یه داستان قدیمی
یه دلتنگی همیشگی
غروب جمعه
من و خودم و تنهاییم
من و شب های طولانی که هرگز تموم نمیشن...
انتظار روز شنبه
شیرینی روزهای پرکار
خستگی های شیرین...
لبختذ های آروم....
این قصه های بی ریط کجا به هم می رسن؟؟؟
یه کم بی حوصله شدم. بی اعتماد و دیر باور...
از خودم دلخورم. از اطرافیانم هم.. از خیلی ها بریدم...
می خواستم همه چی آروم و قشنگ میموند.. اما نمیشه.. اینو از نگاه اول فهمیدم...
از بی حوصلگی ها.. نمی خوام مثل همیشه دلزده بشم... گاهی می خوام بمونم...
می خوام دست از این ایده آل های رندگیم بردارم...با واقعیت زندگی کنم...
اه!!! چقدر غر می زنم....
ذهنم بد به هم پیچیده... جرات انتخاب ندارم...
دارم از بزرگ شدنم می ترسم....
از کارای جدی... از مسئولیت....
بازم به خودت میگی دروغه. نباید هیچی رو باور کنی. دیر یا زود می فهمی همه چیز همونقدر اشتباه و احمقانه ست که از لحظه اول می دونستی.. اماده ای واسه خندیدن به دروغ هایی که خیلی ناشیانه یا حرفه ای خواهی شنید.
چقدر بد بینی! همه قصه ها که بد تموم نمیشن! همه مقل دختر کبریت فروش نمی میرن! مثل تام و جری همه جا جنگ نیست. مثل زنان کوچک دنیا بی رحم نیست...
گاهی میشه گفت: همه چی آرومه!!!! و واقعا هم آروم باشه!!!
بحث موقتی بودن آرامشه نیست!!! بحث بودن یا نبودنشه! حتی واسه یه مدت کوتاه!
خدا کنه سال نو و سفر یه انگیزه باشه واسه بودن! نه یه دفتر سفید واسه شروع یه قصه جدید!!
چقدر روابط پیچیده اند!!! باید روی کلمه به کلمه ات دقیق بشی!!!
شاید یکی بی جنبه باشه! شاید یکی متوقع باشه! شایدم به کل و از ریشه رابطهه اشتباست.
برای مثال با یکی خیلی عادی برخورد می کنی! طرف بهش بر می خوره! میگه حتما با یکی دیگه هم هستی! بعد هم همه چی بهم می خوره! میگی دفعه دیگه این اشتباهو نمی کنم! بار بعد شانست می زنه و طرف خیلی کنده! طول می کشه تا بتونه خودش رو توی یه رابطه پیدا کنه . منطقی ترین کار همون تموم کردن رابطه است؟!
چون با کسی هستی که نه تنها ازش محبتی نمی بینی بلکه بی خودی هم ذهنتو درگیر می کنه! اینکه هی می پرسی کجای کار اشتباهه و ... راه حل منطقی کدومه؟ این بار هم باید معیارامو عوض کنم یا اینکه شخص رو! به این میگن گه گیجه های عاطفی!!!!
خب منطقی ترین راه پاک کردن صورت مسئله هستش! صورت مسئله رو پاک می کنی و خودت رو به بی خیالی می زنی! اما واقعا بی خیالی؟؟؟؟
راستی دوست داشتن چیه؟؟؟ همون هوسیه که واسه داشتن یکی داری؟؟ وقتی به دستش میاری هوسه از بین میره؟؟؟ خب اگه از بین رفت باید چی کار کنی؟؟؟ پس اون ادعاهه چیه؟؟؟ اه!!!
گه گیجه ذهنی و عاطفی اینه!!!
برای تعطیلات نوروز دارم میرم ارمنستان
اگه فرصت بشه و امکانات موجود باشه در طول سفر خاطراتم رو میذارم اینجا.
در غیر این صورت وقتی برگشتم می نویسم
روزای غریبیه!
وقتی از همه جا نا امیدی یهو یه اتفاق خوب می افته...
چند روز پشت سر هم هر چی سختیه تو دنیا می ریزه سرت...
بعد می بینی چقدر فرشته دور و برتن!
چقدر دوست خوب... خوشحالم از داشتنشون..
خوشحالم از داشتنتون...
از اینکه بودین و تنها نموندم...
ممنونم شفق عشقم، پگاه فرشته گلم، اسماِ مهربونم، لیلا انرژیِ مثبتم، سهیل آرومِ مهربونم
خوب نبود که هیچ! بلکه افتضاح بود!!!
وزیر گرامی کله پا شده!!! باید یه سرباز برسونیم ته خط تا وزیرش کنیم....
چه کار سختی!!! برداشت سیاسی نشه ها تو شب ولنتون!!!
این سربازه رو وزیر می کنم! اما دهنت صافه هم بازی!
ببخشید بی ادب شدم!
بعضی آدم ها، اشیا و حتی اتفاقات دورنمای شیرینی دارن
اما وقتی بهشون نزدیک میشی میبینی حتی رنگ وجودشون رو اشتباه دیدی...
با اینحال شناخت همون موجود(!) با همون دورنمای قدیمی و خصوصیات جدید خالی از لطف نیست...
در هر حال بازی خوبیه، می تونه زود پشیمونت کنه یا اینکه پایبندت کنه! در هر دو صورت یه جوری رها شدن از پرسش های ناشی از شناخت هومن دورنماست...
همه آدما برای خودشون و زندگیشون یه سری خط کشی دارن و برای انتخاباشون هم یه سری شرایط. برای مثال میخوایم یه خونه بخریم. یه سری ملاک و معیار در نظر می گبریم. تا حدودی با کاستی هاش در ازای برتری هاش کنار میایم چون می دونیم هیچ وقت اون ایده آلی که تو ذهنمونه واقعیت عینی پیدا نمی کنه. یا مثلا می خوایم یه رابطه رو شروع کنیم. قبلش از طرف نسبت به رفتار و ظاهرش یه تصوری داریم. دورنمای قشنگی داره اما وقتی نزدیک میشیم می بینیم کاملا تو اون چارچوبمون نمی گنجه. کاهی کمتره و گاهی هم بیشتر و بهتر. بعضی کاستی ها رو میشه ازش چشم پوشی کرد و بعضی رو نه. بازم بسته به معیار های شخص داره. اما نتیجه این چشم پوشی ها چی میشه؟؟؟ آیا ایده آل گرا نبودن باعث نمیشه آدم هر قصه ای رو برای خودش و دنیاش بنویسه؟؟؟؟
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
← صفحه بعد