. يعنی کافيه يکی به من يه جمله بگه ۱۰ بار تجزيه تحليلش می کنم و اونقدر به طرف گير ميدم که ترجيح بده ديگه باهام حرف نزنه. بهتره مراقب حرف زدنتون با من باشيد.کلا انتقاد پذير نيستم
من عاشق اينم که خودم رو بارها زير سئوال ببرم. اشکال هام رو بفهمم و سعی کنم رفعشون کنم. اينم يه راهشه
و اما اين توپ نامرد رو به اين دوستان پاس ميدم. ببينيم همه چقدر صادقند:
۱. علیرضا عظیمی
۳.کتيبه دل
پ.ن: یک دوست دیگه هم اضافه می کنم:
۱.خلوت
نظرات ()نمی دونم اين داستان از کيه. اما به ايميلم اومده بود قشنگه:
حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
نظرات ()آیت الله العظمی صاف گلپایگانی، یکی از مراجع محترم عرض فرمودند که همان بهتر که زنان بنشینند تو خونه و بچه داری و شوهر داری کنند تا اینکه تو شورا کار کنند!! اینم لینکش.
خب این حرف منو یاد کلاس قران سال سوم دبیرستان انداخت.
ببخشید اینو اینقدر واضح میگم:
دبیر محترمه در راستای حقوق و وظایف زن عرض فرمودند که: تنها وظیفه یک زن اینه که شوهرش رو ارضا کنه.
بماند که چه قشقرقی تو کلاس راه افتاد... ولی در کل:
خاک بر سر ما زنا که ساکت نشستیم هرکی هر .... ای که تو دهنش میاد رو بگه!!!
عصبانیم
نظرات ()
نظرات ()میدونم وبلاگم رو می خونی...
ازت متنفرم.
یه کثافت به تمام معنایی...
آخه مگه من با تو چی کار کردم ؟؟؟ کم صداقت داشتم؟ کم بهت خوبی کردم؟ چیزی کم گذاشتم؟ پس این حرف ها و تهمت ها دیگه چیه؟؟؟؟ چرا حرفی می زنی که وجهه منو زیر سئوال ببری؟؟ چرا؟؟ چرا میخوای منو خراب کنی؟؟ فقط بدونم چه بدی ای کردم...!؟!
نظرات ()به زودی خاطرات سفر اخير رو ميذارم. الان حوصله ندارم.
مامان هم امشب باز مسافرند به هند. بازم يه هفته کارای خونه می افته رو دوش من....
چاق شدم. از بس توی اين سفر بلا نسبت.... خوردم! هنوز باورم نميشه اينقدر خورده باشم. از صبح دلم درد می کنه... اين يه هفته رژيم بايد بگيرم از نوع خودم... خدا به دادم برسه! بايد اين معدهه کمی جمع و جور بشه!!
نکته مهم: چقدر زيست درس شيرينيه!!!! باورم نميشه از اين درس خوشم اومده!
در ضمن شب يلداتون مبارک
نظرات ()تمام سال رو می گذرونم تا خزان رو ببینم. بوی عشق میده. بوی طراوت و زندگی . شاید هم نو شدن...
اما خزان امسال محزون بود. سخت و دیوانه وار گذشت... گذشت...
خوشحالم که گذشت. بدترین خزانی بود که دیده بودم.
نه رنگ هاش رو دیدم نه برگ هاشو. کاستی از خودم بود.
امیدوارم آخرین خزان محزونم باشه!
نظرات ()